هدایت شده از 🎭... Aurora.Mikaelson.
_باز که.. اینجا نشستی آرورا.
+... تو هم مثل همیشه کشیده شدی اینجا.
_میدونی که عادتمه،ما هیچوقت نمیتونیم از هم جدا بشیم.
+....
_دستت رو روی قلبت نگه داشتی، چیزی حس میکنی؟
+احساس.. نه. دارم میگردم.
_دنبال چی؟
+دنبال اینکه کی همه چیز اینقدر.. راحت شد.
_هوم؟ چی اونقدر واقعا راحت شده که باعث شده واسه خودت همینجا بشینی و زانوهاتو بغل کنی؟
+سلین، تو به من میگفتی آدما مهم نیستن.
_درسته، هنوزم همینو میگم.
+ولی... اگر من بفهمم خیلی وقته اینو فهمیدم، اونوقت چی؟
_...؟
+اونوقت دیگه آرورا نیستم؟
_من بیشتر به این فکر میکنم که... هی! وقتی دارم حرف میزنم شونه بالا ننداز!
+نه.. ببخشید.. فقط.. حس میکنم دیگه فرقی نمیکنه. ما فقط اینجاییم، توی این دنیای کوچیک، توی یه ذهن کوچیک تر. پس.. چه فرقی میکنه بخوایم بفهمیم که دقیقا کی هستیم؟
_.. من حس میکنم تو فقط نیاز به زمان داری.
+برای..؟
_برای اینکه متوجه شی عجیب نیست اگر آرورا متوجه شه خیلی وقته که دیگه توضیح دادن چیزی که حس میکنه براش ممکن نیست.
+....
_میبینی؟همینه. دنبال جواب نباش، فقط برات عجیبه که بهش عادت کردی.
+... شاید.اینکه آدما چی در موردم فکر میکنن، اینکه نفهمن چی حس میکنم، اینکه منو نامرئی ببینن، اینکه دیگه اینا اذیتم نمیکنه...من بزرگ شدم، سلین؟ ما داریم بزرگ میشیم؟؟
_...شاید.
+پس دیگه نمیتونیم به خیلی چیزا اهمیت بدیم؟
_به جاش میتونیم غم های بزرگمونو بپذیریم.
+... هوم.
_بیا بریم، آسمون داره سبز میشه.
+..بریم،و تو برام شکلات داغ درست کن.این یه دستوره.
_باشه، اونم باشه. دیگه چی میخوای پرنسس کوچولو؟
+.. هی!!
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
ــ میسوفونیا |🃏𝗝𝗈𝗂𝗇 ፧ @Psychoppath .
از صداهای دیگهای هم متنفرم که شایسته نیست بگمش.🤝🏻
هدایت شده از GHASSEM.IR
.
۱۷ شهریور سالروز ولادت رهبر عزیزتر از جانمان
اللهم احفظ سیدنا و قائدنا و ولی امرنا امام سید مجتبی خامنهای
.
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۵:
« انگار سبک شده بودم. حالت تهوعی که داشتم دیگه برطرف شده بود. میتونستم بوی الکل و دارو رو حس کنم؛ میتونم صدای پرستار ها رو بشنوم. »
با خستگی، آرام چشمانش را باز کرد. گلویش میسوخت. به اطرافش نگاهی انداخت. در اورژانس بستری شده بود. قطرات سرم به آرامی میچکیدند و پرده ای سفید او را از تخت کنارش جدا کرده بود.
« چند وقت شده که، اینطوری نخوابیده بودم؟ انقدر آروم و بدون استرس... »
و آرام چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دلش میخواست باز هم بخوابد. دستش را که به سرم وصل بود روی سرش گذاشت تا نور مهتابی اذیتش نکند و با خرسندی چشمانش را بست.
-دکتر...
-شما معلم هونگ دوجین هستین درسته؟
معلم با نگرانی تأیید کرد.
آرام به صدای آقای دکتر و زنی که گویا معلمش بود، گوش داد. آنها پشت پرده ایستاده بودند و حرف میزدند.
دکتر در میان توضیحاتش گفت: دانش آموزتون، دچار مسمومیت دارویی شده.
معلم سکوت کرد.
خوشبختانه زود رسید و معدهش رو شستشو دادیم. این هم، قرص هایی بود که پرستار توی جیبش پیدا کرد.
معلم، آرام جعبه ی قرص را گرفت. با چشمانی غمگین به جعبه نگاه کرد. دوجین، آرام و کنجکاو چشمانش را نیمه باز کرد و سرش را چرخاند.
« مسمومیت دارویی؟ »
دکتر ادامه داد: بهتره مراقبش باشین، اون قرص زیادی خورده و مشخصه که قصدش، خودکشی بوده.
دوجین در فکر فرو رفت. آرام به سایه ی معلمش نگاه کرد. میتوانست شانه های خمیده معلمش را ببیند، که از ناراحتی افتاده بودند.
معلم آرام پرده را کشید و به دوجین نگاه کرد. دوجین با تعجب به او نگاه کرد.
