eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
486 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
ببخشید دیروز نتونستم پارت بزارم غروب مشکلی برام پیش اومد😔
۱_نه عزیزم ، مشکلی پیش اومد نتونستم😔 ۲_چشم😁 ۳_متشکر🙃 چشم ۴_ من برای رمان خودم مشکلی ندارم ، میتونید بدون عضویت بخونید اما رمان های دیگه رو نمیدونم باید از نویسنده بپرسید ۵_😁❤️ ۶_ لطفا سوال های شخصی نکنید😊
💖    به نام خدا 💖                                                                                           (فرشید) ساعت ۱۱:۴۵دقیقه چند روزی از پرونده میگذشت.🙇‍♀ حال رسول بهتر بود و فقط بعضی اوقات سرش درد میگرفت. طوری که آقا محمد گفتند ، فردا قراره عملیات کنیم ، از یک طرف منا سعیدی و زیر دستانش از جمله سلیمی و جعفری رو دستگیر کنیم . قرار شد مصطفی هم در فرصتی مناسب و خیلی زود دیوید رو دستگیر کنه و به ایران بفرسته ، ولی چون مامور mi6 بود دستگیریش خیلی سخت بود بالاخره بعد کلی دوندگی تونستیم مدارک زیادی ازش بدست بیاریم و خوشبختانه با نشون دادن اون مدارک به پلیس بین الملل، اونا هم قبول کردن کمکمون بکند ، گروهی هم که در انگلیس داشتیم به مصطفی کمک می‌کردند، پس خیالمون از اون راحت بود اما برای عملیات فردا استرس داشتم آخه سعیدی یه خلافکار و قاچاقچی حرفه ای بود . از یه طرف نیرو های علی اقا(فرمانده یه گروه دیگه و دوست آقا محمد) وارد عمل می‌شدند و سلیمی و جعفری رو دستگیر می‌کردند و فقط سعیدی با ما بود . وارد نماز خونه شدم ، آقا محمد کتاب دعا دستش بود، آروم و با صوت خیلی زیبایی قرآن میخوند طوری که آدم دوست داشت ساعت ها کنارش بشینه و از شنیدن این صوت لذت ببره😇 پایین نماز خونه هم رسول پای سجاده نشسته بود و نماز میخوند ، سعید هم طبق معمول دست از شکمویی بر نمی‌داشت، مثل همیشه توی آشپزخونه نشسته بود و چایی و شیرینی می‌خورد، بعد اینکه تموم شد اومد و سجادشو پهن کرد و شروع کرد به نماز خوندن. همه دست به دامن دعا شده بودند که عملیات فردا به خوبی به پایان برسه😓 منم کاری نداشتم و چون خیلی استرس داشتم ، نشستم یه گوشه و شروع کردم به ذکر گفتن ، آخر هم مفاتیح رو دستم گرفتم و شروع به خواندن کردم ،انقدر محو خواندن بودم که وقتی به خودم اومدم ، ساعت ۱ بود ، از خستگی چشمام جایی رو نمیدید برای همین بلند شدم و رختخواب ها رو انداختم. بعد هم بچه ها رو صدا زدم که بخوابیم. بعد کلی سر کار گذاشتن هم دیگه و چرت و پرت گفتن و خندیدن که کل نمازخونه رو گذاشته بودند رو سرشون آقایون محترم تصمیم گرفتند بخوابند😶 آقا محمد ببخشید ، فردا ساعت چند عملیاته؟🧐 عملیات، ساعت ۱ هست ولی باید زودتر حرکت کنیم که به زنجان برسیم . اها ، ممنون😁 بعد اینکه فهمیدم عملیات فردا ساعت چنده با خیال راحت سرمو روی بالش گذاشتم و شروع به ذکر گفتن کردم ، مشغول ذکر گفتم بودم که چشمام کم کم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم😴 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 عملیات😨😈 آرامش قبل از طوفان😆
بفرمایید اینم پارت ۲۱😊
سلاااااااااام😍😍
۲۵۰ تایی شدنمون مبارک😍❤️
به همین مناسبت پارت داریم😁❤️
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 پارت شصت و هفت: فلش بک به دو سال پیش________ علی:رسول تو نرو دیگه رسول:ینی چی علی علی:خب بزار من برم تو نرو لطفا رسول:حالت خوبه آره؟ 😂 تو پشت سیستم میشینی من میرم همین که بهت گفتم باشه! علی:همیشه باید تسلیم حرفت بشم آره 😐 رسول: ارهههههه😂 علی:بقلش کردم و گفتم مراقب خودت باشیا رسول:چشم داداش کوچیکه❤️ علی:استرس داشتم نباید رسول میرفت اه😖 داشتم همه جارو بررسی میکردم همه چی خوب و طبق نقشه داشت پیش میرفت که صدای تیر اندازی بلند شد😰 داشتم میگشتم ببینم کیه یا حسیین😭 از ماشین دویدم بیرون رسووووووول چیکار کردی با خودددت همون طوری که دستش رو گذاشته بود رو دستش گفت رسول:چته علی آروم باش آبرومونو بردی الان شک میکنن چیزی نشده که علی:داره ازت خون میره میگی چیزی نشده 😭 رسول:پاشو پاشو خودتو جمع کن من هیچیم نیس علی:اومد بلند بشه آخ گفت واستا ببینم کجا صبر کن آمبولانس خبر کنم رسول:نمیخواد با یه پانسمان حله داداش😂❤️ علی:رسول خیلی حرف بزنی میبندمت میبرمت تکون نخور از بازوت داره همینطوری خون میره دیوونه میمیری🤭 رسول:خب حالا یه تیر کوچولو ساییده میمیری میمیری راه انداخته😐 آقا محمد:رسول اینجای....دستتو ببینم رسول:یا خدا گاووم زاییید😭 محمد:چیزی گفتی ؟ رسول:نه آقا محمد:پاشو پاشو تیر خوردی بریم بیمارستان رو حرف منم حرف نمیزنی رسول:اما آقا محمد:اما و اگر نداره ديگه پاشو😐 علی : رسولو بردن اتاق عمل دیوونه درد داشت میگفت خوبم پشت در اتاق عمل رژه میرفتم کارام دست خودم نبود😔🚶‍♂ از استرس مردم و زنده شدم تا آوردنش بیرون پایان پارت ۶۷ ادامه دارد..... پ.ن.پ از درد تنهایی تو میسوزم:) کاش منم با خودت میبردی💔
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 #رمان_عشق_بی_پایان #به_قلم_ادمین_آرام پارت شصت و هفت: فلش بک به دو سال پ
بچه ها دیگه لینک نظرات نمیذارم هر کس خوشش اومد و خوند که ممنونم ازش هر کسی هم که نخوند اشکال نداره🙃❤️
سلام صبح مایل به ظهرتون بخیر🌹😁