✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨
✨🥀✨
🥀✨
✨
#آرامشـ_همیشگیـ
#پارتـ_چهلـ_و_چهارمـ
#رها
در حیاطو باز کردم برم بیرون که ناگهان کسی جلوم سبز شد
چیزی که میدیدم باور نمیکردم
آیهان بود
چند دقیقه بود که بهم نگاه میکردیم
انگار اونم مثل من شکه شده بود
احتمالا اونم مثل من اومده بود دنبال سامیار
سریع رفتم داخل و محکم درو بستم
به در تکیه داده بودم و هنوز تو شک بودم
تمام خاطراتی که با آیهان داشتم تو ذهنم مرور میشد
تمام بدبختی هایی که بعد از رفتنش کشیدم
چند دقیقه همونطور پشت در ایستاده بودم
تمام دست و پام شل شده بود
•فلش بک(گذشته)•
با ذوق و شوق دیدن دوباره آیهان از خواب پاشدم
سریع حاضر شدم و خواستم از خونه برم بیرون که مادرم صدام زد
+چرا انقدر زود میری دانشگاه !... بیا اول صبحانتو بخور
_نه میل ندارم مامان
از خونه رفتم بیرون
رسیدم دانشگاه
از دور آیهانو دیدم که داشت با سرعت به سمتم میومد
رفتم سمتش و مثل همیشه سلام گرمی باهم کردیم
یکم باهم حرف زدیم و ساعت کلاسامون شروع شد
با بی میلی از هم جدا شدیم و هرکس رفت کلاس خودش
بعد از دانشگاه رفتیم کافه تا چیزی بخوریم
من نسکافه سفارش دادم و آیهان قهوه
بهترین لحظالت زندگیم سپری میشد
لحظاتی که باهم بودیم انگار تمام دنیارو بهم میدادن انقدر که خوشحال بودم
بعد از گذشت مدتی که یک روز جدیدی رو باید شروع میکردم مثل همیشه از خواب بیدار شدم و حاضر شدم رفتم دانشگاه
آیهانو دیدم که نشسته روی نیمکت و تو فکره
رفتم کنارش نشستم اما اون متوجه حضور من نشد
_آیهان ...توفکری !
+عه رها تو کی اومدی؟
_همین الان،چی شده اتفاقی افتاده؟تو خودتی
+ببین رها ... من ... من و خانوادم فردا میخواییم بریم سفر
خودم اصلا دوست ندارم برم ولی هرچی به خانوادم میگم من همراشون نرم قبول نمیکنن
مجبورم باهاشون برم
بخاطر همین خیلی ناراحتم
_اشکال نداره، ناراحت نباش، باهم در ارتباطیم دیگه
+اره خب ولی ...
_ولی چی ؟
+هیچی
_بگو دیگه
+ولی من نمیتونم تنهات بزارم
_نگران من نباش،حالا کجا میخوای بری؟
+شهرمون
_عه چه خوب، میری حال و هواتم عوض میشه
+رها تو واقعا ناراحت نیستی ؟
_چرا خب ولی دیگه مجبوری باید بری منم هیچی نمیتونم بهت بگم
+ببخش منو
_من ازت ناراحت نیستم چیو ببخشم
بعد از تمام شدن دانشگاه آیهان رفت خونه که خودشو برای فردا آماده کنه
منم رفتم خونه
وقتی رسیدم مامان مشغول پخت و پز بود
رفتم داخل اتاقم و لباسامو عوض کردم
از وقتی آیهان این خبرو بهم داده بود خیلی ناراحت شدم
از یک طرف هم نمیخواستم مانع سفرش بشم برای همین خودمو ببخیال نشون دادم
(دو ھفته بعد)...
دوهفته بود که ازش هیچ خبری نداشتم
هرچی زنگ میزدم گوشیش خاموش بود
آخرین بازدیدش هم خیلی وقت پیش بود
نگران شدم
ترم بعد شروع شد و منم از بی خبریش خیلی کلافه شده بودم
رفتم پیش دوست صمیمیش سامیار
_سلام از آیهان خبر داری؟
+سلام، مگه نمیدونی!
_چیو؟
+آیهان این ترم ایران نیست
_یعنی چیییی !!!
+آیهان بورسیه شده،رفته امریکا برای ادامه تحصیلش ...
+واقعا!؟
_مگه خبر نداشتی؟ توکه باهاش ارتباط داشتی مگه میشه بهت نگفته باشه/:
+ن...یعنی...
_چی شده؟
+هیچی...هیچی نشده
سکوت کردم و از کنارش رد شدم
یعنی چی
اون همچین ادمی نبود که منو بی خبر بزاره
یعنی چی شده که تصمیم به رفتن کرده
تاخونه همینطور سوال برام ایجاد میشد و اشک از گوشه چشمام روی صورتم سر میخورد
پایان پارت چهل و چهارم😁💔
ادامه دارد ...
نویسنده:ف.س
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی ممنوع ❌
خواندن رمان بدون عضویت در کانال راضی نیستم ❌
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@romangandoi
نظری پیشنهادی داشتید درخدمتم((؛
https://harfeto.timefriend.net/16657549448782
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
نظری پیشنهادی داشتید درخدمتم((؛ https://harfeto.timefriend.net/16657549448782
¹ممنونممم❤️❤️خواهش میکنم🌿سلامت باشی🙂🌺
² به قسمتای خوبشم میرسه ناراحت نباشید😂😁
هدایت شده از گاندو | سربازان گمنام
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲🌹
کی میگه محمد شهید شد؟!
ما از نمونه محمدها زیاد داریم...
قدر محمدها رو الان باید بدونیم...
این ادمها سربازان گمنام این وطن هستن...
#سربازان_گمنام
#جواد_افشار
#گاندو
🇮🇷@ganndo
🇮🇷@ganndo
«💙🦋»↴
سلامامامزمانم✋🏼
صبحتبخیرمہربانم😊
هرسپیده؛
ازخدامیخواهمڪہ
جانتبہسلامتباشد
وازهرگزندے
درامانباشی:)🙂🌿
#السلامعلیکیاحجتبنالحسن🖐🏻♥️