باد از پنجره میگذرد و صدای برگها میآید؛
و همه چیز درست همانطور که هست، باقی میماند.
《Midnight Lilium》
سایه درخت روی دیوار آرام حرکت میکند؛
و هیچ عجلهای در گذر زمان نیست.
《Midnight Lilium》
یک قهوهی سرد روی میز باقی مانده است؛
و ساعت به آرامی تیکتیک میکند، بیآنکه کسی عجله کند.
《Midnight Lilium》
میزارمت کنار چون به اون قشنگی که تو ذهنم ازت ساخته بودم نبودی.
《Midnight Lilium》
یک شیشهی شکسته روی زمین است؛
اگرچه نمیتواند مثل قبل روشنایی منعکس کند،
اما هر ترکِ آن، راه نور را به شکلی تازه عبور میدهد.
《Midnight Lilium》
ساعتها میگذرند،
اما خاطراتی که با کسی قسمت کردهای،
هرگز پیر نمیشوند؛
آنها در سکوت زندگی ادامه دارند.
《Midnight Lilium》
کتابی که باز مانده است،
داستانش تمام نشده؛
شاید فقط کسی منتظر است ورقش بزند.
《Midnight Lilium》
گاهی کسی را میبینی که سکوت میکند،
اما نگاهش همه چیز را میگوید.
Sometimes you see someone remaining silent,
but their eyes say everything.
《Midnight Lilium》