کانال داشتن توی ایتا اینجوریه که:
عه پست نمیذاری؟ باشه لفت میدم.
عه پست میذاری؟ باشه لفت میدم.
این روزا حس غریبی پیدا کردم. انگار این کانال، این گوشهی دنجی که روزگاری برام مثل خونه بود، حالا با من بیگانه شده. به دوستم میگفتم که نگاهم به اینجا عوض شده. اگر میبینید قلمم خشکیده و دستم به نوشتن نمیره، از بیاهمیت شدن اینجا نیست. از حس سنگین غریبگیه. از اینکه سایهی وهمآلود قضاوت شدن رو روی کلماتم حس میکنم و اینکه در پناهگاه خودت احساس امنیت نکنی، رنجآورترین قسمت ماجراس.
حرفهای زیادی تا سرانگشتانم میاد، اما درست در لحظهی آخر، از ترس همین سایههای سرد، دوباره به کنج سینهام برمیگردن و بغض میشن. دلم میخواد دوباره همون دختر بیتکلف گذشته باشم که کلماتش رو بدون ترس از نگاه دیگران تو این فضا رها میکرد((:
نمیدونم چقدر طول میکشه تا این یخهای نامرئی آب بشن و دوباره بتونم خودم رو لابهلای این خطوط پیدا کنم. شاید این سکوت، همون پیلهای باشه که برای التیام بهش نیاز دارم. به امید روزی که نور اعتماد، دوباره به این سایههای سرد بتابه. عمیقا دلم برای اون جسارت، برای اون اهمیت دادنهای بیپروا تنگ شده...
گاهی آدما اونقدر روی سطح شناور میمونن که درک عمق، براشون غیرممکن میشه. قد فهمشون از دنیا و از آدمها اونقدر کوتاهه که فقط میتونن با حرفها و نگاههای سخیفشون، هوای این پناهگاه رو سنگین کنن. همین دیگه.