مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
نظری پیشنهادی بود درخدمتم((؛ https://harfeto.timefriend.net/16657549448782 @shine_135
¹یزید بودن گاهی اوقات لازمه😂😎
کاملا افتاددد😄فقط ی چیزی.... من بادمجون هم ندوست😁😂
²🙂❤️💔
³من درطول هفته خیلی شلوغم نمیتونم پارت بزارم شرمنده💔سعی میکنم بیشتر بزارم(:
⁴😶🤫😈
⁵❤️❤️
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ #آرامشـ_همیشگیـ #پارتـ_چهلـ_و_دومـ #رها هرچه
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨
✨🥀✨
🥀✨
✨
#آرامشـ_همیشگیـ
#پارتـ_چهلـ_و_سومـ
#رسول
داشتم میرفتم سمت میزم که سرم گیج رفت و تعادلمو از دست دادم
کسی از پشت گرفتم
سرمو چرخوندم و با دید تاری که داشتم صورت نگران داوودو دیدم
با تکان دادن سرم بهش گفتم خوبم بااینکه حالم خوب نبود ... نمیخواستم نگرانش کنم
درد در تمام بدنم پخش شد
نمیتونستم رو پاهام وایستم
داوود کمکم کرد بشینم زمین
سرفه هام شروع شده بود
گلوم خشک شده بود
به داوود گفتم برام آب بیاره
بعد از اینکه رفت آقا محمد متوجه حال من شد و به طرفم اومد
فرشید،مرتضی،سعید و بقیه بچه ها هم دورم جمع شدن
هر دقیقه که میگذشت نفس کشیدن برام سخت تر میشد
داوود اومد و لیوان آبو جلوی دهنم گرفت و تونستم یکمی بخورم
ولی همچنان سرفه میکردم
صداها برام گنگ بود
گلوم خیلی درد میکرد
دستمو گذاشتم جلوی دهنم و سرفه میکردم
حس کردم دستم خیس شده
داوود اومد کنارم و دستمو از جلوی دهنم برداشت
همینطور بهش خیره شده بود
چشمام بسته شد و دیگه هیچی نفهمیدم جز سیاهی مطلق
#داوود
برای اینکه بتونه بهتر نفس بکشه دستشو از جلوی دهنش برداشتم که دیدم پر خون شده
یقه لباسش قرمزه قرمز
اون لحظه فکرم به همه جا خطور کرد
سعی میکردم این افکارو از خودم دور کنم که رسول از هوش رفت
آقا محمد برگشت و گفت الان آمبولانس میرسه
من فقط گریه میکردم و سعی داشتم بهوشش بیارم
بعد از چند دقیقه آبولانس رسید و منو سعید و فرشید کمک کردیم رسولو ببریم داخل آمبولانس
وقتی رسولو بردن داخل هرچی اسرار کردم منم همراش برم نزاشتن
سعید سریع رفت و ماشینو آورد
منو آقا محمد سوار شدیم و دنبال آمبولانس حرکت کردیم
بعد ده دقیقه رسیدیم بیمارستان
رسولو رو برانکارد گذاشتن و بردن داخل
منو آقا محمد از ماشین پیاده شدیم دنبالشون راه افتادیم
سعید هم رفت ماشینو ی جایی پارک کنه
دو پرستار رسولو بردن تو ی اتاق و دکتر هم بعد اونا رفت داخل
رفتم و پشت در اتاق وایستادم و نگاهشون میکردم
در اون لحظه فقط اشک میریختم
دستی روی شونم حس کردم و باهاش برگشتم
آقا محمد با ی لیوان آب کنارم بود
لیوانو دستم داد
سرمو پایین آوردم و دوباره گریم شدت گرفت
آقا محمد بغلم گرفت و بهم دلداری میداد
#محمد
داوود اصلا حالش خوب نبود
رفتم براش ی لیوان آب آوردم و دستش دادم
فقط گریه میکرد
سعی میکردم با حرفام آرومش کنم اما فایده ای نداشت
همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد
داوود با قیافه پریشون و آشفته دوید سمت دکتر
_آقای دکتر چی شده؟ برای رسول چه اتفاقی افتاده ؟
دکتر: نگران نباشید الان حالشون خوبه بهشون سرم وصل کردیم تا سه ساعت دیگه میتونن مرخص بشن
فقط باید خیلی مراقبشون باشید،بیشتر از قبل.
تا یک هفته باید دارو هاشونو به موقع مصرف کنن و استراحت که براشون واقعا لازمه
در غیر این صورت باید بیمارستان باشن و تحت مراقبت
داوود سریع از کنار دکتر دوید و رفت داخل اتاق
+چشم ممنون
دکتر:انجام وظیفست
دکتر رفت و منم همون بیرون وایستادم تا داوود با رسول راحت حرف بزنه
سعیدو دیدم که با سرعت داشت به سمتم میومد
وقتی رسید تمام چیزی که دکتر گفت براش گفتم
_ولی آقا رسولو که میشناسید): اصلا به خودش استراحت نمیده
+اره سعید درست میگی ولی ما باید باهم کمکش کنیم تا زودتر بتونه سرپا شه...
_بله اقا چشم
#داوود
بعد از حرف دکتر دیگه نتونستم تحمل کنم و سریع رفتم پیش رسول
کنارش نشستم و شروع کردم حرف زدن باهاش
پایان پارت چهل و سوم😉
ادامه دارد ...
نویسنده:ف.س
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی ممنوع ❌
خواندن رمان بدون عضویت در کانال راضی نیستم ❌
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@romangandoi
نظری پیشنهادی داشتید درخدمتم((؛
https://harfeto.timefriend.net/16657549448782
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
براۍدخترهمسایھ💔. .
- پیامدخترانافغانستانےبراۍدخترانایرانۍ❗️
#حجاب
#لبیک_یا_خامنه_ای✌️🏻🌱
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
!(:
•••
حاجیصداموداری؟
حاجیاینجارومیخوانمثلسوریهکنن
ولیبچهامثلشیروایستادن