هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
احساس میکنم خیلی نفهمیدیم که دقیقا چه اتفافی افتاده. در عصر پدوفیلسیم حاکمان جهانی در روزگاری که تمام رؤسای جمهور، رهبران، وزیران، مشاهیر و سرمایهداران جهانی جزیرهای خوفانگیز در میانهٔ اقیانوسها برای خود تدارک دیدهاند که پسربچگان و دخترکان را از سراسر جهان بدانجا میبرند برای اعمال شرورانه این کتوشلوارپوشها؛ و در عصری که صدها کودک در سلولهای زندانهای صهیونستی بهسر میبرند و شکنجه میشوند؛ در جهانی که به دستور رؤسای جمهور اروپا و آمریکا، کوکان مهاجر از والدین خود جدا میشوند و در کمپها نگهداری میشوند، ناگهان یک نامه منتشر میشود. نامه آیتالله سیدمجتبی خامنهای به کودکی ده ساله. که برایش نوشته «دوست عزیزم سلام». از تولد خودش برایش گفته و از دستخط پسرک تمجید کرده. خودش را « این بنده حقیر» خطاب کرده و هدیهای هم برای پسربچه فرستاده و کودک ده ساله را به خوشحالترین مرد جهان تبدیل کرده. پسرک سرش را توی مدرسه و خیابان بالا میگیرد و میگوید من دوست آقا هستم. از دستخط نامه آقا، به تعداد همه کشورهای غربی رونوشت بگیرید و برای کاخهای ریاستجمهوری سراسر جهان ارسال کنید تا شرم کنند. به کمپهای نگهداری اطفال، به سلولهای انفرادی، به کودکان اپستین. بگویید که مردی پنجاه و هفت ساله در ایران، برخلاف این شروران پست که با شما بدرفتارند، دوست شما هم هست. گو این دم محمد است که کودکان زنده در گور را دوباره صدا میزند.
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هی دارن میگن نتا بسته میشه درحالی که منه خر صبح سریالمو کامل دانلود نکردم
افکار نیمه شب؛
داریم میریم اتاق فرار از همین الان برای روح ملکوتیم یه فاتحه بفرستید💀
مقصرشم دوستامن چون خرم کردن
از اونجایی که دوستم کلی زجه زد و گفت اگه دیر برم گریه میکنه میریم مثه ادم اماده شیم😂
https://eitaa.com/maljja/13987
قربونت برم داداشمییی😁✨خداروشکر خوب بود و فکر میکردم خیلی بدتر بترسم اما کلا اتاق فرارِ اونقدر ترسناک نبود(برا ماهایی که اولین بارمون بود اوکی بود)
وارد که شدیم، با معمای اول فهمیدیم مغز هممون توی حل معما یخته تعطیله. بعد استرس که داشتیم کلا نمیتونستیم تمرکز کنیم😂 تعدادمونم زیاد بود بیشتر قاطی میکردیم. اولین نفر منو صدا زد برا بک زدن، با خودم گفتم چقدر بدبختم ولی در ادامه خداروشکر کردم که اول رفتم چون بک بقیه بچه ها خیلی بدتر از من بود.
باید برمیگشتم اتاق اول تلفن رو جواب میدادم. وقتی رفتم تو اتاق اکتور اومد تو. هی میزد تو در و دیوار و داد میکشید، منم همزمان که چشامو بسته بودم، خودمو کنار دیوار جمع کردم که یهو گیم مستر گفت بدو تا رابرت دنبالت نیومده همونجا تلفونو ول کردم و مثه اسب دویدم سمت بچه ها، که سحر فلان شده اخرش گفت انقدر اون لحظه قیافت وحشت زده بود گفتم یه چیزیت شده🤣
بک یکی دوستام از همه طولانی تر بود. اکتوره سه ساعت بدبختو سوال پیچ کرد، تهشم همین که بکش طولانی بود دوباره بک زد😂