زندگی دارد بدجور مینوازد.
آنقدر بد که میخواهم تار به تارش را پاره کنم و برای ابد او را از نواختن مرخص کنم.
میخواهم سکوت را به جریان بیاندازم، نه صدای گوش خراش زندگی را که یک دم ناله میکند و روح و روانم را می آزارد.
خسته ام.بسیار خسته.
Midnight & Stars;
زندگی دارد بدجور مینوازد. آنقدر بد که میخواهم تار به تارش را پاره کنم و برای ابد او را از نواختن مرخ
همه خسته اند.
اصلا تا به حال کسی را دیده اید که خسته نباشد؟ ذات زندگی همین است،شیره ی جان آدمی را میکشد و اورا بیرحمانه به گوشه ای پرت میکند گویی که یک موجود بی جان است.
چه میشود گفت؟ جز تحمل گهگاه خنجر های زندگی و اندکی تحفه که جلوی ما میاندازد و منّتش را میگذارد.
باید سوخت و ساخت تا تمام شود.
تا از بند زندگی رها شویم و روحی آزاد در آسمان باشیم.
یهو احساس کردم نیاز دارم ادبی باشم.
دنیای ادبیات کتابی بسیار چشم نواز و دل انگیز است.
نمیتوانم از آن دل بکنم خداوندا.