گاهی آدمها نمیمانند،
نه چون دوست ندارند،
بلکه چون بلد نیستند چطور بمانند.
Sometimes people don’t stay,
not because they don’t care,
but because they don’t know how to.
《Midnight Lilium》
گاهی سکوت، نشانهی بیتفاوتی نیست؛
نشانهی خستگی از تکرارِ حرفهاییست که شنیده نشدند.
《Midnight Lilium》
بعضی زخمها دیده نمیشوند،
اما رفتارت را عوض میکنند؛
آرام، بیصدا، و ماندگار.
Some wounds aren’t visible,
yet they change the way you behave;
quietly, silently, and permanently.
《Midnight Lilium》
گاهی آدمها همانطور که قول داده بودند نمیمانند؛
و تو میمانی با خاطرهی حرفهایی
که بیشتر از خودشان دوام آوردند.
《Midnight Lilium》
گاهی آرام شدن،
نه از حل شدنِ همه چیز میآید،
بلکه از پذیرفتنِ چیزهاییست که دیگر تغییر نمیکنند.
Sometimes peace doesn’t come
from fixing everything,
but from accepting what will no longer change.
《Midnight Lilium》
بعضی آدمها دیر میفهمند،
اما وقتی میفهمند،
دیگر چیزی برای برگشتن باقی نمانده است.
Some people realize things too late,
and when they finally do,
there’s nothing left to return to.
《Midnight Lilium》
گاهی بیشتر از رفتنِ آدمها،
این تغییرِ نگاهشان است
که دلت را خالی میکند.
《Midnight Lilium》