سلام لطفا از کانالمون حمایت کنید
@reihanehhayekhelghat
کلی اتفاق خوب در راهه:)
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
حمایت کنید دوستان((:
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨🥀✨ ✨🥀✨🥀✨ 🥀✨🥀✨ ✨🥀✨ 🥀✨ ✨ #آرامش_همیشگی #پارت_پنجاه_و_یکم به صفحه گوشی
✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨
✨🥀✨
🥀✨
✨
#آرامش_همیشگی
#پارت_پنجاه_و_دوم
#رسول
دیشب تا نصف شب بیدار بودیم و داشتیم صحبت میکردیم
چقد دلم برای اینجور دورهمی ها تنگ شده بود
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم
از جام بلند شدم رفتم و مامان و رویا هم برای نماز بیدار کردم
وضو گرفتم و نمازمو خوندم
بعد از نماز اماده شدم و از اهل خانه خداحافظی کردم
سوار موترم شدم و به سمت سایت حرکت کردم
وقتی رسیدم به آقامحمد و بچهها سلام کردم و رفتم پشت سیستمم
قبل از اینکه شروع به کار کنم اقا محمد ادرس یک سایتو بهم داد و گفت برم و یکم درموردش اطلاعات جمع کنم
#رها
از اون روزی که آیهانو دیدم کاملا ریختم بهم.
تو این چندسال که رفته بود خیلی سعی کردم خودمو مشغول کنم تا بتونم به فراموشی بسپارمش.
موفق هم شدم... فرداموشش کردم
ولی اون روز که دوباره برگشت، شدم مثل قبل. نمیبخشمش، هیچوقت
صدای پیام گوشیمو از روی میزی که توی سالن بود شنیدم
از اتاق رفتم بیرون و گوشیمو باز کردم
از پرویز بود
بهش گفته بودم بره دنبال صلاحیت اتفاق
پیامو باز کردم
این امکان نداره...
آیهان گیرافتاده و هرلحظه ممکنه همه چیو لو بده
باید به کلارا خبر میدادم
باید تکلیفمونو باهاش مشخص میکردیم
شماره کلارا روگرفتم... سریع جواب داد
+سلام رهایی... چطوری عشقم؟
_سلام کلارا خوبم مرسی
+باز چی شده رها؟
_اممم... یکی از اعضای تیم گیر افتاده، خواستم ازت کمک بگیرم
+کی؟
_آیهان
+همون پسره که....
_اوهوم، همون
+رها باید کارشو تموم کنی... اوکی؟تمومش کن
خواستی به فرهاد میگم کمکت کنه
_اوکی مرسی. باهات تماس میگیرم، فعلا
تماسو قطع کردم و رفتم سراغ پرونده آیهان
با امیر باهم بودن پس پرونده دوتاشونو برداشتم بردم و سوزوندمشون.
باید ی نقشه درست درمون میکشیدم.
رفتم پیش فرهاد، نقشه کش حرفه ای...
کسی که بیشتر نقشه های پیچیده و مهمو میدادیم دستش و اونم با ظرافت کامل کمکمون میکرد
ی جورایی میشه گفت دست راست کلاراست.
رسیدم به دم در خونش
زنگو زدم و اونم درو باز کرد
رفتم داخل
_ بههه اقا فرهاد، چطوری؟
+خیلی وقت بود ندیده بودمت رها
رفتم و نسشتم رو مبل های کرم قهوه ای رنگی که دور تا دور سالن چیده شده بود
_ مشغولیم دیگه...
بیا بشین کارت دارم
+صبر کن برم یه نوشیدنی بیارم جگرت حال بیاد
_مرسی نمیخورم
+باز شروع کردیا... صبر کن میام
رفت و چند دقیقه بعد با دو لیوان نوشیدنی برگشت
سینیرو گذاشت رو میز و خودش نشست رو به رویم
+بفرما(:
_مرسی
لیوان نوشیدنیرو از روی سینی برداشتم و یکم ازش خوردم
+خب بگو ببینم... چی شد که یاد ما افتادی؟
_فرهاد ازت کمک میخوام
+هرچی باشه هستم تو فقط لب تر کن
همه چیو براش تعریف کردم
یکم فکر کرد و گفت:
+خیالت راحت حلش میکنیم
_من فعلا برم یه چند جایی کار دارم، بهم زنگ بزن، بای
+اوکی بای... بازم سر بزن
لبخندی زدم و از ساختمان خارج شدم
ماشین گرفتم و رفتم آموزشگاه رهام
جایی که برای برپایی و تاسیسش خیلی تلاش کردم
از بچگی زبان انگلیسی و فرانسوی رو یاد گرفتم و توی ایران یک موسسه تاسیس کردم بر همین پایه
توی این ۸ سال زبان آموزان زیادی رفت و آمد داشتن و بعضی هاشون الان جزو مربی های خوبمونن
#محمد
توی اتاق پشت میزم نشسته بودم و داشتم پرونده هارو نگاه میکردم که گوشیم زنگ خورد
جواب دادم
_سلام بانوی من خوبی؟
+سلام محمد شکر خدا، شما خوب باشی
_ماهم خوبیم خداروشکر، چخبر؟
+هیچی دیگه دلمون برا آقامون تنگ شده بود گفتیم ایشون که مارو فراموش کردن، حداقل ما بهشون یه زنگی بزنیم
_عه این چه حرفیه بانو، شرمنده شلوغ بودم
+دشمنت شرمنده عزیزم،کی میای خونه ما قیافتونو ببینیم... انقد دیر به دیر میای یادمون میره چه شکلی بودی اصلا
_لطف داری خانومم انشاالله فردا
+پس منتظرتم
_از عزیز چخبر چیکار میکنه؟
+عزیز مسجد کار داشتن رفتن اونجا
_اها مواظب خودتون باشید،دلم براتون یه ذره شده
+ماهم دلمون برات تنگ شده... چشم شماهم مواظب خودت باش
_چشمت بیبلا بانوی من، کاری نداری فعلا؟
+نه دیگه برو به کارات برس به سلامت
_خدانگهدار
+خداحافظت
بعد از اینکه تماسو قطع کردم صدای درو شنیدم
_بیا داخل
+اقا گزارشمو آوردم
_بَه آقا داوود، تشکر بزارش رو میز
رفتی پایین به سعید زنگ بزن ببین کجاست..
