eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
495 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
_اشکاتوخرج‌کن‌رفیق! بروسرِسجادَت‌دوڪلمہ با معبودت‌حࢪف‌بزن،بگومن‌ازپسِ‌ گناهام‌برنمیام،ازپسِ‌نفسم‌بࢪنمیام‌ منوبخࢪخدا منوبخرعمہ جان‌میدونم‌ لایق‌نیسم‌میدونم‌بدترازبدم!
ࢪفیق‌ٺاحالاشده‌ ٺایہ‌قدمےگناه‌بࢪے..'🥀 ولےباخۅدٺ‌بگے "بےخیال..!🍃 آقام‌مےبینہ‌غصہ‌مےخۅࢪه.."💔 خواسٺم‌بگم‌..؛✨ اگہ‌چنین‌ٺجࢪبہ‌اےداشٺے..' دمٺ‌حیدری ڪہ‌ هم‌دل‌آقاروشادڪردے هم۱۰قدم‌بہ‌آسمۅن‌نزدیڪ‌ٺࢪشدے اگرم‌نداشٺے..' هنوزم‌دیࢪنیسٺ..! بہ‌دستش‌‌بیار 🙃✌️🏻
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
چه‌ شد در من؟ نمی‌دانم! فقط دیدم پریشانم.. فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوسـتَـت دارم♥️ + فرش‌های حرم امام رضا(ع)
خیلی قشنگه نه؟!😍❄️ بعد از ۷ سال که قم رنگ همچین برفیرو ندیده بود ... امروز بارشش قطع شد و انشاالله باید تا ۷ سال دیگه منتظرش باشیم😂🚶🏻‍♀
خب خب بریم سراغ ناشناس بعدش پارت😍😁
۱_انشاءالله☺️❤️ ۲_سلام چشم
۳_🙂❤️،ای بابا😕چشم سعی میکنم ۴_اممم،خب من از طریق یکی از معلمام ثبت نام کردم...فعلا بخاطر مشغله های استاد حضوری نرفتم و همون دوجلسه بود که غیر حضوری بود و دوتا داستان نوشتم..همین،نمیدونم کجاست راستیتش فعلا🚶🏻‍♀😂 علاقه داری دنبالشو بگیر،با علاقت پیش برو😉❤️ منم علاقه داشتم رفتم،البته علاقه های من به همین بسنده نمیکنه😂 انشاالله بقیشون تابستون
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ به دقیقه های ساعتم نگاه کردم به طرف اتاق گریم رفتم و با حضور صادق داخل اتاق رو به رو شدم سریع به سمتش رفتم و در آغوش کشیدمش صادق دوست چندین و چند ساله ام بود و از کودکی باهم دوست بودیم تمام کارهایمان و اهدافتان بر پایه نظر دیگری بود جوری به یکدیگر وابسته شده بودیم که یک روز دوری از هم برای هردویمان سخت میگذشت خیلی وقت بود ندیده بودمش دریغ از یک تماس یا پیام مدت طولانی برای یک پرونده سری به نیویورک رفته بود و چند سال همانجا ساکن شده بود و بعد از آن هیچ خبری ازش نداشتیم این بی خبری به جایی رسیده بود که گمان کردیم کشته شده خودم را کمی عقب کشیدم و با حالتی معترضانه رو بهش گفتم: _معلومه کجایی این همه مدت...میدونی چقدر اینور اونور دنبالت گشتم! واقعا که..حداقل یه ایمیل یا پیغام که میتونستی بدی سرش را پایین می‌اندازد و از ته دلش آهی میکشد +اگه بدونی چه روزهای سختیرو گذروندم، بعد از اون پرونده لعنتی هرچی داشت و نداشتمو ازم گرفتن،زندگیمو نابود شده بود ... حالا بگذریم،چقدر دلم برات تنگ شده بود داداش،چقدر عوض شدی،راستشو بخوای تو نگاه اول نشناختمت دستانش را در دستانم میگیرم و به طرف صندلی هدایتش میکنم _گذشته ها گذشته،خیلی بهش فکر نکن و الانتو ببین نمیدونی وقتی دیدمت چقدر خوشحال شدم دلم برات یه ذره شده بود بی خبری بود که روز و شبمو سیاه میکرد فکرنمیکردم دیگه ببینمت +الان من سرومروگنده کنارتم هرکاری میخوای باهام بکن.. فوش بده بزن ناکارم کن بیرونم کن خلاصه من هستم دیگه .. آماده برای تنبیه و توبیخ جناب فرمانده و لبخند دندون نمایی که دل هر غریبه و آشنا را با خود همراه میکند _به این زودی بچه ها خبرارو رسوندن بهت،عجبا.. یه کلمه هم حرف نمی‌زنن که تو برگشتی بزار فقط من میدونم و اونا +خودم خواستم متوجه نشی بزرگوار به بچه ها ربطی نداره کمی مکث میکند و سریع ادامه میدهد: اوه اوه راستی بهم گفتن قراره بری ملاقات سوژه من گریمتو قبول کردم _با این حساب که من بیچاره شدم تو اخه؟ +میخوای بخوا میخوای نخوا،بعدشم مگه نمیدونی من تو هر چیزی یه سر رشته ای دارم _اگه منظورت زمان دبیرستانه.. دو دستم را به نشانه تسلیم بالا می آوردم و میگویم: _اصن هرچی تو بگی من تسلیم +بیا...بیا اینجا بشین حاضرت کنم بلند می‌شوم و روی صندلی گریم می‌نشینم نگاهی به سر و وضعم می‌اندازم و دستی لای موهایم میکشم در حین گریم بینمان خیلی حرف ها رد و بدل شد او از خانواده و زمان غیبتش گفت و من از پرونده جدید و سوژه هایمان او فرد خیلی تیزی است و بخاطر همین هم بود که برای انجام آن ماموریت مهم فرستادنش من آن زمان مأموری ساده بودم و خیلی از کارهای عجیب صادق سر در نمی‌آوردم به ساعتم ضربه ای زدم و روشن کردنم ده و پنجاه دقیقه شده بود و تقریبا کار گریمم تمام بود +بفرما، آقا اباذر خوشتیپمون آمادست خودم را در آینهٔ رو به رویم برانداز میکنم و یک احسنت حواله صادق لباس های که باید سر قرار تنم باشد را تنم میکنم و حاضر میشوم تشکر میکنم و قول میدهم بعد از این پرونده حسابی سین جیمش کنم از اتاق خارج میشوم و سر راهم تا اتاق آقای عبدی بچه هارا میبینم که به طرفم می‌آیند و دورم جمع میشوند هرکدام یک چیزی میگوید _بههه آقا چه تیپی زدی _آقا شماهم؟ _ایول دارید در بین آنها صدای رسول را می‌شنوم که میگوید: _عطیه خانم شمارو اینجوری ببینه چی فکر می‌کنه بنده خدا و زیر خنده میزند با چشم برایش خط و نشان میکشم و من هم با خنده ی جمع همراه میشوم این جسارتی که دارد آخر کار دستش میدهد بی‌خیال میشوم و از بین حلقه ای که اطرافم تشکیل داده‌اند با دست کنارشان میزنم و خودم را آزاد میکنم درب اتاق آقای عبدی را میزنم و با اجازه وارد میشوم بلند میشود و به سمتم می‌آید +چه تغییری کردی.خدایی چقدر بهت میاد محمد لبخند کش داری میزنم و بعد از شنیدن تذکر و پیشنهاد های چندباره آقای عبدی از اتاق بیرون میروم و کوله‌ای که قرار است همراهم باشد را روی دوشم می‌اندازم بیسیم حلزونی شکل را در گوشم قرار میدهم تا هنگام ملاقات بتوانم با پشتیبانی آقای عبدی و بچه‌ها کارم را به بهترین شکل انجام دهم انگشتم را روی بیسیم میگذارم _رسول صدامو داری؟ +بله آقا کاملا صدا هست بعد از اطمینان از ساختمان سایت خارج میشوم و سوار یک تاکسی که راننده اش از بچه های خودمان است میشوم من را تا محل قرار میرساند و خودش کمی جلوتر نگه‌ میدارد به ساعتم نگاهی می‌اندازم پنج دقیقه زودتر سر قرار حاضر شده ام کنار خیابان می‌ایستم تا سوژه برسد خودم را با خرت و پرتهایی که بچه ها داخل کوله ام ریخته‌اند مشغول میکنم ماشینی شاسی بلند جلوی پایم ترمز میکند و شیشه اش را پایین می‌آورد خودش است +بپر بالا کمی من و من میکنم تا اول خودش را بهم معرفی کند +رها ملکی هستم و شما اباذر فتحی. سوار شو
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲💭 آدمها غالبا از جایی ضربه میخورن که صد در صد بهش اطمینان دارن...!! ( برشی از قسمت ۳۱ گاندو۲ ) 🇮🇷@ganndo 🇮🇷@ganndo
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجراهای طنز سیدکاظم و امیرحسین ⭕️ تو این قسمت امیرحسین سوپر مارکت زده و سیدکاظم رفته ازش تخم مرغ بخره که... 😂