دیشب تو غرفهی قرنطینه، میون گرمای روایتگری و کلماتی که برای مردم پشت سر هم ردیف میکردم، نگاهم به نقطه روبهروی غرفه گره خورد. مردی میانسال سفیدپوش گوشهای نشسته بود، دور از هیاهو. با طمأنینهای مثالزدنی به محصولاتی که باید تحریم میشدن چشم دوخته بود و اسم تکتکشون رو با حوصله روی تکهکاغذ کوچیکی که در دست داشت، یادداشت میکرد. نگاه میکرد، مینوشت و میرفت سطر بعدی.
میون اونهمه هیاهو، سکوت و ارادهی خالصانهاش مجذوبم کرد. رشتهی کلام و روایتگری رو همونجا رها کردم. رفتم و یکی از تراکتهای آمادهی پویش رو به دستش دادم تا دیگه زحمت کلمهبهکلمه نوشتن رو نکشه.
حالا که فکر میکنم، میبینم راوی اصلی او بود، نه من. تموم اون اندک دستمایهی معنوی این دو ماه روایتگریام فدای یه لحظه خلوص این مرد که بیهیچ ادعایی، باشکوهترین و زلالترین قاب ایستادگی رو جلوی چشمانم تصویر کرد.
#سفره_حلال #قرنطینه
@Mim_3ad
دیدی بعضی آدما از شدت مراقبت و تزکیه نفس، هالهای از نور بر چهرهشون متجلی میشه؟ دقیقا ایشون همینطوری بودن. این سکوت و این چهرهی متفکر که حتی وقتی تراکت رو بهشون دادم هیچ حرفی نزدن، آنقدر قاب عجیبی بود که ذهنم هنوز که هنوزه برمیگرده بهش.
زندگی برای ما صفراویمزاجها، یه تراژدی تمامعیاره. فکر کن سرعت تو خونت باشه، بعد مجبور بشی ببینی بعضی آدمای اطرافت یه کار ۵ دقیقهای رو تو ۲۰ دقیقه اونم با خونسردی تموم انجام میدن. تیر بخوره تو قلبم، خون بپاشه رو در و دیوار، به همین مقدسات، عذابش برام کمتره.
سرعت داشتن همیشه به معنی عجولبودن و دستپاچگی نیست. هنر واقعی اینه که بتونی تو اوج سرعت، طمأنینه و آهستگی و اون ظرافت رو هم تمرین کنی. یه پارادوکس عجیب و غریبه، میدونم اما کاملا واقعیه و شدنیه. (دخترخانوما درک میکنن)
تو فرهنگلغت دخترا، اسمش وقاره. همون چیزی که مثل یک کنترلکننده خیلی هوشمند، شتابزدگی رو تعدیل میکنه و اون انرژی تند و تیز رو تو مشت خودش نگه میداره. هنر وقار اینه که تو اوج سرعت، اجازه نمیده ذرهای آشفتگی و رفتار عجولانه تو کاراشون دیده بشه.
کار میدانی پیر شدن داره؟ بله، بیبروبرگرد. تو اوج استیصال دیگر مرا ملالی نیست جز اینکه یه بیل پیدا کنم بزنم تو سرم. فرق سرم شکافته شه.
هروقت خواستیم با نگاه رسمی و سازمانی به جوششهای خالصانه مردمی ورود کنیم نه تنها باری برنداشتیم بلکه گره کار میدون رو کورتر کردیم...
انتصاب مسئول برای هر بخش و تعیین متولی برای مکانهای مشخص، فقط دستوپای مردم رو میبنده و روح این حرکتهای خودجوش رو میگیره.
زیبایی و نقطه قوت کار مردمی این روزا دقیقا تو همینه. وقتی متولی از پیش تعیینشدهای در کار نباشه، تکتک مردم خودشونو مسئول میدونن و کار رو زمین نمیذارن.
گره اصلی کار ما دقیقا همینجاس اینکه تصور میکنیم مجموعهها و فعالان فرهنگی باید در قامت خدماتدهنده ظاهر بشن و مردم صرفا مخاطب باشن درصورتی که نباید اینجور باشه.
وقتی مردم رو فقط به چشم مخاطب و مصرفکننده میبینیم، در واقع داریم اون حس تعلق و مالکیت رو ازشون میگیریم. دیگه دلشون برای کار نمیسوزه. میشن مثل تماشاچیای که فقط نشسته ببینه بقیه براش چیکار میکنن و اگه یه جا کم و کسری بود، شروع کنه به توقع داشتن و نقد کردن.