eitaa logo
میم صاد
806 دنبال‌کننده
689 عکس
294 ویدیو
16 فایل
روایت‌گر قاب‌ها و جستجوگر معنا اینجا محلی برای روایت‌های دهشتادیزه شده‌س که قراره قدم به قدم ما رو ببره به سمت بیشتر #دونستن و بهتر #تونستن🌱 (کپی با ذکر منبع) 🌐 آکادمی خلاقیت میم صاد Mim3ad.ir / @Mim3ad_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
در قامت‌ این زن، لطافت بی‌کران مادرانه با صلابتی کوه‌وار گره خورده. به‌نظرم این قاب، غایت حماسه‌ی یک زنه((: ‌ @Mim_3ad
دیدن این قاب، آتشی به جانم انداخت و طوفانی در درونم به پا کرد. انگار تمام غربت و مظلومیت دنیا در همین یک تکه عکس خلاصه شده❤️‍🩹 ‌@Mim_3ad
کانال داشتن توی ایتا اینجوریه که: عه پست نمی‌ذاری؟ باشه لفت می‌دم. عه پست می‌ذاری؟ باشه لفت می‌دم.
این روزا حس غریبی پیدا کردم. انگار این کانال، این گوشه‌ی دنجی که روزگاری برام مثل خونه بود، حالا با من بیگانه شده. به دوستم می‌گفتم که نگاهم به اینجا عوض شده. اگر می‌بینید قلمم خشکیده و دستم به نوشتن نمی‌ره، از بی‌اهمیت شدن اینجا نیست. از حس سنگین غریبگیه. از اینکه سایه‌ی وهم‌آلود قضاوت شدن رو روی کلماتم حس می‌کنم و اینکه در پناهگاه خودت احساس امنیت نکنی، رنج‌آورترین قسمت ماجراس.
حرف‌های زیادی تا سرانگشتانم میاد، اما درست در لحظه‌ی آخر، از ترس همین سایه‌های سرد، دوباره به کنج سینه‌ام برمی‌گردن و بغض می‌شن. دلم می‌خواد دوباره همون دختر بی‌تکلف گذشته باشم که کلماتش رو بدون ترس از نگاه دیگران تو این فضا رها می‌کرد((:
نمی‌دونم چقدر طول می‌کشه تا این یخ‌های نامرئی آب بشن و دوباره بتونم خودم رو لابه‌لای این خطوط پیدا کنم. شاید این سکوت، همون پیله‌ای باشه که برای التیام بهش نیاز دارم. به امید روزی که نور اعتماد، دوباره به این سایه‌های سرد بتابه. عمیقا دلم برای اون جسارت، برای اون اهمیت دادن‌های بی‌پروا تنگ شده...
گاهی آدما اونقدر روی سطح شناور می‌مونن که درک عمق، براشون غیرممکن می‌شه. قد فهم‌شون از دنیا و از آدم‌ها اونقدر کوتاهه که فقط می‌تونن با حرف‌ها و نگاه‌های سخیف‌شون، هوای این پناهگاه رو سنگین کنن. همین دیگه.
از همون آدما وقتی با خدا وارد فاز گفتگو می‌شن: پروردگارا، من بنده ستم‌دیده تو هستم.
دیشب تو غرفه‌ی قرنطینه، میون گرمای روایتگری و کلماتی که برای مردم پشت سر هم ردیف می‌کردم، نگاهم به نقطه‌ روبه‌روی غرفه گره خورد. مردی میان‌سال سفیدپوش گوشه‌ای نشسته بود، دور از هیاهو. با طمأنینه‌ای مثال‌زدنی به محصولاتی که باید تحریم می‌شدن چشم دوخته بود و اسم تک‌تک‌شون رو با حوصله روی تکه‌کاغذ کوچیکی که در دست داشت، یادداشت می‌کرد. نگاه می‌کرد، می‌نوشت و می‌رفت سطر بعدی. میون اون‌همه هیاهو، سکوت و اراده‌ی خالصانه‌اش مجذوبم کرد. رشته‌ی کلام و روایتگری رو همون‌جا رها کردم. رفتم و یکی از تراکت‌های آماده‌ی پویش رو به دستش دادم تا دیگه زحمت کلمه‌به‌کلمه‌ نوشتن رو نکشه. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم راوی اصلی او بود، نه من. تموم اون اندک دست‌مایه‌ی معنوی این دو ماه روایتگری‌ام فدای یه لحظه خلوص این مرد که بی‌هیچ ادعایی، باشکوه‌ترین و زلال‌ترین قاب ایستادگی رو جلوی چشمانم تصویر کرد. @Mim_3ad
دیدی بعضی آدما از شدت مراقبت و تزکیه نفس، هاله‌ای از نور بر چهره‌شون متجلی می‌شه؟ دقیقا ایشون همین‌طوری بودن. این سکوت و این چهره‌ی متفکر که حتی وقتی تراکت رو بهشون دادم هیچ حرفی نزدن، آنقدر قاب عجیبی بود که ذهنم هنوز که هنوزه برمی‌گرده بهش.
زندگی برای ما صفراوی‌مزاج‌ها، یه تراژدی تمام‌عیاره. فکر کن سرعت تو خونت باشه، بعد مجبور بشی ببینی بعضی آدمای اطرافت یه کار ۵ دقیقه‌ای رو تو ۲۰ دقیقه اونم با خونسردی تموم انجام می‌دن. تیر بخوره تو قلبم، خون بپاشه رو در و دیوار، به همین مقدسات، عذابش برام کمتره.