باد آرام روی شاخهها میرقصد؛
و هر برگ، داستانی را که هیچ کس نمیشنود، با خود میبرد.
A gentle breeze dances on the branches;
and each leaf carries a story that no one hears.
《Midnight Lilium》
یک قایق خالی روی آب آرام شناور است؛
نه مقصدی دارد، نه عجلهای، فقط لحظه را میپذیرد
An empty boat floats on calm water;
it has no destination, no hurry, it simply embraces the moment.
《Midnight Lilium》
ابرها از بالای سر میگذرند،
اما زمین هنوز سر جای خودش است؛
گاهی باید یاد بگیری صبر کنی،
تا طوفان آرام شود و روشنایی دوباره پیدا شود.
《Midnight Lilium》
گاهی تنهایی، نه درد است و نه تنبیه؛
بلکه فرصتیست برای دیدن آنچه درونت پنهان است.
Sometimes loneliness is neither pain nor punishment;
it is a chance to see what is hidden within you.
《Midnight Lilium》
گاهی آدمها کنار هم هستند،
اما فاصلهای بینشان هست که هیچ کلمهای نمیتواند پرش کند.
《Midnight Lilium》
ساعتها میگذرند، اما بعضی لحظهها
آنقدر سنگیناند که گویی زمان ایستاده است.
Hours pass, yet some moments
are so heavy it feels as if time has stopped.
《Midnight Lilium》
گاهی آدمها نمیروند چون میخواهند،
میروند چون دیگر نمیتوانند همان کسی باشند که تو انتظار داری.
《Midnight Lilium》