گاهی لبخند زدن سخت است،
نه به خاطر شادی،
که به خاطر امیدی که هنوز زنده است.
Sometimes smiling is hard,
not because of joy,
but because of the hope that still remains alive.
《Midnight Lilium》
گاهی باید چیزی را رها کنی،
نه چون فراموش کردهای،
بلکه چون میدانی نگه داشتنش تو را میشکند.
《Midnight Lilium》
گاهی بیشتر از رفتن کسی،
اینکه هنوز منتظرش هستی
دلت را خالی میکند.
Sometimes more than someone leaving,
it’s the fact that you are still waiting for them
that empties your heart.
《Midnight Lilium》
گاهی دل آدم پر است،
نه از شادی یا غم،
بلکه از حرفهایی که نگفته باقی ماندهاند.
《Midnight Lilium》
گاهی بهترین کار،
نه مبارزه کردن،
که رها کردن چیزیست که توان نگه داشتنش را نداری.
《Midnight Lilium》
گاهی انتظار، نه صبر است و نه امید؛
بلکه تمرینیست برای یاد گرفتن رها کردن.
Sometimes waiting is neither patience nor hope;
it is a practice in learning to let go.
《Midnight Lilium》
گاهی آدمها نمیروند،
بلکه نشان میدهند که دنیا بدون آنها هم ادامه دارد.
Sometimes people don’t leave;
they simply show that the world goes on without them.
《Midnight Lilium》
گاهی مهم نیست کسی کنار تو باشد،
مهم این است که خودت کنار خودت باشی و آرامش داشته باشی.
《Midnight Lilium》
دل آدم پر میشود،
نه از حرفها،
بلکه از سکوتهایی که هرگز پر نشدند.
The heart becomes full,
not from words,
but from the silences that were never filled.
《Midnight Lilium》
سایهها روی دیوار حرکت میکنند،
و تو میفهمی که همه چیز تغییر میکند، حتی آنچه به نظر ثابت میرسد.
《Midnight Lilium》