سلام
دیدم پیرزنی داره آش درست میکنه
سوال کردم :
مادر...آش چی می پزی؟
گفت:
آش پشت پا ...
گفتم :
کسی قصد سفر داره؟
گفت:حسین (ع) امشب از مدینه به سمت مکه راه می افته😔
گفتم:
چرا تو؟
گفت: آخه حسین (ع) مادر نداره...
امروز ميخوایم تا آخر شب حداقل 2 میلیون نفر به امام حسين سلام بدن ...
خودم شروع ميکنم:
السلامُ عَلَیکَ یا اباعَبْدِاللّه وَ عًلی الاَرواح الّتی حَلَت بِفنائک عَلَیکَ مّنی سلامُ اللّه ابداً"
ما بَقیتُ وَ بَقیَ اَلیلِ وَ النهاروَ لا جَعَلَ اللّهَ آخِرَ اَلعَهدِ منی لزیارَتکُم
اَلسلامُ عَلی الحُسین و َعَلی علی بن الحُسین و َعَلی اُولاد الـحسین و عَلی اَصحاب الحُسین.
به اندازه ارادتت ارسال کن
اصلا هم خبر خوش و اینا قرار نیس بهت برسه
👈هر کس یشتر ارادت ب امام حسین (ع) داره بیشتر به دوستانش بفرسته
من به تمام دوستانم میفرستم
🌸
@GANDO_4
🌼
سلام🤗 حالتون چطوره ؟
میبینم که ادمین جدید و رمان جدیدو....😌
نکنه منو فراموش کردید😂
انشاالله که نکردید بریم سراغ پارت گذاری😉
با خوندن نظراتتون خیلی خوشحال شدم و انرژی گرفتم امیدوارم برای پارت های آینده هم نظرات بالا باشه🌸
💖 به نام خدا 💖
#رمان_فدایان_حضرت_عشق
#پارت_بیست_و_هفتم
#دکتر
متاسفانه خون خیلی زیادی ازشون رفته بود ، که طبق گروه خونی که گفتید بهش خون تزریق کردیم اما دچار کم خونی شدید
شدند.
از طرف دیگه تیر جای بدی خورده ، و ۱۰ تا بخیه خورده ، هوشیاری هم یکم پایینه ، فعلا منتقل میشن سی سی یو اگر تا ۲۴ ساعت آینده هوشیاریشون پایین تر نیاد و بهوش بیان ، آن شاالله منتقل میشن به بخش.☺️
#محمد
ممنونم دکتر 😊
#دکتر
خواهش میکنم🌸
بعد اینکه دکتر رفت به سعید و فرشید هم خبر دادم که از اتاق عمل دراومده و وضعیتش چطوریه ، خیلی نگرانش بودن اما نزاشتم بیان .
نشستم کنار داوود ، سرشو مابین دستاش گرفته بود.
دست گذاشتم روی شونه اش .
سرشو آورد بالا ، چشماش قرمز بود.
#محمد
چرا گریه میکنی ، حالش خوبه که...
#داوود
آقا محمد ولی ممکنه به..بهو.ش نیاد😥
#محمد
داوود بخدا توبیخی برات مینویسم ، بلند شو خودتو جمع کن مرد گنده 😠 حال رسول خوبه ، آن شاالله هر چه زودتر هم بهوش میاد آنقدر حرف ناامید کننده نزن😠
#داوود
چ.شم
#محمد
حالا شد😉
میگم داوود ، بلند شو برو سایت ، خسته ای تا بجای تو سعید و فرشید بیان اونا هم نگران رسولن.
#داوود
آقامحمد بخدا من خسته نیستم میخوام بمونم پیش رسول .
#محمد
وقتی میگم برو یعنی برو ، هروقت هم خبری شد بهت میگم
#داوود
چ.چشم 😢
داوود رفت زنگ زدم به سعید اونم از خدا خواسته گفت الان با فرشید میان.
رفتم پشت شیشه، رسول بیهوش روی تخت خوابیده بود و یه عالمه دستگاه بهش وصل بود.
به چشمای مظلومش که بسته بود لبخندی زدم اما لبخندی پر از درد😔🙂
رفتم نمازخونه تا یکم استراحت کنم .
کتاب دعا رو برداشتم و تکیه دادم به ستون .
شروع کردم به خواندن دعای کمیل🙃
رسول خیلی این دعا رو دوست داره😊
نمیدونم چقدر گذشت که تموم شد .
بوسه ای بر روی جلد کتاب زدم و در قفسه گذاشتمش .
هر کاری میکردم دلم آروم و قرار نداشت .
انگار یه حسی بهم میگفت برو .
کفشام رو پوشیدم رفتم بخش سی سی یو
رفتم پشت شیشه اما با چیزی که دیدم خشکم زد😨انگار حسم درست بهم گفته بود😨
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
😂😁😎
https://harfeto.timefriend.net/16569177387634
نظرات کم نباشه ها😢