eitaa logo
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
499 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
5 فایل
بسم‌ ِرب..☁️! . مِرصـاد؟کمین‌گـاه واینجـامقر‌ ِدهه‌هشتادیای‌این‌مرزوبوم. متمرکزنیستیم‌وهرفعالتی‌که‌بخوای‌داریم‌ دورهمـیم‌و‌میگذریم‌ازهردست‌اندازی‌کـه‌‌سرراهمونه.. پس‌نگران‌نباش! کپی؟حلالت!فقط‌یکم‌منصف‌باش.. . متولـد ِ‌¹²بهمن ِ‌¹⁴⁰⁰درساعت¹³:²⁵دقیقه‌ظهر
مشاهده در ایتا
دانلود
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
__🌿🖤
🥀): ماراازجان‌دادن‌نترسانید، ازجان‌عزیزترداشتیم‌که‌رفت💔! . . :)
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
••دخترِ رهبر انقدر خفن آخه! همه مردم شوکه شدن.. پیشنهاد می‌کنم تا آخر ببینید💛👆🏻
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
••خجالت بعد از گناه! مُژده‌ خداوند رو برای کسایی که بعد از گناه، خجالت می‌کشن☺️❤️ 🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
😂👌🏻👏🏻
•🔗💙• ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دَرهَیاهو‌یِ‌دنیایی‌پٌـرازجَمعیٺ سَلٰام‌بَـراو‌کہ‌جــٰایَش‌هَمہ‌جـٰاخـٰالۍاسٺ...シ 🙂💕
آه‌ازغمےکه‌تازه‌شودباغمۍ‌دگر💔! . . تسلیت😔🖤
سلاممم😍 پنجشنبتون به خیر و شادی✨❤️
چرا زیاد نمیشیم !💔
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ فلش بک(گذشته) 9شب توی خیابونای سرد و تاریک تهران راه میرفتم شالمو جلوی صورتم انداختم دستامو زیر بغلم محکم گرفتم کجا دارم میرم؟ مقصدم کجاست؟ تصمیم گرفتم به مقصد فکر نکنم و همینطور جلو برم ناگهان ماشینی جلوی پام ترمز کرد و بی اعتنا بهش راهمو ادامه دادم شیشه های دودی ماشین پایین اومد و بوی اودکلن همراه با بوی ملایم سیگار به مشامم رسید راننده صدای موزیک را کم کرد راننده سرش را تا جایی که میتوانست جلو اورد از این مزاحمت ها در این شهر کم ندیده ام +بههه بههه خوشگل خانم،کجا این وقت شب! بدون هیچ توجهی قدم برمیداشتم +عروس خانم بشین میرسونیمت توی دلم ی بروبابایی گفتم و قدم هامو تندتر کردم +نترس بیابشین،مقصدت کجاست؟ واقعا مقصدم کجاست!نمیدانم داشتم میرفتم که ماشین جلوم ایستاد سرمو بالا گرفتم دوتا پسرجوون سوار ماشین بودن راننده پیاده شد و به سمتم اومد نمیتونستم اون نگاه های هیزشو تحمل کنم اهل بگو مگو نبودم ولی اگه موقعیتش پیش بیاد بدجوری عصبی میشم و جواب میدم +سوارشو میرسونیمت _مزاحم نشید اقا برید کنار +هه مزاحم!؟نترس فرشته خانم _اون روی سگمو بالا نیار برو کنار +اوه اوه چقد عصبانی _به شما ربطی نداره برید کنار پسری که توی ماشین نشسته بود سرشو از پنجره بیرون اورد و با لبخندی گفت +چرا جوش میاری خانم خوشگل بیا نترس هرجا بخوای بری ما هستیم میرسونیمت خوب نیست ی دختر تنها تو خیابون باشه چشم غره ای رفتم و سکوت کردم حس کردم پسره داره بهم نزدیکتر میشه نه انگاری ول کن نیستن محکم هولش دادم و پرتش کردم عقب پا تند کردم و دویدم نفس نفس میزدم دستام یخ کرده بود خبری از مزاحما نبود چه کاری باهاش کردما،حقش بود،میخواست مزاحم نشه ی تک خنده ای کردم و به راهم ادامه دادم اینبار مقصدم مشخص بود ی ماشین گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم روز بعد تو اتاقم نشسته بودم و به خاطراتی که داشتم فکر میکردم که با صدای ایمیل لپ تاپم به خودم اومدم بازش کردم پیام ارسالی از آیهان بود با شک و تردید بالاخره بازش کردم {سلام رها خوبی؟ سامیار بهم گفت که خبر داری راستش ... من برای ادامه تحصیلم رفتم آلمان اونجا بهتر میتونم درسمو ادامه بدم بهت نگفتم چون میدونستم چه حالی میشی منو ببخش نمیدونم تا کی برمیگردم، شاید یکم طول بکشه،یک سال...دوسال...شایدم هیچوقت اصلا، معلوم نیست هر تصمیمی بگیری و هر فکری راجبم بکنی حق داری ولی نباید زود قضاوت کنی، منم دلایلی دارم واسه این کارم خب دیگه من فعلا برم، کلی کار ریخته سرم مواظب خودت باش بای} وقتی پیامشو خوندم خیلی بهم ریختم خون جلوی چشممو گرفته بود نمیدونم...شاید درست میگفت...