به غم هایم فکر میکنم.
غم؟ نه ، این ها غم نیست.
هر چه هستند ، پوچند و من
برای زیبایی اسم غم را برایشان
انتخاب کرده ام. گویی دیگر کسی
من را درکنمیکند ، شاید از این بابت خوشحالم،گیجم. شاید بخاطر ۱:۲۰ است.
نه... . حالم را نمیفهمم،درک یک و بیست
مقامی میخواهد که من ندارم؛
اینروزها باعث حالِ خوب بقیه میشوم
اما خودم در سیاهچاله یِ سیاره ای
دور افتاده دست و پا میزنم،
حتی نمیدانم برای چه!
بهگمانم گم شده ام.
انسان ها گم که میشوند
تازه سرشان سنگین میشود.
یک چیز را خوب میفهمم
این ها چیزی نیست ، فقط مسئله
این است که این روز ها و شب ها
همنشین من تعلقات شده اند.
این ها را ننوشتم که بگویم:
وای و صد وای!
این ها را نوشتمکه بگویم:
از آن روز که منتظر بودیم
انسان ها قلبمان را به شوق دربیاورند
مانند برگی در هوا معلق شدیم ،
الان باید بروی به باجه ی تعلقات و بگویی: ببخشید جناب!
من یک بلیط میخواستم...
یک بلیط برای ۱:۲۰ ،
برای دیدار کسی که
لبخندش واقعی بود:)
_ آن شب
موشک ها قلبِ تو را
هدف گرفته اند ،
قلبی که بعدا قلب ما شد
و دلتنگِ لبخندتت =)
تو آسمون هفتم
یه مَلکی هست
به اسم "داعی"
بعد تویِ ماه رجب
ار صبح تا شب
یک نوری رو از
غیبِ هفتم عالم
به غیبِ جان ما ندا میکنه،
وقتی در شروع ماه رجب
حال و هوامون تغییر میکنه
به خاطر همین نوره =).
میگفت:
اگه توبه کنی
خدا سانسور میکنه
تمام صحنههای گناهات رو
از ذهن همه.. ،
حتی خودت ;