آخر بعضی قصهها نه غمگینه، نه شاد؛ فقط میبینی دیگه چیزی برای ادامه دادن باقی نمونده.
《Midnight Lilium》
خیلی وقتها چیزی که دنبالش میگردی، همون چیزیه که بعد از پیدا کردنش دیگه نمیخوای داشته باشیش.
《Midnight Lilium》
هیچچیز به اندازهی مقایسه نمیتونه یه چیز خوب رو معمولی کنه.
《Midnight Lilium》
کاش میشد قبل از فهمیدنِ ارزش بعضی لحظهها، بدونی که همون لحظهها آخرین بارن.
《Midnight Lilium》
خیلی وقتها چیزی که آدمو خسته میکنه، خودِ زندگی نیست؛ فکر کردن به چیزاییه که حتی معلوم نیست ارزش اینهمه فکر رو داشته باشن.
《Midnight Lilium》
عادت کردن به چیزای ناراحتکننده، اونا رو بهتر نمیکنه؛ فقط باعث میشه یه مدت طولانی متوجه نشی چقدر ازشون خستهای.
《Midnight Lilium》
عمر بعضی علاقهها کوتاه نیست؛ فقط یه روز میفهمی مدتهاست از روی عادت نگهشون داشتی.
《Midnight Lilium》
یه چیزی توی تکرار وجود داره که حتی اتفاقای خوب رو هم کمکم بیمزه میکنه؛ انگار ذهن به همهچی عادت میکنه، جز به نداشتن.
《Midnight Lilium》