21.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
˼تـآ آخـࢪ ايسـتآدهایـم!″✌️🏾💣
#برای_ایران
#لبیک_یا_خامنه_ای
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ #آرامشـ_همیشگیـ #پارتـ_چهلـ_و_ششمـ فلشبک(گذش
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨
✨🥀✨
🥀✨
✨
#آرامشـ_همیشگیـ
#پارتـ_چهلـ_و_هفتمـ
#رها
وقتی مطمئن شدم که دیگه پشت در نیست درو آروم باز کردم و به بیرون نگاهی انداختم
داشتم میرفتم بیرون که صدایی از پشت سرم شنیدم
+رها...
بدون توجه به صدا راهمو ادامه دادم و رفتم سمت ماشین
صدای پاهاش همینطور نزدیکتر میشد
وقتی به ماشین رسیدم سویچو برداشتم درو باز کردم و سوار شدم
ماشینو روشن کردم داشتم حرکت میکردم که اومد جلوی ماشین
_برو کنار میخوام برم(با داد)
+ی لحظه پیاده شو لطفا کارت دارم
_من با تو هیچ کاری ندارم پس برو و الکی سد راه من نشو
+خواهش میکنم رها بیا پایین
_اسم منو به زبونت نیار الانم برو عجله دارم
+(بدون اینکه دیگه چیزی بگم رفتم کنار،حق داشت اینجوری کنه اون منو مقصر میدونه)
داشتم میرفتم سمت خونه و تو راه فقط به آیهان فکر میکردم،ازش خیلی عصبانی بودم
خودشم اینو متوجه شده بود ولی نمیدونم چرا هیچوقت از فکرم دور نشد
رسیدم خونه
درو باز کردم و خودمو پرت کردم رو تخت
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به پرویز
_الو پرویز
+سلام رها خانم خوب هستید؟
_مرسی خوبم ... پرویز تو از سامیار و آرتین و امیر خبر نداری؟نمیدونی کجان؟
+نه مگه خونه سامیار نیستن؟
_من رفتم دنبالشون اما خونه نبودن
+امممم نمیدونم،به چیزی برنخوردی؟
_چی مثلا؟
+نمیدونم کلی میگم
_(فکرم رفت پیش قطره خونهایی که رو سرامیک ها ریخته شده بود)
تو خونه بودم داشتم دنبالشون میگشتم که رو زمین چند قطره خون دیدم
کمی مکث کردم و بعد گفتم نکنه ...
+تو هم به چیزی که من فکر میکنم فکر می کنی درسته؟
_پرویز برو و کامل صلاحیتشو به بدست بیار بعد سریع بهم بگو
از همین الان شروع کن،اگه واقعیت داشته باشه خیلی میتونه به ضررمون تموم شه پس بدو
+چشم
بعد از اینکه اینو گفتم تلفونو قطع کردم از تخت بلند شدم رفتم آشپز خونه ی لیوان آب بخورم
به سمت کشوی مدارک و کارت شناسایی ها و ... افرادی که برامون کار میکردن رفتم
دنبال اسم آرتین و امیر میگشتم که بعد کلی زیر و رو کردن پیداشون کردم
#محمد
چاقویی که دستش بود کنار گردنم نگه داشت...
پشت سرم دیوار بود و دو نفر جلوم ایستاده بودن
+به به جناب فرمانده چطوری! نترس کاریت ندارم فقط ی چیز کوچولو میخواستم بهت بگم که به نفعته قبول کنی وگرنه به ضررت تموم میشه مفهومه؟
میدونم این پرونده ای که داری روش کار میکنی خیلی برات مهمه ولی به نفعته تمومش کنی و به کارت ادامه ندی وگرنه هم جون خودت هم خانوادت هم دوستات به خطر میوفته و اون وقته که به این توصیه من میرسی
_...
+ها چیه لال شدی...
خب اگه حرفی نداری که من برم توهم برو پیش مادر و همسرت از کجا معلوم الان خونه باشن
و برگشت و رفت
با این حرفش انگار سطل اب یخی روم خالی شد
نگران شدم
ساعتمو نگاه کردم
خیلی دیر شده بود
سریع سوار موتور شدم و حرکت کردم خونه
کلید انداختم به در و درو باز کردم و سریع رفتم تو
با چشم دنبال عطیه و عزیز میگشتم و صداشون میزدم
بدو رفتم داخل خونه که دیدم....
پایان پارت چهل و هفتم😁
ادامه دارد...
پ.ن:: به ضررت تموم میشه...
پ.ن:: که دید ...!:(
نویسنده:ف.س
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کپی ممنوع ❌
خواندن رمان بدون عضویت در کانال راضی نیستم ❌
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@romangandoi
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
نظراتتون::❤️🙃 https://harfeto.timefriend.net/16657549448782 @shine_135
¹😂❤️❤️
²ممنونممممم😍😍😍❤️❤️
³هعییی💔😢
⁴دادمممم💔
⁵😁❤️
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نماهنگ | پیام امید به ملت ایران
رهبر انقلاب:
دستگاههای زیادی مشغول برنامهریزیاند، در کارند برای اینکه جوان ایرانی را از امید و نشاط دور کنند، دچار افسردگی کنند، دچار ناامیدی کنند. شما در یک چنین فضائی این پیام امید را تزریق میکنید به کل جامعه؛ این بسیار ارزشمند است. ۱۴۰۰/۶/۲۷
#برای_ایران
#پرچم_ایران_بالاست
#لبیک_یا_خامنه_ای