مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
نظراتتون::❤️🙃 https://harfeto.timefriend.net/16714740754412
¹سلام♥️ممنون شما خوبی؟
آمار ۱۰۰ به بالا تبادل میکنیم اگر مایل هستید بفرمایید پیوی:)
@noorm_a
²تشکررر😍♥️
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
..
انگشتم خسته شد🙄😂
جستجوی ایتام خرابه کلی پیامو از اول همینطور اومدم پایین😄
راستی اگر الان یه خوشآمدگویی بگم لف میدید؟!🤔
اخه هرسری میگم چند نفر میرن🚶🏻♀😂
من گفتنی هارو میگم باقیش هرطور خودتون صلاح میدونید...(لف ندید، اوکی؟)
اعضای جدید خیییلی خوش اومدییید😍❤️
امیدوارم از کانال و فعالیت ها راضی باشید🙂
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ #آرامش_همیشگی #پارت_پنجاه_و_ششم ((منطقه ممنوع
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨
✨🥀✨
🥀✨
✨
#آرامش_همیشگی
#پارت_پنجاه_و_هفتم
کنار میز رسول بودم که با صدای مصطفی از پشت سرم که اسمم را صدا میزد به طرفش برگشتم
+سلام آقا،صبحتون بخیر . .
_سلام به به آقا مصطفی، صبح شماهم بخیر؛ آماده ای؟
کمی نزدیکتر میآید و با شیطنتی که خاص خودش است میگوید:
+خب معلومه.. من همیشه آماده ام
از حالاتش خنده ام میگیرد
باهم به طرف اتاقم میرویم
اشاره میکنم تا روی صندلی بنشیند
خودم هم میروم و روی صندلی روبه رویش قرار میگیرم
+قبلش همهی این چیزایی که میگمو برای بچه های تیم و آقای عبدی توضیح دادم و حالا برای خودتون بازگو میکنم
+من با اسم اباذر باهاش صحبت کردم.. یعنی اسم شما الان اباذره و فامیلیتون فتحی هست، سی و دو سالتونه و کارشناس رشته عکاسی هستید
_چرا عکاسی؟
+من ساعت های متوالی علایق و سلایق سوژمونو شخم زدم تا بتونم ارتباط رو به بهترین شکل ممکن شکل بدم
+پدر عضو تیم ایرانی ها بوده و در یکی از عملیات هایی که منجر به کشته شدن مادرتون میشه از دنیا میره
مادرتون یک جاسوس اسرائیلی بوده که قبل از ازدواجش در تلاویو زندگی میکرد
بعد از ازدواجشون هم بخاطر کار پدرتون به کویت مهاجرت کردند
پدرتون که یکی از عملیات هاش در سال ۶۲ در شهر تلاویو بوده، این وسط منجر به آشنایی با مادرتون میشه و کم کم بینشون علاقه ایجاد میشه
اسم پدر مجید هست و مادر ماریا
با کنجکاوی داستان زندگیام را که مصطفی برایم رقم زده است گوش میدهم و حرفهایش را تایید میکنم و چکیده ای از سخنانش را روی کاغذی که جلویم است مینویسم
_درمورد اعتقاداتشون بهم بگو
+مجید شیعه بوده و ماریا بهائی...خیلی غیر مستقیم اینو بهش گفتم و به احتمال زیاد درموردش ازتون سوال کنه
بعد از کشته شدن ماریا ...
