بعضی زخمها با زمان خوب نمیشن؛ فقط انقدر ازشون حرف نمیزنی که یه روز فکر میکنی دیگه وجود ندارن.
《Midnight Lilium》
بعضی روزا فقط به این فکر میکنی که چطور یه زمانی برای چیزایی اینهمه ذوق داشتی که امروز حتی حوصلهی فکر کردن بهشونم نداری.
《Midnight Lilium》
یه روز میفهمی اون چیزی که بیشتر از همه خستهت کرده، خودِ سختی نبوده؛ این بوده که مدت زیادی وانمود کردی برات آسونه.
《Midnight Lilium》
به یه جایی میرسی که دیگه دنبال دلیل برای حال بدت نمیگردی؛ فقط قبول میکنی امروز از اون روزایی نیست که قراره همهچیز خوب باشه.
《Midnight Lilium》
یه وقتایی خودتم نمیفهمی چرا حالت خوب نیست؛ فقط میدونی امروز حوصلهی هیچچیو نداری.
《Midnight Lilium》
دلتنگی همیشه برای یه آدم نیست؛ گاهی برای یه حال خوبه که دیگه یادت نیست آخرین بار کِی داشتیش.
《Midnight Lilium》
حس بدی داره وقتی میفهمی چیزی که مدتها منتظرش بودی، رسید؛ ولی خودت دیگه اون آدم قبلی نیستی که براش ذوق کنه.
《Midnight Lilium》