eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
492 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاممم عصرتون بخیر😊
۱_چشم ولی نظرات خیلی کمه ۲_ روان😐 چشم خلاصه ای از رمان میفرستم ۳_ممنونم✨☺️
۳ نفر بیشتر نظر نداده بودن😪
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
۱_چشم ولی نظرات خیلی کمه ۲_ روان😐 چشم خلاصه ای از رمان میفرستم ۳_ممنونم✨☺️
خلاصه رمان تا به الان اول رمان خوب آقای عبدی به بچه ها استراحت داده بود و قرار بود فردای روز استراحت پرونده جدید شروع بشه اسم پرونده هم(باران)بود پرونده باران درباره ی یک گروه قاچاقچی بود که به کشور های خارجی مواد مخدر و وسایل خونگی و خلاصه همه چیز قاچاق میکنن که سردستشون خانمی به نام منا سعیدی هست. خوب تازگی ها خانم مناسعیدی با آقایی به نام دیوید جکسون یکی از کارکنان mi6 ارتباط گرفته . و قرار شده با هم همکاری بکنند . اینم توضیح رمان تا به اینجا البته باید بگم که این پرونده خیلی کمه و آن شالله تا پارت ۳۰ تموم میشه و یه پرونده جذاب شروع میشه که من خودم اونو خیلی دوست دارم و براش نقشه هایی هم دارم چه میدونم شاید یه نفر این وسط شهید شد یا کشته شد 😈 یا اصلا پرونده به خوبی پیش رفت اون دیگه مربوط میشه به نظر اعضای محترم که آخر رمان چطوری تموم کنم😉
ببخشید دوباره مزاحم میشم گفتم پیام این دو عزیز هم بزارم که پیام دادن☺️ ۱_ممنونم عزیزم ، وایی خدا بهت صبر بده😪 من خداروشکر امتحانام تموم شده😄 ممنون عزیزم که نظر دادی خیلی خوشحال شدم ❤️ ۲_ چشم براش نقشه میکشم😂😈
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام حالتون چطوره 😊☺️ آن شاالله که حالتون خوبه و از شر امتحانات راحت شدید😂
💖 به نام خدا 💖 رسول: منا سعیدی ، ۶۵ ساله . ساکن تهران ، تا حالا سابقه ازش ثبت نشده. الان هم توی یک منطقه متروکه در اطراف زنجان مسقر هست. محمد: خیلی هم عالی ، فقط ببین میتونی ردی از دیوید هم بزنی؟ رسول:چشم آقا😄 (محمد) بعد اینکه از پیش رسول رفتم به سمت اتاقم حرکت کردم و اطلاعاتی که رسول در آورده بود رو بررسی کردم. غرق افکارم بودم که صدای در منو به خودم آورد. نگاه کردم داوود و فرشید بودن اومدن داخل و روی صندلی نشستند. داوود و فرشید:سلام آقا محمد: سلام داوود یه برگه گذاشت روی میز و گفت : داوود: آقا این اسامی کسانی هست که در این هفته با منا سعیدی از طریق موبایل ارتباط گرفتن . من بعد اینکه گوشی منا سعیدی رو رسول هک کرد تمام تماس ها رو چک کردم و مهمترین تماس هارو و ساعت تماس رو نوشتم. اسامی رو نوشتم بخونید. محمد: ممنون داوود جان 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 فعلا پرونده داره خوب پیش میره😌
💖 به نام خدا 💖 (محمد) مشغول خواندن اسامی شدم ۵ نفر بودند اما بیشترشون مهم نبودن فقط از بین ۵ نفر به دونفر رسیدم . محمد: خوب ، فرشید جان این اسامی رو ببر بده به رسول وقتی اطلاعاتشون رو درآورد سریعا به عنوان ت.م.م ساعد سلیمی برو . داوود ، تو هم برای حمید جعفری برو ، امروز نیروی ت.م.م نداریم ، بعضی از بچه ها مرخصی گرفتند. داوود و فرشید :چشم __________________________________ (فرشید) رفتم پایین پیش میز رسول . وقتی رسیدم سرش تو مانیتور بود و متوجه حضور من نشد . زدم روی شونه اش، رسول ترسیده برگشت سمتم😱 فرشید :😂 رسول: چرا مثل ارواح ظاهر میشی ؟ ترسیدم چیه ؟ هنوز چیشده! فرشید : هیچی بابا ، آقا محمد اینو بدم بهت اطلاعاتشونو در بیاری😒 رسول : بزارم روی میز ، خوب آقا فرشید یادمه یه چیزی میگفتی؟؟؟ خدایا چی بود اها اها ، گذر پوست به کجا می افته ؟ بلا فاصله دستشو آورد بالا و زد روی شونه ام و گفت : به دباغ خونه می افته😂😂 رسول : دیگه داری وقت دنیا رو میگیری ، برو که کلی کار دارم، بعد از میزش دور شدم و رفتم پیش داوود. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 😂😂
اینم پارت ۸ و ۹ ببخشید دیگه دیروز فقط یه پارت فرستادم 🙂☺️
وا یعنی چی خوب پلیسی هست دیگه😂❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/667602 اینم لینک ناشناس 😊✨ اگر نظرات زیاد باشه شاید شب یا غروب پارت ۱۰ هم بزارم