من و تو .
این وسطا باید غصه اینم میخوردم شکمم دیگه جا نداشت فکرم رفت سمت کارای که نباید ولی بعد دیدم چطور باید
اون روزا و اون حال من از یادشون رفت.
و اما من خودم هیچ وقت فراموش نمیکنم
اون گریه کردنم و اشک ریختنم باعث شد بقیه هم گریشون بگیره اما کاش میشد لااقل حالا که بار اول بود همچین چیزی پیش اومده
میتونستم حرفامو کامل بزنم
ولی من فقط گریه میکردم
اما اون لحظه چیزی که توی ذهنم بود این بود مگه یه آدم تا چقد میتونه تحمل کنه؟
اونم وقتی پای یه آدم دیگه و سلامتیش در میونه
بهترین کار در لحظه همین بود
هرچند که میدونستم بعدا قرار چقد ترحم ببینم و از این کار متنفرم
اما بازم اون آدمی که داشت اذیت میشد برام مهم بود
و اما من هیچوقت براشون مهم نبودم.
اینکه من توی سن کم چیا که تجربه نکردم چه چیزا ها که ندیدم و چقد گریه کردم
خیلیش برمیگرده به اینکه من همیشه سکوت کردم
چیزی نگفتم چون میدونستم قرار نیست که درکم کنن و بفهمنم
فقط ترحم،و دلداری های الکی
من فقط میخواستم بفهمن که من این آدمی که نشون میده نیستم
من نیاز دارم به کارای که اونا در حق آدمی انجام میدن که غم و غصه هاشون و فریاد میزنن
و این کارا براشون راحته
منم میگفتم فقط شلوغش نمیکردم
فقط کافی بود گوش بدن
به کلماتی که به زبون میاوردم
اونا تک تکشون پر از درد و غمن
اما همه در همچین موقعیت های،همیشه برای من ناشنوا بودن .