مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
۱_چشم ولی نظرات خیلی کمه ۲_ روان😐 چشم خلاصه ای از رمان میفرستم ۳_ممنونم✨☺️
خلاصه رمان تا به الان
اول رمان خوب آقای عبدی به بچه ها استراحت داده بود و قرار بود فردای روز استراحت پرونده جدید شروع بشه اسم پرونده هم(باران)بود
پرونده باران درباره ی یک گروه قاچاقچی بود که به کشور های خارجی مواد مخدر و وسایل خونگی و خلاصه همه چیز قاچاق میکنن که سردستشون خانمی به نام منا سعیدی هست.
خوب تازگی ها خانم مناسعیدی با آقایی به نام دیوید جکسون یکی از کارکنان mi6 ارتباط گرفته . و قرار شده با هم همکاری بکنند .
اینم توضیح رمان تا به اینجا
البته باید بگم که این پرونده خیلی کمه و آن شالله تا پارت ۳۰ تموم میشه و یه پرونده جذاب شروع میشه که من خودم اونو خیلی دوست دارم و براش نقشه هایی هم دارم چه میدونم شاید یه نفر این وسط شهید شد یا کشته شد 😈 یا اصلا پرونده به خوبی پیش رفت اون دیگه مربوط میشه به نظر اعضای محترم که آخر رمان چطوری تموم کنم😉
سلام حالتون چطوره 😊☺️
آن شاالله که حالتون خوبه و از شر امتحانات راحت شدید😂
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_هشتم
رسول: منا سعیدی ، ۶۵ ساله .
ساکن تهران ، تا حالا سابقه ازش ثبت نشده.
الان هم توی یک منطقه متروکه در اطراف زنجان مسقر هست.
محمد: خیلی هم عالی ، فقط ببین میتونی ردی از دیوید هم بزنی؟
رسول:چشم آقا😄
(محمد)
بعد اینکه از پیش رسول رفتم به سمت اتاقم حرکت کردم و اطلاعاتی که رسول در آورده
بود رو بررسی کردم.
غرق افکارم بودم که صدای در منو به خودم آورد.
نگاه کردم داوود و فرشید بودن اومدن داخل و روی صندلی نشستند.
داوود و فرشید:سلام آقا
محمد: سلام
داوود یه برگه گذاشت روی میز و گفت :
داوود: آقا این اسامی کسانی هست که در این هفته با منا سعیدی از طریق موبایل ارتباط گرفتن . من بعد اینکه گوشی منا سعیدی رو رسول هک کرد تمام تماس ها رو چک کردم و مهمترین تماس هارو و ساعت تماس رو نوشتم.
اسامی رو نوشتم بخونید.
محمد: ممنون داوود جان
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا پرونده داره خوب پیش میره😌
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_نهم
(محمد)
مشغول خواندن اسامی شدم ۵ نفر بودند اما بیشترشون مهم نبودن فقط از بین ۵ نفر به دونفر رسیدم .
محمد: خوب ، فرشید جان این اسامی رو ببر
بده به رسول
وقتی اطلاعاتشون رو درآورد سریعا به عنوان ت.م.م ساعد سلیمی برو .
داوود ، تو هم برای حمید جعفری برو ، امروز
نیروی ت.م.م نداریم ، بعضی از بچه ها مرخصی
گرفتند.
داوود و فرشید :چشم
__________________________________
(فرشید)
رفتم پایین پیش میز رسول .
وقتی رسیدم سرش تو مانیتور بود و متوجه
حضور من نشد .
زدم روی شونه اش، رسول ترسیده برگشت سمتم😱
فرشید :😂
رسول: چرا مثل ارواح ظاهر میشی ؟ ترسیدم
چیه ؟ هنوز چیشده!
فرشید : هیچی بابا ، آقا محمد اینو بدم بهت اطلاعاتشونو در بیاری😒
رسول : بزارم روی میز ، خوب آقا فرشید
یادمه یه چیزی میگفتی؟؟؟
خدایا چی بود اها اها ، گذر پوست به کجا می افته ؟
بلا فاصله دستشو آورد بالا و زد روی شونه ام و گفت : به دباغ خونه می افته😂😂
رسول : دیگه داری وقت دنیا رو میگیری ، برو
که کلی کار دارم، بعد از میزش دور شدم و رفتم پیش داوود.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
😂😂
https://abzarek.ir/service-p/msg/667602
اینم لینک ناشناس 😊✨ اگر نظرات زیاد باشه شاید شب یا غروب پارت ۱۰ هم بزارم