💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_بیست_و_یکم
(فرشید) ساعت ۱۱:۴۵دقیقه
چند روزی از پرونده میگذشت.🙇♀
حال رسول بهتر بود و فقط بعضی اوقات سرش درد میگرفت.
طوری که آقا محمد گفتند ، فردا قراره عملیات کنیم ، از یک طرف منا سعیدی و زیر دستانش از جمله سلیمی و جعفری رو دستگیر کنیم .
قرار شد مصطفی هم در فرصتی مناسب و خیلی زود دیوید رو دستگیر کنه و به ایران بفرسته ، ولی چون مامور mi6 بود دستگیریش خیلی سخت بود بالاخره بعد کلی دوندگی تونستیم مدارک زیادی ازش بدست بیاریم و خوشبختانه با نشون دادن اون مدارک به پلیس بین الملل، اونا هم قبول کردن کمکمون بکند ، گروهی هم که در انگلیس داشتیم به مصطفی کمک میکردند، پس خیالمون از اون راحت بود اما برای عملیات فردا استرس داشتم آخه سعیدی یه خلافکار و قاچاقچی حرفه ای بود .
از یه طرف نیرو های علی اقا(فرمانده یه گروه دیگه و دوست آقا محمد) وارد عمل میشدند و سلیمی و جعفری رو دستگیر میکردند و فقط سعیدی با ما بود .
وارد نماز خونه شدم ، آقا محمد کتاب دعا دستش بود، آروم و با صوت خیلی زیبایی قرآن میخوند
طوری که آدم دوست داشت ساعت ها کنارش بشینه و از شنیدن این صوت لذت ببره😇
پایین نماز خونه هم رسول پای سجاده نشسته بود و نماز میخوند ، سعید هم طبق معمول دست از شکمویی بر نمیداشت، مثل همیشه توی آشپزخونه نشسته بود و چایی و شیرینی میخورد، بعد اینکه تموم شد اومد و سجادشو پهن کرد و شروع کرد به نماز خوندن.
همه دست به دامن دعا شده بودند که عملیات فردا به خوبی به پایان برسه😓
منم کاری نداشتم و چون خیلی استرس داشتم ، نشستم یه گوشه و شروع کردم به ذکر گفتن ، آخر هم مفاتیح رو دستم گرفتم و شروع به خواندن کردم ،انقدر محو خواندن بودم که وقتی به خودم اومدم ، ساعت ۱ بود ، از خستگی چشمام جایی رو نمیدید برای همین بلند شدم و رختخواب ها رو انداختم.
بعد هم بچه ها رو صدا زدم که بخوابیم.
بعد کلی سر کار گذاشتن هم دیگه و چرت و پرت گفتن و خندیدن که کل نمازخونه رو گذاشته بودند رو سرشون آقایون محترم تصمیم گرفتند بخوابند😶
#فرشید
آقا محمد ببخشید ، فردا ساعت چند عملیاته؟🧐
#محمد
عملیات، ساعت ۱ هست ولی باید زودتر حرکت کنیم که به زنجان برسیم .
#فرشید
اها ، ممنون😁
بعد اینکه فهمیدم عملیات فردا ساعت چنده با خیال راحت سرمو روی بالش گذاشتم و شروع به ذکر گفتن کردم ، مشغول ذکر گفتم بودم که چشمام کم کم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو
رفتم😴
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
عملیات😨😈
آرامش قبل از طوفان😆
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت شصت و هفت:
فلش بک به دو سال پیش________
علی:رسول تو نرو دیگه
رسول:ینی چی علی
علی:خب بزار من برم تو نرو لطفا
رسول:حالت خوبه آره؟ 😂
تو پشت سیستم میشینی من میرم همین که بهت گفتم باشه!
علی:همیشه باید تسلیم حرفت بشم آره 😐
رسول: ارهههههه😂
علی:بقلش کردم و گفتم مراقب خودت باشیا
رسول:چشم داداش کوچیکه❤️
علی:استرس داشتم نباید رسول میرفت اه😖
داشتم همه جارو بررسی میکردم همه چی خوب و طبق نقشه داشت پیش میرفت که صدای تیر اندازی بلند شد😰
داشتم میگشتم ببینم کیه
یا حسیین😭
از ماشین دویدم بیرون
رسووووووول چیکار کردی با خودددت
همون طوری که دستش رو گذاشته بود رو دستش گفت
رسول:چته علی آروم باش آبرومونو بردی الان شک میکنن چیزی نشده که
علی:داره ازت خون میره میگی چیزی نشده 😭
رسول:پاشو پاشو خودتو جمع کن من هیچیم نیس
علی:اومد بلند بشه آخ گفت
واستا ببینم کجا صبر کن آمبولانس خبر کنم
رسول:نمیخواد با یه پانسمان حله داداش😂❤️
علی:رسول خیلی حرف بزنی میبندمت میبرمت تکون نخور از بازوت داره همینطوری خون میره دیوونه میمیری🤭
رسول:خب حالا یه تیر کوچولو ساییده میمیری میمیری راه انداخته😐
آقا محمد:رسول اینجای....دستتو ببینم
رسول:یا خدا گاووم زاییید😭
محمد:چیزی گفتی ؟
رسول:نه آقا
محمد:پاشو پاشو تیر خوردی بریم بیمارستان رو حرف منم حرف نمیزنی
رسول:اما آقا
محمد:اما و اگر نداره ديگه پاشو😐
علی : رسولو بردن اتاق عمل دیوونه درد داشت میگفت خوبم
پشت در اتاق عمل رژه میرفتم کارام دست خودم نبود😔🚶♂
از استرس مردم و زنده شدم تا آوردنش بیرون
پایان پارت ۶۷
ادامه دارد.....
پ.ن.پ از درد تنهایی تو میسوزم:)
کاش منم با خودت میبردی💔
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 #رمان_عشق_بی_پایان #به_قلم_ادمین_آرام پارت شصت و هفت: فلش بک به دو سال پ
بچه ها دیگه لینک نظرات نمیذارم هر کس خوشش اومد و خوند که ممنونم ازش هر کسی هم که نخوند اشکال نداره🙃❤️