باران که میایستد،
خیابان همان خیابان است؛
این ما هستیم که تازه ردِ آب را میبینیم.
《Midnight Lilium》
نام بعضیها از ذهن پاک میشود،
اما از لحن صدایت وقتی تنهایی، نه.
Some names fade from the mind,
but not from the tone of your voice when you’re alone.
《Midnight Lilium》
سکوت بعضی آدمها
نه به این دلیل که چیزی برای گفتن ندارند،
بلکه به این دلیل که حرفهایشان دیگر شنیده نمیشوند.
The silence of some people
is not because they have nothing to say,
but because their words are no longer heard.
《Midnight Lilium》
سایهها فقط تاریکی نیستند؛
یادآوریاند که نوری هم بوده،
که حالا پشت ما ایستاده است.
《Midnight Lilium》
دلها مثل درختاند؛
بعضی ریشههایشان عمیق است،
اما شاخههایشان هیچگاه به کسی نمیرسد.
Hearts are like trees;
some have deep roots,
but their branches never reach anyone.
《Midnight Lilium》
یادها گاهی خانهایاند،
نه برای برگشتن،
بلکه برای فهمیدن که دیگر جایی برای ماندن نیست.
《Midnight Lilium》
ساعتها تیکتیک میکنند،
اما درد بعضی روزها
حتی با گذر زمان آرام نمیگیرد.
《Midnight Lilium》
دلها گاهی نمیشکنند،
فقط خم میشوند تا بفهمیم
چه چیزی ارزش نگه داشتن دارد و چه چیزی نه.
Hearts don’t always break;
they sometimes bend to show us
what is worth holding on to and what is not.
《Midnight Lilium》
کلمات همیشه راست نمیگویند،
اما سکوتها حقیقتی دارند که هیچ حرفی نمیتواند پنهان کند.
《Midnight Lilium》