✨🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨🥀✨
✨🥀✨🥀✨
🥀✨🥀✨
✨🥀✨
🥀✨
✨
#آرامش_همیشگی
#پارت_پنجاه_و_سوم
|. . . دو هفته بعد|
#هدی
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم
کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت پایین آمدم
امروز اولین روز استخدامم بود و باید سر وقت خودم را به محل میرساندم
دیشب آقایی که آن را محمد صدا میزدند و فکر میکنم فرمانده آنها بود با من تماس گرفت و زمان و مکان و اطلاعات تکمیلی و ضروری را بهم گوشزد کرد. قرار شد برم و اطلاعات بیشتر را همانجا بشنوم. به نظر مرد دقیق و جدی میآمد . .
دست و صورتم را آب زدم و به اندازه ای که کمی از دل ضعفم کم شود به صبحانه لب زدم
در کمد لباس هایم را باز کردم و مانتو و شلوار سرمه ام را برداشتم و تنم کردم؛ مقنعه ام را اتو زدم و رفتم جلوی آینه. مقنعه را روی سرم گذاشتم و مرتبش کردم
چادر مشکی ام را سر کردم و سر تا پایم را برانداز کردم. کیفم را در دستم گرفتم، بسم الله گفتم و از خانه بیرون رفتم.
چقدر دلم این لحظه مادرم را میخواست... دلگرمی و پناهم را. از زیر قرآن ردم کند و پشت سرم آب بپاشد؛ دعاهایش که هر گرهی از کار هایم را به بهترین شکل ممکن باز میکرد.
مادرم دیگر نبود و من بدجور دلتنگش شده بودم.
قرار شد سر خیابان ولیعصر منتظر هادی بمانم. هادی برادرم بود که یک دقیقه از من بزرگتر بود و من در بین خواهر برادر هایم کوچکترین فرزند خانه به حساب میآمدم.
کمی منتظر ماندم و با گوشیم خودم را مشغول کردم که نفهمیدم کی هادی از راه رسید.
جلوی پایم ترمز کرد و بوق ممتد زد تا مرا متوجه حضورش بکند
سوار ماشینش شدم و سلام کردم..
_سلام برادر گرامی، چه خبرته! صدا میزدی متوجه میشدما
+سلام چطوری شما؟ دیدم خیلی غرق گوشی شدی و با این کارا عقلت سرجاش نمیاد
زیر چشمی چشم غره ای رفتم و صورتمو به رو به رویم برگرداندم
+کجا برسونمت؟
_اخ راستی آدرس.. وایسا ی لحظه
آدرسی که روی کاغذ نوشته بودم را از داخل کیفم بیرون آوردم
_بگیرش
کاغذ را از دستم میگیرد و نگاهی به آن می اندازد و مکثی میکند تا بتواند آدرس را در ذهنش بسپارد
در بین راه هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد
بعد از بیست دقیقه به محلی که در آدرس بود رسیدیم
_دستت درد نکنه داداش
لبخندی میزند و میگوید:
+فقط کی بیام دنبالت؟ خودت میری خونه یا بیام؟
_امممم... نمیدونم تا کی کارم تموم میشه، خودم میام
+باشه برو بسلامت، خوش بگذره
در آینه جلوی ماشین مقنعه ام را مرتب میکردم که هادی گفت:
+ د برو دیگه، خوشگلی بابا
از حرفی که زد خندم گرفت
درو ماشینو باز کردم و خداحافظی مهمانش کردم
به طرف ساختمان حرکت کردم و به گفته ی آقای حسنی باید به او زنگ میزدم و اورا از رسیدنم با خبر میکردم
شماره اش را گرفتم
_سلام خانم رئوف
+سلام آقای حسنی، من پشت در ساختمونم
_باشه باشه همونجا واستید من الان میام
تماسو قطع کردم و منتظر ماندم
بعد دو سه دقیقه رسید و در را برایم باز کرد
سلام و احوال پرسی کردیم و او مرا تا داخل ساختمان راهنمایی کرد
راهروهای پیچ در پیج و اتاق های زیادی داشت
سوار اسانسور شدیم و دکمه طبقه اول را زد
بعد از باز شدن در به جایی رسیدیم که یک نگهبان دقیقا رو به رویمان نشسته بود
آقای حسنی انگشت اشاره اش را روی دستگاهی گذاشت و در باز شد
من هم همراه او وارد شدم