شایدم نه فکرم خیلی مشغول بود بعد از کلی وقت که باخودم کلنجار میرفتم تصمیم گرفتم کلا فراموشش کنم و به زندگی عادیم ادامه بدم (بریتانیا) چند وقتی بود که دنبال آدم مطمئنی بودم که بتونه دقیق کارشو انجام بده و ایرانی باشه تا کاملا با فرهنگ و ادابش آشنا باشه داشتم تو سامانه دنبال افراد میگشتم که چشمم خورد به عکس دختری که خیلی توجهمو جلب کرد بازش کردم و شروع کردم به خوندن اطلاعاتش همینطور که جلوتر میرفتم زندگیش برام جذاب تر میشد بنظر دختر سخت و محکمی میاد با این همه شکستی که تو زندگیش خورده تصمیم گرفتم برم سراغش کسیو فرستادم دنبالش تا برام بیارتش من بعد از اون روز خیلی تغییر کرده بودم خیلی که چی بگم، از این رو به اون رو شده بودم حتی خانوادم هم متوجه تغییرم تو این مدت شده بودن ___ با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم از جام بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم مادرم مشغول جمع کردن سفره صبحانه بود رفتم و رو صندلی پشت میز نشستم +سلام مامان صبحت بخیر _سلام رها جان صبح توهم بخیر، صبر کن الان صبحانتو میارم +نه مامان میل ندارم _رها نمیشه که، تو این مدت خیلی لاغر شدی، حواست به خودت هست ؟!! + ممنون مامان جونم میل ندارم از جام بلند شدم و رفتم آبی به صورتم زدم رفتم اتاقم و لباسامو تنم کردم از اتاق بیرون اومدم + مامان من رفتم دانشگاه _به سلامت مواظب خودت باش از خونه بیرون اومدم و ی ماشین گرفتم و به سمت دانشگاه حرکت کردم بعد بیست دقیقه رسیدم و رفتم داخل کلاس بعد از تموم شدن دانشگاه رفتم کنار خیابون که ماشین بگیرم ی ماشین جلوم وایستاد سوار شدم و ادرس بهش دادم کمی که گذشت حس کردم داره از راه دیگه ای میره +اقا مطمئنید دارید درست میرید؟ از اینور نیستا جوابی نشنیدم +نگه دارید پیاده میشم اما اصلا انگار حرفمو نمیشنید، هیچ عکس العملی نشون نمیداد یکم ترسیدم کمی جلوتر داخل ی کوچه خلوت نگه داشت نمیدونستم الان دقیقا باید چیکار کنم از ماشین پیاده شد چند دقیقه بعد ی خانوم سوار ماشین شد و کنارم نشست _سلام خانوم خوشگل چطوری؟ + شما کی هستید؟چرا منو آوردید اینجا؟
_نترس، چیزی نیست، فقط ی کار کوچولو باهات داشتم با حالت تعجب بهش نگاه میکردم به خودم میگفتم یعنی اینا کین؟با من چیکار دارن؟چرا منو آوردن اینجا؟.... و هزاران سوال دیگه واسم ایجاد شده بود ی پاکت درآورد و به سمتم گرفت _بیا بگیرش +این چیه؟ _رفتی خونه بازش کن قشنگ روش فکر کن و خبرم کن + تا نگی این چیه من هیچ کاری انجام نمیدم _ فقط ی پیشنهاد + چه پیشنهادی؟ _اینو دیگه خودت برو ببین، الانم برو سوار اون یکی ماشین شو باهاش برو خونه +نگفتید شما کی هستید؟ _ی دوست(: بدون اینکه دیگه چیزی بگم با تمام سوالایی که برام پیش اومده بود از ماشین بیرون اومدم و سوار اون یکی ماشین شدم تو راه فقط به این پاکت فکر میکردم یعنی توش چیه؟.!. وقتی رسیدم خواستم پولشو حساب کنم که ازم نگرفت، گفت مهمون ما تشکر کردم و رفتم داخل خونه رفتم تو اتاقم و رو تخت نشستم پاکتو باز کردم چند تا کاغذ توش بود و چند تا عکس یکی یکی کاغذارو باز میکردم و میخوندم . . آخر پاکت ی شماره تماس بود و زیرش نوشته بود (قشنگ روش فکر کن و تصمیم قطعیرو بگو) نمیدونم باید چیکار میکردم پیشنهاد کاری خوبی بود ولی ... نه من نمیتونم کاغذو تا کردم و داشتم میزاشتم تو پاکت که نظرم تغییر کرد در لحظه نظرم عوض میشد تصمیم گرفتم فعلا بزارمش کنار و بیشتر روش فکر کنم دو روز بعد بعد از کلی فکر که دربارش کردم ولی هنوز به نتیجه ای نرسیدم هم دوست داشتم هم نه کلا گیج بودم بالاخره تصمیم گرفتم به شماره زنگ بزنم بعد چند بوق جواب داد _بهههه سلام رها خانوم ‌‌، بالاخره بعد دو روز تصمیمتو گرفتی؟ +سلام بله _خب نظرت چیه ؟ + هستم _ایول تصمیم خوبی گرفتی + فقط میشه یکم دربارش بهم توضیح بدید؟ _حتما چرا که نه ،عجله نکن به اونم میرسیم پایان پارت چهل و پنجم❤️🙃 ادامه دارد... نویسنده: ف.س ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کپی ممنوع ❌ خواندن رمان بدون عضویت در کانال راضی نیستم ❌ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @romangandoi