🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺
#رمان_عشق_بی_پایان
#به_قلم_ادمین_آرام
پارت شصت و هفت:
فلش بک به دو سال پیش________
علی:رسول تو نرو دیگه
رسول:ینی چی علی
علی:خب بزار من برم تو نرو لطفا
رسول:حالت خوبه آره؟ 😂
تو پشت سیستم میشینی من میرم همین که بهت گفتم باشه!
علی:همیشه باید تسلیم حرفت بشم آره 😐
رسول: ارهههههه😂
علی:بقلش کردم و گفتم مراقب خودت باشیا
رسول:چشم داداش کوچیکه❤️
علی:استرس داشتم نباید رسول میرفت اه😖
داشتم همه جارو بررسی میکردم همه چی خوب و طبق نقشه داشت پیش میرفت که صدای تیر اندازی بلند شد😰
داشتم میگشتم ببینم کیه
یا حسیین😭
از ماشین دویدم بیرون
رسووووووول چیکار کردی با خودددت
همون طوری که دستش رو گذاشته بود رو دستش گفت
رسول:چته علی آروم باش آبرومونو بردی الان شک میکنن چیزی نشده که
علی:داره ازت خون میره میگی چیزی نشده 😭
رسول:پاشو پاشو خودتو جمع کن من هیچیم نیس
علی:اومد بلند بشه آخ گفت
واستا ببینم کجا صبر کن آمبولانس خبر کنم
رسول:نمیخواد با یه پانسمان حله داداش😂❤️
علی:رسول خیلی حرف بزنی میبندمت میبرمت تکون نخور از بازوت داره همینطوری خون میره دیوونه میمیری🤭
رسول:خب حالا یه تیر کوچولو ساییده میمیری میمیری راه انداخته😐
آقا محمد:رسول اینجای....دستتو ببینم
رسول:یا خدا گاووم زاییید😭
محمد:چیزی گفتی ؟
رسول:نه آقا
محمد:پاشو پاشو تیر خوردی بریم بیمارستان رو حرف منم حرف نمیزنی
رسول:اما آقا
محمد:اما و اگر نداره ديگه پاشو😐
علی : رسولو بردن اتاق عمل دیوونه درد داشت میگفت خوبم
پشت در اتاق عمل رژه میرفتم کارام دست خودم نبود😔🚶♂
از استرس مردم و زنده شدم تا آوردنش بیرون
پایان پارت ۶۷
ادامه دارد.....
پ.ن.پ از درد تنهایی تو میسوزم:)
کاش منم با خودت میبردی💔
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
🌺بِسم الله الرحمن الرحیم🌺 #رمان_عشق_بی_پایان #به_قلم_ادمین_آرام پارت شصت و هفت: فلش بک به دو سال پ
بچه ها دیگه لینک نظرات نمیذارم هر کس خوشش اومد و خوند که ممنونم ازش هر کسی هم که نخوند اشکال نداره🙃❤️
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
یه لینک ناشناس میزارم هرچی دوست داشتید بگید نظرتون درباره ی کانال حرف های دیگه اصلا هرچی دلتون خواست
جواب ناشناس 🌹ببخشید یکم دیر شد 😅
همین دونفر بودن دیگه کسی چیزی نگفت😢
اما هیچ اشکالی نداره ما هیچ وقت ناامید نمیشیم و دوباره ناشناس با موضوعات مختلف میزاریم😎✌️🏻
ببخشید من امروز بیرون بودم الان تونستم رمان بنویسم ، آلان هم براتون میزارم