[ مِنهاج ] .
همان سهشنبهی آخر هم مثل همهی تماسها میخندیدی و شوخی میکردی . اما وقتی اصرار کرده بودی ؛ - دعا
توی شهر سوریه اصلاً سرت را بالا نمیگرفتی. روزهایی که برای تهیه مایحتاج به شهر حلب میرفتید مدام سرت را پایین میانداختی. نمیخواستی چشمت به دختر های بیحجاب سوری بیفتد. آن ها هم که اکثراً بیحجاب بودند. هر چقدر هم آقا تقی شوخی کرده و گفته بود: بابا کله رو بیار بالا. اینا همشون اینجورین. تو باز هم سرت را بالا نمیگرفتی. یک بار هم داخل یک مغازه رفتی برای خرید وسایل نظامی، اما چشم بر هم زدنی برگشته و گفته بودی: اینجا چیزی که به درد ما بخوره نداره.
اما حرفت باور کردنی نبود. مگر میشد هیچ وسیلهی بدرد بخوری نداشته باشد. تو بخاطر دختری که داخل مغازه بود برگشته بودی.
چشمانت نذر کس دیگری بود. تهران، حلب یا دمشق برایت فرقی نداشت. چقدر حضرت صاحب الزمان برایت نزدیک و در دسترس بود(:
جایی میانِ حفرههایِ قلب
گرفته است، دلیلش را نمیدانم،
یا که میدانم، این را هم نمیدانم . .
حقیقت اینه
آدمای این دنیا واقعاً به فکر خودشونن،
این تویی که باید به فکرِ روحت باشی
و گرنه کسی برای تو دلسوزی نمیکنه.
میخواستم برای سالِ ۱۴۰۳ متن بنویسم،
اما دیدم نمیشود، یعنی نه اینکه نشود، دلِ
من طاقتش را نداشت بگوید از حماسهی
زاهدیها، از عشقِ خاموش نشدنش رئیسیها،
از لبخندِ نیلفروشانها، از دلتنگی برایِ نصراللهها،
از رشادت سنوارها... همین دیگر به ۱۴۰۳ که
فکر میکنم قلبممیگیرد.
وقتی خبر شهادت سید حسن و آقای رئیسی رو اعلام کردن، هوا مه آلود بود، امروزم هوا مه آلوده؛