زمان:
حجم:
1.3M
میگفتن که یکی از عجایبِ کربلا،
حضرت قاسم (ع) هستن؛ اگه میبینین
گریه کُنهای ایشون کم هستن . .، به خاطرِ
اینه که از عجایبِ کربلا هستند.
وقتی میخواستن به سمت میدان نبرد
برند، پاشون از رویِ اسب به زمین نمیرسید؛
اما . . .
اما وقتی به شهادت رسیدند، پاشون از روی اسب به زمین کشیده میشد؛ از بس که این
حرومیا با اسباشون رویِ پیکرشون رفته
بودند، بدنشون ....
شهید چمران:
از حال ما بخواهید؟
زندهایم در تب و تاب، در زد و خورد،
در میان امواجِ بلا، در میان حوادث،
در جنگ با سرنوشت، در مبارزهای
برای بود و نبود، زندهایم!
[ مِنهاج ] .
کسی که بخواد جمالِ امام زمان(عج) رو ببینه، سخته به نامحرم نگاه نکنه؟
به چشمانت بیاموز
که هر کس ارزش دیدار، ندارد.
[ مِنهاج ] .
اگر میدانستم این طرف چه خبر است ، شب ها را نمی خوابیدم و روز ها را روزه می گرفتم! _ شهید محمد رضا ت
تولدت مبارک آقای تورجی زاده =)
32.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از من برای شما . .
یا بهتر است بگویم از من تا شما
چقدر فاصله است؟!
در فراتر از کهکشانها، آن جا که بین عاشق
واقعی و معشوق فاصلهای نیست، کنار همید؟ پیش اربابتان، امام حسین (ع)
نوکری میکنید؟
هنوز هم برای حضرت زهرا (س) دلبری
میکنید؟
امان از این فاصله . . . اما حقیقت است دیگر؛
من هیچ وقت قرار نیست بدانم که
احمد علی نیری موقع دیدن امام زمان (عج)
چه حسی داشت، اصلا روی زمین بود یا آسمان؟
یا اینکه علی خلیلی دو سال بعد از آن شبِ
عجیب، وقتی بعد از وضو گرفتن، چشمانش
را بست اول امام حسین (ع) را دید یا حضرت زهرا (س) را؟
یا مثلاً محمد هادی ذوالفقاری وقتی بعد از
آن انفجار، پیکرش بعد از چندین روز، در همان ایام فاطمیه پیدا شد، فکرش را میکرد برای همیشه در نجف، درست در اعماقِ قلب امیرالمومنین (ع) دفن شود؟
ابراهیم هادی میدانست قرار است معمایی
بشود در دلِ کانال کمیل؟ دیگر پیدا نشود؟
و گمنام روزگار شود؟ حالا او هست و ما
در نقشهی روزگار به دنبالش میدویم؛
امیر علی حاجی زاده میدانست روزی
موشکهایی که با قلبش ساخته بود،
آسمان و زمین تلآویو را میلرزاند؟
مثلاً سجاد زبر جدی واقعا چه کسی
است؟
آرمان علی وردی آن لحظههای آخر
آرامشش، به خاطر دیدار امام حسین (ع)
بود؟
مهمتر آنکه محمد هادی امینی چه شد
که یه هو یک تفنگی درونش یه قشنگی
خوابیده بود و یک آن فشنگ مهمانِ بدنش
شد؟
و امان از داغ حسین معز غلامی که خاموش
نمیشود، متبلور میشود و شعله میگیرد
در جانم . .
من هیچ کدام از اینها را تجربه نکردهام، ندیدم؛ با جانم حس نکردهام. اما میدانم
یک سال گذشته است و سال جدید زندگیم
آمده و من حرکت میکنم.