eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
493 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
💖 به نام خدا 💖 (رسول) مشغول در آوردن اطلاعاتی بودم که آقامحمد گفته بود ، که دستی روی شونه ام نشست. برگشتم فرشید بود ، بلافاصله گفت: چه خبر تونستی ردی ازشون پیدا کنی؟🤔 برگشتم سمت مانیتور و با خنده گفتم : اگر شما بزاری پیدا میکنم. فرشید:😐 رسول : چه خبر دیگه؟ البته که حال تو عالیه ، الان راحتی همه دارن کار میکنن تو داری میچرخی تو سایت و مزاحم کار بقیه میشی😂 فرشید : رسول دیگه من مزاحمم،باشه به قول آقا محمد گذر پوست به دباغ خونه می افته . بعد خندید و رفت😐 شروع به کار کردن با کامپیوتر شدم ‌. رسول : ایوللللللللل صدام خیلی بلند بود . اما دیگه همه بچه های سایت منو می‌شناختند. 🤣 کسی تعجب نمی‌کرد به جز آقا محمد🙄 محمد: دوباره چی شده؟🤔 رسول: آقا رد منا سعیدی رو زدم😁 محمد: افرین ، استاد رسول خوب حالا اطلاعاتش؟ 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 وقت دنیا رو میگیره فرشید 😕😐😐😂
اینم پارت ۷ اگر نظرات زیاد باشه الان پارت بعدی هم میفرستم😊
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
https://harfeto.timefriend.net/16557116360434 اینم لینک ناشناس
ممنونم که ۹ نفر لینک ناشناس رو دیدن اما حتی یه نفر هم نظر نداده 😐 واقعا رمان دوست ندارید یا حوصله ندارید یه پیام بدید 😂 خوب من دیگه برم . شما را به خدا میسپارم😂
سلاممم عصرتون بخیر😊
۱_چشم ولی نظرات خیلی کمه ۲_ روان😐 چشم خلاصه ای از رمان میفرستم ۳_ممنونم✨☺️
۳ نفر بیشتر نظر نداده بودن😪
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
۱_چشم ولی نظرات خیلی کمه ۲_ روان😐 چشم خلاصه ای از رمان میفرستم ۳_ممنونم✨☺️
خلاصه رمان تا به الان اول رمان خوب آقای عبدی به بچه ها استراحت داده بود و قرار بود فردای روز استراحت پرونده جدید شروع بشه اسم پرونده هم(باران)بود پرونده باران درباره ی یک گروه قاچاقچی بود که به کشور های خارجی مواد مخدر و وسایل خونگی و خلاصه همه چیز قاچاق میکنن که سردستشون خانمی به نام منا سعیدی هست. خوب تازگی ها خانم مناسعیدی با آقایی به نام دیوید جکسون یکی از کارکنان mi6 ارتباط گرفته . و قرار شده با هم همکاری بکنند . اینم توضیح رمان تا به اینجا البته باید بگم که این پرونده خیلی کمه و آن شالله تا پارت ۳۰ تموم میشه و یه پرونده جذاب شروع میشه که من خودم اونو خیلی دوست دارم و براش نقشه هایی هم دارم چه میدونم شاید یه نفر این وسط شهید شد یا کشته شد 😈 یا اصلا پرونده به خوبی پیش رفت اون دیگه مربوط میشه به نظر اعضای محترم که آخر رمان چطوری تموم کنم😉
ببخشید دوباره مزاحم میشم گفتم پیام این دو عزیز هم بزارم که پیام دادن☺️ ۱_ممنونم عزیزم ، وایی خدا بهت صبر بده😪 من خداروشکر امتحانام تموم شده😄 ممنون عزیزم که نظر دادی خیلی خوشحال شدم ❤️ ۲_ چشم براش نقشه میکشم😂😈
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام حالتون چطوره 😊☺️ آن شاالله که حالتون خوبه و از شر امتحانات راحت شدید😂
💖 به نام خدا 💖 رسول: منا سعیدی ، ۶۵ ساله . ساکن تهران ، تا حالا سابقه ازش ثبت نشده. الان هم توی یک منطقه متروکه در اطراف زنجان مسقر هست. محمد: خیلی هم عالی ، فقط ببین میتونی ردی از دیوید هم بزنی؟ رسول:چشم آقا😄 (محمد) بعد اینکه از پیش رسول رفتم به سمت اتاقم حرکت کردم و اطلاعاتی که رسول در آورده بود رو بررسی کردم. غرق افکارم بودم که صدای در منو به خودم آورد. نگاه کردم داوود و فرشید بودن اومدن داخل و روی صندلی نشستند. داوود و فرشید:سلام آقا محمد: سلام داوود یه برگه گذاشت روی میز و گفت : داوود: آقا این اسامی کسانی هست که در این هفته با منا سعیدی از طریق موبایل ارتباط گرفتن . من بعد اینکه گوشی منا سعیدی رو رسول هک کرد تمام تماس ها رو چک کردم و مهمترین تماس هارو و ساعت تماس رو نوشتم. اسامی رو نوشتم بخونید. محمد: ممنون داوود جان 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 فعلا پرونده داره خوب پیش میره😌