دستش را مشت بالا میآورد و همانطور که توضیح میدهد انگشتانش را باز میکند
+یک، به دلیل اینکه پدر اکثر اوقات در جمع خانواده حضور نداشت و نیاز های اباذر و آرزوهایش که بدون پدر امکان پذیر نبود، علاقه شدیدی به مادرش پیدا کرده بود و خیلی وابستش شده بود
و دو، بعد از مرگ مادر و باز دوری پدر از خانواده و تسکین ندادن این غم بزرگی که در دل اباذر راه باز کرده بود و همینطور بزرگ و بزرگتر میشد باعث شد به ایران و نظام نفرت پیدا کنه و به فکر انتقام بیوفته
لب باز میکنم و میگویم:
_که اینطوور.. عجب داستانی سرهم کردی براش،من همچین آدم پستی بودم و خودم خبر نداشتم!؟
مصطفی زیر خنده میزند و میگوید:
+شاید
از جسارتش خوشم میاید
_ای ناقلا
عکسی از لای پوشهٔ آبی رنگی که دستش است بیرون میآورد و روی میز قرار میدهد
+این آقا شمایید
نگاهی به عکس میاندازم و میگویم
_این منم! عجب آقای خوش تیپی، نه خوشم اومد
نگاهی به عقربه های ساعتم انداختم
هشت و سی دقیقه را نشان میداد
تا سه ساعت و نیم دیگر باید سرقرار حاضر میشدم
تمام اطلاعاتی که مصطفی گفت و نگفت را در کاغذ رو به رویم خالی کردم
+و نکته دیگه اینکه با حدس های ما و بازجویی از آرتین متوجه شدیم که رها ملکی میخواد شمارو به حضور در داعش دعوت کنه
متعجب میشوم و میپرسم:
_یعنی چی میخواد منو برای حضور در داعش دعوت کنه؟
+یعنی اینکه این خانم برای جذب نیرو های تکفیری و داعشه و تقریبا تمام کارهاشو برای جذب شما انجام داده
سرم را به نشانه تایید تکان میدهم و بعد از کمی صحبت از اتاقم خارج میشوم که با حضور آقای عبدی در مقابلم مواجه میشوم
_سلام آقا
+سلام محمد جان، خوبی؟
_شکرخدا.. شما خوب باشید ماهم خوبیم، راستی جلسه چطور بود؟خوب پیش رفت؟
+همونطور که ما میخواستیم
_واقعا؟
+بله، البته اینم بگم که به این راحتیا هم نبودا.. درمورد پرونده و روندش هم توضیح دادم تا اگر به کمکشون نیاز بود اطلاع داشته باشن
_خیلی خوبه که
+حالا شما بگو در نبودم چخبر بود؟ مصطفی برات توضیح داد؟
_بله آقا کاملا
+فقط حواستو خوب جمع کنیا، تو داری با یک تکفیری ملاقات میکنی؛ یه سوتی کوچیک میتونه همه چیو خراب کنه محمد ...
_متوجهم، حواسم هست خیالتون راحت
سپس به ساعتش نگاهی میاندازد و میگوید:
+الان ساعت هشت و پنجاه و دو دقیقست، تا یازده و نیم فرصت داری، باید سر ساعت جایی که گفته حاضر باشی تا بهت شک نکنه
لبخندی از سر نصیحت های پدرانهاش میزنم و تشکر میکنم
مرا یاد پدر خودم میاندازد
چقدر دلم برایش تنگ شده است
تا وقتی پدر در خانواده بود من آرامش داشتم
و چون فرزند آخر بودم و تک پسر خانوادهمان نسبت به پدرم حس دیگری پیدا کرده بودم
درست است که اکثر اوقات در جمعمان نبود ولی
همین که هفتهای... ماهی... یا حتی سالی به ما سر میزد یا تماس میگرفت برایمان کافی بود
چون نبودن هایش را در رفتارش و گفتارش باما جبران میکرد
یادم میآید هر موقع به خانه میرسید، بدو میرفتم و در آغوش گرمش جا میگرفتم
و تا در خانه بود و حرف از رفتن نمیزد کنارش بودم و کلی سوال میپرسیدم و او با آرامش جوابم را میداد
با من و سه خواهر هایم بازی میکرد و لحظه ای دست نمیکشید
همیشه سعی داشت بچه هایش نبود پدر را حس نکنند
تماس که میگرفت ساعت ها با ما و مادرم صحبت میکرد
با او درد و دل میکردم و اتفاقات نه چندان مهم مدرسه ام را برایش ریز به ریز توضیح میدادم
او هم با حوصله به حرف هایم گوش میسپرد
پایان پارت پنجاه و هفتم🤓—
ادامه دارد . . .
نویسنده:F.H
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواندن رمان بدون عضویت راضی نیستم❌
کپی ممنوع❌
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@romangandoi