مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ #آرامشـ_همیشگیـ #پارتـ_چهلـ_و_هفتمـ #رها وقت
¹ اممم چونکه...🙂💔انشاالله سری بعد😂
²😂😂👌🏻
³اهوم😂😍
⁴😁😈ی چیز بد
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ #آرامشـ_همیشگیـ #پارتـ_چهلـ_و_هفتمـ #رها وقت
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨
✨🥀✨
🥀✨
✨
#آرامشـ_همیشگیـ
#پارتـ_چهلـ_و_هشتمـ
#محمد
بدو رفتم خونه که دیدم عطیه رو مبل خوابه
خیالم راحت شد
رفتم پایین ببینم عزیز چیکار میکنه
چراغ ها خاموش بود و عزیز هم خواب بود
گوشیمو دراوردم و به آقای عبدی پیام دادم
_سلام اقا بیدارید؟
منتظر موندم که ببینم جواب میده یا نه
بعد پنج دقیقه صدای اس ام اس گوشیمو شنیدم
+سلام محمد جان بله بیدارم
زنگ زدم آقای عبدی ...
_سلام اقا خوب هستید؟
+سلام محمد خداروشکر چیزی شده این وقت شب؟
_آقا داشتم برمیگشتم ی اتفاقی افتاد
+چی شده؟
_(همه چیو به آقای عبدی توضیح دادم)
آقای عبدی کمی سکوت میکنه و بعد میگه
+نگران نباش برای خودت و خانوادت و بقیه محافظ میزارم و به بچه ها هم میگم که خونتو تحت نظر داشته باشن که اتفاقی نیوفته و به بچه هاهم بگو خیلی مواظب خودشون باشن
_ممنون آقا چشم حتما بهشون میگم
+برو یکم استراحت کن فردا جلسه داریم خدانگهدار
_چشم خدانگهدار
آروم رفتم بالا
طوری که عطیه متوجه نشه داشتم میرفتم اتاقم که صداشو از پشت سرم شنیدم
#عطیه
شامو حاضر کردم و منتظر محمد موندم
روی مبل نشسته بودم و داشتم کانال های تلویزیونو بالا پایین میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای در از خواب بیدار شدم
محمدو دیدم که اروم اروم داره میره سمت اتاقش
بلند شدم و رفتم پیشش
_سلام محمد خوش اومدی
+عه سلام بیدار شدی نمیخواستم بیدارت کنم
_نه مهم نیس،نمیدونم چطور یهو خوابم برد
گرسنت نیست؟
+چرا اتفاقا خیلی گرسنمه،شام چی داریم؟
_حدس بزن
+تو بگو
_عه زرنگی
+ی راهنمایی
_اممم رنگش سبزه
دوتایی زدیم زیر خنده و بعد با هیجان گفتم
+قرمه سبزییی
_تا تو بری دست و صورتتو بشوری و لباساتو عوض کنی من میرم سفره میندازم
#محمد
رفتم اتاقم و لباسامو عوض کردم
سعی میکردم خودمو عادی مثل قبل نشون بدم
از اتاق رفتم بیرون
عطیه سفررو پهن کرده بود و داشت ظرفارو میاورد که منم رفتم کمکش
نشستیم کنار سفره و مشغول خوردن شدیم
_به به چه کردی بانوی من
+نوش جونت((: بشقابتو بده بریزم برات
_نه دیگه خیلی خوردم دیگه جا ندارم خیلی خوشمزه بود دستت درد نکنه
+خواهش میکنم اقای من
_تو چرا شام نخورده بودی؟
+منتظر جنابالی بودم
_شرمنده واقعا
+ دشمنت شرمنده باشه چیزی نشده که میخواستم شامو با تو بخورم تنهایی از گلوم پایین نمیره
_قربونت برم
+خدانکنه عزیزم
بعد از جمع کردن سفره رفتیم نشستیم تو هال و مشغول صحبت کردن شدیم
فردا ساعت 5:00
با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم
عطیه هم بیدار کردم واسه نماز
رفتم وضو گرفتم تا نماز بخونم
بعد نماز رفتم صبحانه خوردم و آماده شدم برم سایت
#رسول
از خواب بیدار شدم
ساعتو نگاه کردم ۷:۴۰ دقیقه بود
بلند شدم و رفتم طرف آشپرخونه
آبی به صورتم زدم که باعث شد روحم تازه شه
رفتم سمت یخچال و بازش کردم
مربای آلبالو و نون از یخچال بیرون آوردم و نشستم پشت میز و تا خواستم لقمه اولو بخورم ناگهان با صدای کوبیدن در از جام بلند شدم و رویارو در حالی دیدم که بدو بدو داشت میومد سمتم
+وااای داداش دیرم شد خواب موندممم
خندم گرفته بود از این کاراش
_باشه صبر کن حاضرشم خودم میرسونمت
رفتم سریع آماده شدم و رویا هم حاضر جلوی در ایستاده بود
_چه عجب شما زود آماده شدی
+عه داداش شوخی نکن دیرم شده بدو بریم
_چشم قربان
حرکت کردیم
رویارو رسوندم دانشگاه و خودم رفتم سایت
وقتی رسیدم و به همه یکی یکی سلام کردم و رفتم پشت میزم
که ناگهان ...
پایان پارت چهل و هشتم🙄
ادامه دارد...
پ.ن:: رنگش سبزه😂
پ.ن:: تا خواستم لقمه اولو بخورم...
پ.ن:: که ناگهان...
نویسنده:ف.س
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی ممنوع ❌
خواندن رمان بدون عضویت در کانال راضی نیستم ❌
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@romangandoi
وقتی حتی بازیکن آمریکا با اینکه برده و صعود کرده، از باخت ایران و ناراحتی ایرانی ناراحته و بازیکنارو دلداری میده
بعضیا انقد وطنفروش بیریشهان که حتی آمریکایی هم نیستن...
#برای_ایران
#جام_جهانی
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
—
قھرمانواقعۍ،اونۍنیست
ڪہمیرهروۍسڪوۍتوزیع
مدال،قھرمانواقعۍاونیہڪہبرهتو
دلآدماهمونجابمونہ..
حاجقاسمیہقھرمانواقعۍبود🙂🖤!
#حاجۍ🌱