MILLᏋR'Ꭶ ᎮURᎮLᏋ ᏤᎧIᎠᶠʴ🍇
برید اونور ما جنگ میخوایم
ما جنگ میخوایم یالا*
MILLᏋR'Ꭶ ᎮURᎮLᏋ ᏤᎧIᎠᶠʴ🍇
ما جنگ میخوایم یالا*
عسل خوابه همچنان من تو اکانتش:
برای استار
_هوی وایسا دیگهه
دختر مو صورتی روبه روم خیلی تند میدود بهتره از بالهام استفاده کنم
_گگگ اگه میتونی منو بگیر شیطان کوچولو
_چ_ اون الان به من چی گفتتت اون قیافت رو صاف میکنمممم
سریع تر بال میزنم تا به او نزدیک شوم.
_آخخ
این دیگه چی بود یکی محکم من رو پرتاب کرد
_اوپس به نظرت من باید خسارت اون ساختمون رو بدم یا تو؟
به چشمان بنفش بی رحم دختر مو مشکی زل میزنم سلاح دستش نشان میدهد به ضعیفی دختر مو صورتی نیست
_با خاک یکسانت میکنم
_بچرخ تا بچرخیم
همین که میخواهم سلاح مرگبارم را فعال کنم لینوکس یقه ی من را از پشت میگیرد
_اینجا نه استار وقته رفتنه
_اما... اه... مبارزه ی ما تموم نشده
_ من رو کریستن صدا کن دشمن عزیزم
در حالی لبخند گشادی میزد و برایم بای بای میکرد از آنجا دور شدیم
توضیحات: تو توی این داستان امیلی رو گیر میاری و میخوای دستگیرش کنی پس به دنبالش میوفتی اما کریستن به تو این اجازه رو نمیده و یک درگیری بین شما در حال وقوعه. لینوکس که از وضعیت قدرت و توانایی کنترل تو خبر داره اجازه ی این درگیری رو نمیده اما این مبارزه تموم نشده...
داستان: #killers_Against_Spys
برای گوست
_عاه این پنجمین باریه که بچه های روستا ازم میترسن... شاید بهتره دیگه سراغ روستا نرم...
قدم زنان به دل جنگل میروم و میخواهم از روستا دور شوم که شش تا بچه را دور آتش میبینم.
_الان بازم فرار میکنن بهتره زیاد نزدیک نشم...
ناگهان دختر مو مشکی سرش را بر میگرداند و با چشمان قرمز رنگش به من زل میزند
_اوووه بچه ها فکر کنم داور رو پیدا کردیممم هی خانوم مشکل نداری به ما کمک کنی
_یکمی عجیبه تا به حال هیچ بچه ای نخواسته بود به من نزدیک بشه چه برسه که بخواد با من بازی کنه...
با دقت به بچه ها نگاه میکنم و متوجه میشوم آنها اصلا بچه های عادی نیستند و شاخ و دم و گوش های غیر انسانی دارند...
پسر مو نارنجی فریاد میزند
_میخوای داور باشی یا نه خانومه؟ اوه راستی من یوشی هستم ما میخوایم بازی کنیم و به کمکت نیاز داریم.
_حالا که فکرشو میکنم بهتون کمک میکنم
بچه ها شادی میکنند و احساس میکنم سوراخی عمیق درون دلم پر میشود یک لبخند از ته دل میزنم و افرادی را پیدا میکنم که شاید من واقعی را بپذیرند هر چند بچه باشند
توضیحات: تو یک کارگر توی یک قنادی هستی و میخوای کمی پول برای تجهیزات جنگی جور کنی اما از وقتی اونجا کار میکنی به خاطر ظاهرت خانواده ها زیاد به تو نزدیک نمیشوند و کار قنادی هم ورشکسته شده پس دل به جنگل میزنی و با شش تا بچه ی به ظاهر دوست داشتنی با نام های کرو، یوشی، آیسا، آیو، هیمارو و ریون رو به رو میشی و اونا برعکس همه مشکلی با ظاهرت ندارن و دوست دارن که با تو دوست بشن
داستان: #Alen_the_ominous_fate
MILLᏋR'Ꭶ ᎮURᎮLᏋ ᏤᎧIᎠᶠʴ🍇
برای گوست _عاه این پنجمین باریه که بچه های روستا ازم میترسن... شاید بهتره دیگه سراغ روستا نرم... قدم
مرررسیییازنایمازطکلژکتلیکنلیگنیان😭😭😭😭😭😭
خیلی خوبننننخعیگنایخجغسماب😭😭😭😭😭😭🛐🛐🛐🫂🫂🫂