وِیگفت:"
شاعری بی شعرم. یک نفرنیست که با او بشود شعرهاخواند؟ مثل یک تکه ی سنگ ، یک نفر نیست که با او بشود باق
ویل یکی از همون آدماییه که عاشق شعراشم
هدایت شده از سکوتنوشته_
من کیستم؟!
شاعری خسته ز اشعار خودش
همچو یک موش به دنبال دُمش
سرد دل گشته ز اقبال خودش
گاه اسبی که به گِل رفته سُمش
گاه دیدی که چو یوزی بیباک
گاه همچون حلزونی بیلاک
گَه گَهی میشکند همچون بغض
گاه گه همچو صدف در ته حوض
کیستم من؟ کیستم من؟ کیستم؟
سر به دامانِ که من بگریستم؟
در کجا بذر محبت کاشتم؟
کِی غمی را ز دلی برداشتم؟
از کجا شیفته شعر شدم؟
از به کِی شاعر بی شعر شدم؟
کیستم من؟ کیستم من؟ کیستم؟
شاعری را کِی به خود آویختم؟
_سکوت
هدایت شده از متهم ردیف اول _
نه اینکه خودم نباشما خودمم .همیشه سعی
کردم خود خودم باشم .تقلیدی هم پیش نرم
اما انگار تمایل دارم منو با ۱۰تا اسم بشناسن