یک مکان با فضای باز که میز و صندلی های زیادی چیده شده بودند و روی هرکدام فردی در کار خودش غرق شده بود
من را به یک اتاق در طبقه بالا برد و گفت بروم داخل و روی یکی از صندلی ها بنشینم تا او بیاید
در و دیوار آنجا برایم جدید و جالب بود
با حیرت به اطرافم نگاه میکردم که در اتاق باز شد و آقای حسنی صدایم زد
از جایم بلند شدم و به طرفش رفتم
_دنبالم بیایید اینجارو بهتون نشون بدم و اطلاعاتی که باید بدونیدو بگم
فقط اینم میدونید که یکبار دیگه هم گفتم بهتون
این چیزایی که میبیند و اطلاعاتی که قراره بهتون بگم نباید جایی درز پیدا کنه و میدونم که شما اینجور آدمی نیستید
حالا هم دنبالم بیایید که محل کارتونو بهتون نشون بدم
حرفاشو باسر تایید کردم و دنبالش راه افتادم
به سمت میزی رفت که مرتب و تازه بود و کسی پشتش نبود
آنجا محل کار من بود
چند جای دیگر را نشانم داد و گفت هرکدام از آنها برای چه کاری است
و من را به آقای دیگری سپرد که فهمیده بودم اسمش رسول است و قرار است اطلاعات پرونده را برام شرح دهد
میز کار او در رأس سالن قرار داشت و دم و دستگاه هایش برایم جالب و شگفت انگیز بود
رسول هدفونش را از روی گوشش برداشت و چشمی به آقا محمد گفت
بعد از رفتن آقای حسنی آقا رسول گفت تا روی صندلی کناری اش بنشینم تا روند و اطلاعاتی که تا الان در مورد پرونده بدست آورده اند برایم توضیح دهد
از خانومی به نام رها ملکی شروع کرد تا آخرین شخصی که با آن دیدار داشته و کار ها و فعالیت هایشان را برایم گفت و گروگان گیری و ارتباطباتاتشون با اسرائیل و گروهای تکفیری
تمام آنها را گفت و منم سرتا پا گوش شدم تا از صحبت هایش حتی کلمه ای جا نمانم
تمام چیزهارا گفت و از من خواست تا اگر سوال و ابهامی برایم ایجاد شده است بپرسم
و در آخر نام شخصی را بهم داد تا برای شروع کارم از آن اطلاعاتی مانند سن و ملیت و شغل و رشته و خانواده و ارتباطاتش جمع کنم و بعد از اتمام کارم اطلاعات را به صورت کامل و دقیق اول به خودش و بعد به آقای حسنی نشان و تحویل دهم
پشت میزم رفتم و نام نادر حجتی را در کامپیوترم جستجو کردم و صفحه اش را بالا آوردم
هرچه درباره اش بود و نبود را ثبت کردم
حدود یکی دوساعت کارم طول کشید و در آخر تمام فهمیده هایم را به آقا رسول نشان دادم و بعد از مطالعه و تاییدش آن را بالا بردم و به آقای حسنی تحویل دادم
پایان پارت پنجاه و سوم🤫—
ادامه دارد . . .
نویسنده:F.H
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواندن رمان بدون عضویت راضی نیستم❌
کپی ممنوع❌
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@romangandoi
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
نظراتتون::❤️🙃 https://harfeto.timefriend.net/16714740754412
خواهش میکنم.. خوشحالم که خوشحالید😍😂
مِرصــ𝙼𝙴𝚁𝚂𝙰𝙳ــاد
نظراتتون::❤️🙃 https://harfeto.timefriend.net/16714740754412
منتظر نظرات تک تکتون هستما..
هدایت شده از گاندو | سربازان گمنام
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سلام_امام_زمانم♥️
چہشَوَدگَرتوبیائےوبَریغَمزِدِلِما
ڪهبههَرخَستہدَوائےوبههَربَستہڪِليدے🌹
#اللهمعجللولیکالفرج
گاهـۍیڪنگاھحرامشھـٰادت
رابراۍڪسیڪہلیاقتشھـٰادتدارد،
سالھاعقبمیاندازد،چهبرسدبہڪسۍ
کههنوزلایقشھـٰادتبودنرانشانندادھ..(:🙇🏻♂'!
#شھیدحـاجحسیـنخـرازۍ
#شهیدانه