« نمیدونستم دارم خواب میبینم یا نه... درست مثل یه خواب، غیرواقعی بود. ولی به اندازه ی حقیقت، واضح بود. »
آرام و پشت سر معلمش راه میرفت. دیگر شب شده بود، و پس از خریدن بسته ای دارو، به مقصدی نامعلوم حرکت میکردند. با کنجکاوی به
اطرافش نگاه میکرد. با چهره ای مطلوب به اطراف نگاه کرد و در دلش گفت: « دقیقا همونطوریه که انتظار میرفت. دهه ی مورد علاقهم... مغازه های قدیمی، بوی غذای خیابونی، تابلو های نئونی، درست مثل فیلما... »
-دوجین.
آرام به معلم نگاه کرد. معلم، برگشت و با چهره ای پر از عذاب وجدان به او نگاه کرد. کوله پشتی دوجین را به او داد و با صدای گرمی گفت: متاسفم دوجین، که نتونستم کمکت بکنم.
دوجین گیج و منگ به او نگاه کرد.
-برگرد خونه، خانوادهت منتظرته. غذای گرم بخور و داروهات رو سر وقت مصرف کن.
و با لبخند ادامه داد: فردا میبینمت!
دوجین، احترام گذاشت و گفت: بله خانم معلم. نگران نباشید.
و آرام کوله اش را در پشتش انداخت، با لبخند اطمینان بخشی گفت: زود میرسم خونه.
از کنار معلم گذشت و از او خداحافظی کرد.
همین که از کوچه ها گذشت و دورتر شد، ایستاد. لبخندش خشک شد.
-من نمیدونم کجا برم. اصلا جایی رو نمیشناسم!!
و با چهره ای ناراضی موهایش را به هم ریخت و گفت: پشیمون شدم. اینجا اصلا خوب نیست.
چشمش به نیمکتی خورد که کمی از رامن فروش خیابانی فاصله داشت. قبل از اینکه کسی آن را اشغال کند، به سمت نیمکت رفت و نشست.
پشت سرش پارک سرسبزی بود، با تعجب به اطراف نگاه کرد.
« مردم همه بیرونن؟ حیرت انگیزه. »
هدایت شده از ⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
چهار زانو روی نیمکت چوبی نشست و کیفش را باز کرد. به وسایل نگاه کرد. دوربین عکاسیای را بیرون آورد و آرام کنار گذاشت و دفتری را بیرون کشید. مداد نصفه نیمه ای که داشت را گرفت. جلد دفتر قدیمی بود و بعضی صفحاتش خیس شده بود. گویا قهوه، شیر و آب روی دفتر ریخته بود. دوجین ورق زد و صفحه ای سالم را باز کرد. آرام شروع به نوشتن کرد.
« امروز، ۱۸ مارس ۱۹۹۵؛ ساعت ۲۳:۱۵ شب. »
اتفاقات امروز را نوشت، کسی که واقعا هست و هونگ دوجین، پسری که قصد خودکشی داشت. هر چیزی را که میدانست نوشت. از مدرسهاش، نام معلمش، نام دارویی که خورده بود، تمام رویداد ها را نوشت.
-حالا یادم اومد. توی تاریخچهی دبیرستان هاریم نوشته بود قبل از اینکه به پدر پارک چونگجین واگذار بشه، دبیرستان دولتی بود. اون زمان مختلط نبود و اوضاعش کاملا فرق میکرد. مدرسه به خاطر دانش آموز ها تعطیل شد و واگذار و خصوصی شد. از اون زمان کامل از این رو به اون رو شد. تبدیل به برترین مدرسهی کشور شد.
آرام سرش را بلند کرد. هوا برخلاف صبح، سرد شده بود. به زن میانسالی که رامن گرم میفروخت نگاه کرد. گرسنه بود، اما دکتر گفته بود نباید غذای چرب و سنگین بخورد. به فکر فرو رفت.
« من، هونگ دوجینم. این کاملا مشخصه. اگه مثل فیلما باشه و من الان توی سال ۱۹۹۵ باشم، پس باید توی بدن خودم باشم و فقط یک هونگ دوجین از من، الان باید وجود داشته باشه. اما اینطور نیست. انگار، دو تا هونگ دوجین وجود داشته، من، و پسری که سال ۱۹۷۸ به دنیا اومده. »
آرام به گردنش دستی کشید.
« باید زخم امروز، پشت گردنم میبود. وسایلم همراهم میبود، تلفنم، لباسام و حتی ساعتم. »
به ساعت که شیشهاش ترک داشت نگاه کرد.
« این بدن، بدن هونگ دوجین، یعنی من نیست. اگه هونگ دوجین این زمان که قصد خودکشی داشته، به هر دلیلی، الان دیگه نباشه، و من وارد بدنش شدم... پس اون الان کجاست؟ »
در ۱۸ مارس ۲۰۲۶، هونگ دوجین، پسر هونگ ایل، در اتاقی خصوصی در بیمارستان بستری بود. سرش با باند پیچیده شده بود و بیهوش بود.
دستگاه ها به او وصل بودند و گویا در خواب عمیقی فرو رفته بود.
« ممکنه، وارد بدن من شده باشه؟ توی آینده... »