💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_هفتم
(رسول)
مشغول در آوردن اطلاعاتی بودم که آقامحمد گفته بود ، که دستی روی شونه ام
نشست.
برگشتم فرشید بود ، بلافاصله گفت:
چه خبر تونستی ردی ازشون پیدا کنی؟🤔
برگشتم سمت مانیتور و با خنده گفتم : اگر شما بزاری پیدا میکنم.
فرشید:😐
رسول : چه خبر دیگه؟
البته که حال تو عالیه ، الان راحتی
همه دارن کار میکنن تو داری میچرخی تو سایت و مزاحم کار بقیه میشی😂
فرشید : رسول دیگه من مزاحمم،باشه
به قول آقا محمد گذر پوست به دباغ خونه می افته .
بعد خندید و رفت😐
شروع به کار کردن با کامپیوتر شدم .
رسول : ایوللللللللل
صدام خیلی بلند بود . اما دیگه همه بچه های سایت منو میشناختند. 🤣
کسی تعجب نمیکرد به جز آقا محمد🙄
محمد: دوباره چی شده؟🤔
رسول: آقا رد منا سعیدی رو زدم😁
محمد: افرین ، استاد رسول خوب حالا اطلاعاتش؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
وقت دنیا رو میگیره فرشید 😕😐😐😂
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
https://harfeto.timefriend.net/16557116360434 اینم لینک ناشناس
ممنونم که ۹ نفر لینک ناشناس رو دیدن اما حتی یه نفر هم نظر نداده 😐 واقعا رمان دوست ندارید یا حوصله ندارید یه پیام بدید 😂
خوب من دیگه برم . شما را به خدا میسپارم😂
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
۱_چشم ولی نظرات خیلی کمه ۲_ روان😐 چشم خلاصه ای از رمان میفرستم ۳_ممنونم✨☺️
خلاصه رمان تا به الان
اول رمان خوب آقای عبدی به بچه ها استراحت داده بود و قرار بود فردای روز استراحت پرونده جدید شروع بشه اسم پرونده هم(باران)بود
پرونده باران درباره ی یک گروه قاچاقچی بود که به کشور های خارجی مواد مخدر و وسایل خونگی و خلاصه همه چیز قاچاق میکنن که سردستشون خانمی به نام منا سعیدی هست.
خوب تازگی ها خانم مناسعیدی با آقایی به نام دیوید جکسون یکی از کارکنان mi6 ارتباط گرفته . و قرار شده با هم همکاری بکنند .
اینم توضیح رمان تا به اینجا
البته باید بگم که این پرونده خیلی کمه و آن شالله تا پارت ۳۰ تموم میشه و یه پرونده جذاب شروع میشه که من خودم اونو خیلی دوست دارم و براش نقشه هایی هم دارم چه میدونم شاید یه نفر این وسط شهید شد یا کشته شد 😈 یا اصلا پرونده به خوبی پیش رفت اون دیگه مربوط میشه به نظر اعضای محترم که آخر رمان چطوری تموم کنم😉
سلام حالتون چطوره 😊☺️
آن شاالله که حالتون خوبه و از شر امتحانات راحت شدید😂
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_هشتم
رسول: منا سعیدی ، ۶۵ ساله .
ساکن تهران ، تا حالا سابقه ازش ثبت نشده.
الان هم توی یک منطقه متروکه در اطراف زنجان مسقر هست.
محمد: خیلی هم عالی ، فقط ببین میتونی ردی از دیوید هم بزنی؟
رسول:چشم آقا😄
(محمد)
بعد اینکه از پیش رسول رفتم به سمت اتاقم حرکت کردم و اطلاعاتی که رسول در آورده
بود رو بررسی کردم.
غرق افکارم بودم که صدای در منو به خودم آورد.
نگاه کردم داوود و فرشید بودن اومدن داخل و روی صندلی نشستند.
داوود و فرشید:سلام آقا
محمد: سلام
داوود یه برگه گذاشت روی میز و گفت :
داوود: آقا این اسامی کسانی هست که در این هفته با منا سعیدی از طریق موبایل ارتباط گرفتن . من بعد اینکه گوشی منا سعیدی رو رسول هک کرد تمام تماس ها رو چک کردم و مهمترین تماس هارو و ساعت تماس رو نوشتم.
اسامی رو نوشتم بخونید.
محمد: ممنون داوود جان
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا پرونده داره خوب پیش میره😌