eitaa logo
میم صاد
791 دنبال‌کننده
705 عکس
297 ویدیو
16 فایل
روایت‌گر قاب‌ها و جستجوگر معنا اینجا محلی برای روایت‌های دهشتادیزه شده‌س که قراره قدم به قدم ما رو ببره به سمت بیشتر #دونستن و بهتر #تونستن🌱 (کپی با ذکر منبع) 🌐 آکادمی خلاقیت میم صاد Mim3ad.ir / @Mim3ad_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
حرف‌های زیادی تا سرانگشتانم میاد، اما درست در لحظه‌ی آخر، از ترس همین سایه‌های سرد، دوباره به کنج سینه‌ام برمی‌گردن و بغض می‌شن. دلم می‌خواد دوباره همون دختر بی‌تکلف گذشته باشم که کلماتش رو بدون ترس از نگاه دیگران تو این فضا رها می‌کرد((:
نمی‌دونم چقدر طول می‌کشه تا این یخ‌های نامرئی آب بشن و دوباره بتونم خودم رو لابه‌لای این خطوط پیدا کنم. شاید این سکوت، همون پیله‌ای باشه که برای التیام بهش نیاز دارم. به امید روزی که نور اعتماد، دوباره به این سایه‌های سرد بتابه. عمیقا دلم برای اون جسارت، برای اون اهمیت دادن‌های بی‌پروا تنگ شده...
گاهی آدما اونقدر روی سطح شناور می‌مونن که درک عمق، براشون غیرممکن می‌شه. قد فهم‌شون از دنیا و از آدم‌ها اونقدر کوتاهه که فقط می‌تونن با حرف‌ها و نگاه‌های سخیف‌شون، هوای این پناهگاه رو سنگین کنن. همین دیگه.
از همون آدما وقتی با خدا وارد فاز گفتگو می‌شن: پروردگارا، من بنده ستم‌دیده تو هستم.
دیشب تو غرفه‌ی قرنطینه، میون گرمای روایتگری و کلماتی که برای مردم پشت سر هم ردیف می‌کردم، نگاهم به نقطه‌ روبه‌روی غرفه گره خورد. مردی میان‌سال سفیدپوش گوشه‌ای نشسته بود، دور از هیاهو. با طمأنینه‌ای مثال‌زدنی به محصولاتی که باید تحریم می‌شدن چشم دوخته بود و اسم تک‌تک‌شون رو با حوصله روی تکه‌کاغذ کوچیکی که در دست داشت، یادداشت می‌کرد. نگاه می‌کرد، می‌نوشت و می‌رفت سطر بعدی. میون اون‌همه هیاهو، سکوت و اراده‌ی خالصانه‌اش مجذوبم کرد. رشته‌ی کلام و روایتگری رو همون‌جا رها کردم. رفتم و یکی از تراکت‌های آماده‌ی پویش رو به دستش دادم تا دیگه زحمت کلمه‌به‌کلمه‌ نوشتن رو نکشه. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم راوی اصلی او بود، نه من. تموم اون اندک دست‌مایه‌ی معنوی این دو ماه روایتگری‌ام فدای یه لحظه خلوص این مرد که بی‌هیچ ادعایی، باشکوه‌ترین و زلال‌ترین قاب ایستادگی رو جلوی چشمانم تصویر کرد. @Mim_3ad
دیدی بعضی آدما از شدت مراقبت و تزکیه نفس، هاله‌ای از نور بر چهره‌شون متجلی می‌شه؟ دقیقا ایشون همین‌طوری بودن. این سکوت و این چهره‌ی متفکر که حتی وقتی تراکت رو بهشون دادم هیچ حرفی نزدن، آنقدر قاب عجیبی بود که ذهنم هنوز که هنوزه برمی‌گرده بهش.
زندگی برای ما صفراوی‌مزاج‌ها، یه تراژدی تمام‌عیاره. فکر کن سرعت تو خونت باشه، بعد مجبور بشی ببینی بعضی آدمای اطرافت یه کار ۵ دقیقه‌ای رو تو ۲۰ دقیقه اونم با خونسردی تموم انجام می‌دن. تیر بخوره تو قلبم، خون بپاشه رو در و دیوار، به همین مقدسات، عذابش برام کمتره.
سرعت داشتن همیشه به معنی عجول‌بودن و دستپاچگی نیست. هنر واقعی اینه که بتونی تو اوج سرعت، طمأنینه و آهستگی و اون ظرافت رو هم تمرین کنی. یه پارادوکس عجیب و غریبه، می‌دونم اما کاملا واقعیه و شدنیه. (دخترخانوما درک می‌کنن)
تو فرهنگ‌لغت دخترا، اسم‌ش وقاره. همون چیزی که مثل یک کنترل‌کننده خیلی هوشمند، شتاب‌زدگی رو تعدیل می‌کنه و اون انرژی تند و تیز رو تو مشت خودش نگه می‌داره. هنر وقار اینه که تو اوج سرعت، اجازه نمی‌ده ذره‌ای آشفتگی و رفتار عجولانه تو کاراشون دیده بشه.
کار میدانی پیر شدن داره؟ بله، بی‌بروبرگرد. تو اوج استیصال دیگر مرا ملالی نیست جز اینکه یه بیل پیدا کنم بزنم تو سرم. فرق سرم شکافته شه.
هروقت خواستیم با نگاه رسمی و سازمانی به جوشش‌های خالصانه مردمی ورود کنیم نه تنها باری برنداشتیم بلکه گره کار میدون رو کورتر کردیم...
انتصاب مسئول برای هر بخش و تعیین متولی برای مکان‌های مشخص، فقط دست‌وپای مردم رو می‌بنده و روح این حرکت‌های خودجوش رو می‌گیره.