+چشم
#داوود
بعد از اینکه از اتاق اومدم بیرون گوشیمو برداشتم و با سعید تماس گرفتم
_سلام اقا سعید، چخبر؟
+سلاممم بر دهقان فداکار ما، خوبی؟
خبرکه ت.م کیسم دیگه.
_به خوبیت داداش... کجایید الان؟
+آموزشگاه رهام، بنظرم برای خودش باشه
_اگه میتونی برو بیشتر درموردش اطلاعات جمع کن
+باشه
_محسن پیشته؟
+اره همینجاست، فقط میلومبونه
صدای محسنو از پشت تلفن میشنیدم
خندم گرفت
_خب برو فعلا، کمک خواستی بهم بگو
+باشه خداحافظ
#سعید
_چیه خب مگه دروغ گفتم؟همش داری میخوری
و زدم زیر خنده
+گشنمه خب بیکار نشستیم تو ماشین
_باشه تو راست میگی
محسن تو اینجا باش من برم داخل آموزشگاه... الان برمیگردم
در ماشینو باز کردم و قبل از اینکه پیاده بشم چیپسی که دست محسن بودو تو هوا قاپیدم و در ماشینو بستم
پایان پارت پنجاه و دوم😋—
ادامه دارد . . .
نویسنده:F.H
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواندن رمان بدون عضویت راضی نیستم❌
کپی ممنوع❌
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@romangandoi
راستی.. ـــ
یک خوش آمدگویی بگیم به اعضای جدید😍❤️
خیییلی خوش اومدید دوستان🦋☺️
امیدوارم از کانال و رمانها راضی باشید🌼✨
سلام میشه حمایت کنید ؟ تازه شروع کردم 😥 @E1N3G5E7lab ممنون ♥️
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~
سلام
حمایتشون کنید دوستان(:
#شهیدانه
موتور آرمان را دزدیده بودند.
چند روز قبل از شهادتش دنبال وام بود تا برای خودش موتور بخرد؛ برای کمک هزینه هم میخواست انگشترش را بفروشد. هربار که قصد این کار را میکرد میگفت: دلم نمیاد این انگشتر رو بفروشم. به همه ضریح ها متبرکش کردم.
آخر سر هم با انگشترش روضه ها را برای ما زنده کرد.💔
_شهیدآرمـانعلیوردے
#شهیدانه
سیم خاردار....
یک نفر باید داوطلب میشد که روی سیم خاردار دراز بکشید تا بقیه از روی آن رد شوند
یک جوان فورا با شکم روی سیم خاردار خوابید، همه رد شدند جز یک پیرمرد
گفتند: «بیا!»
گفت:« نه! شما برید! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش! مادرش منتظره!»
چسبیدن به سیم خاردار کجا و چسبیدن به مقام و جایگاه کجا ....
هدیه ای به امام زمانم♥️🖇️
🦋 متولدین فروردین:پنج صلوات
💌 متولدین اردیبهشت:سوره حمد
🦋 متولدین خرداد:چهارده صلوات
💌 متولدین تیر:دو سوره قدر
🦋 متولدین مرداد:سه سوره توحید
💌 متولدین شهریور:پنج صلوات
🦋 متولدین مهر:سوره ناس
💌 متولدین آبان : آیه الکرسی
🦋 متولدین آذر : سوره فلق
💌 متولدین دی: سوره کافرون
🦋 متولدین بهمن:پنج صلوات با سوره توحید
💌 متولدین اسفند:دو صلوات و یک سوره حمد
«🌿💚»↴
سلامامام زمانم
صبحتبخیرمہربانم😊
هرسپیده؛
ازخدامیخواهمڪہ
جانتبہسلامتباشد
وازهرگزندے
درامانباشی:)🙂🌿
#السلامعلیکیاحجتبنالحسن🖐🏼♥️