eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
37 دنبال‌کننده
493 عکس
182 ویدیو
4 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز یه گربه‌ی بی‌ادب دیدم.
یه ربع خودشو لوس کرد و بعد وقتی جلوش هویج انداختم، نخورد.👽
شاید این هویج تنها چیزی بود که خودم (به عنوان یه گربه) داشتم که بخورم. مودبانه نیست که هدیه‌ای که بهت میدن رو پس بزنی؛ حتی اگه چیزی که دوست داری نباشه.😔
و نه، قرار هم نبوده که نازت کنم.😔 توی نبرد بقا، محبت و لطف سلاح کنترلن، پیشی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‹‹ بی‌تاج ›› قسمت اول "ناگفته‌های «وارثان سرنوشت»" ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ ᴾʳᵉᵛⁱᵒᵘˢ ᴾᵃʳᵗ ᴺᵉˣᵗ ᴾᵃʳᵗ — — —
‌ × بهت هشدار داده بودم، آرچر... سوت بلندی درون جمجمه‌اش می‌پیچید. چند ثانیه‌ای میشد که به هاله‌ی باقیمانده از برادرش زل زده بود. در این مدت، هیچ سربازی به او نزدیک نشده بود. همه دستور داشتند فاصله را تا حد امکان حفظ کنند. نجوای محتاطانه‌ی مزدوران —که با طمع به او خیره شده بودند— با کلمات پادشاه، دوباره ساکت شد. × تو موجود کله‌شقی هستی... درست مثل مادرت. نگاه بی‌حالت ولیعهد رو به پنجره برگشت. به محلی که تمام مدت، پدر، تقلای پسرانش را تماشا کرده بود. آکاسکی بر لبه‌ی چارچوب نشسته و آهنگی زیرلب زمزمه می‌کرد. بی‌آنکه رو به پسرش کند، خرده شیشه‌ای را برداشت. × این لالایی رو یادت میاد آرچر؟ عادت داشتم وقتی کوچیک بودی برات بخونمش. متن دلنشینی نداشت؛ ولی ریتمش دلنواز بود~ مرد از جا برخاست. با هیبتی شاهانه، چند قدمی سوی فرزندش گذاشت. جسمش در اینجا حاضر نبود؛ ولی همچنان سربازان با احترام برای هاله‌اش کنار کشیده و راه می‌گشودند. × واقعا حیف شد که مجبوریم اینجا تمومش کنیم... امیدوار بودم بتونم بیشتر ازت استفاده کنم؛ اما تا الانم خیلی طول کشیده. پدر روبه‌روی پیکر خونین آرچر ایستاد. همه چیز مطابق تصوراتش شده بود: ولیعهدی که هرگز تعظیم نمی‌کرد، روی زانو فرود آمده بود. موهای سپیدش با رنگ سرخ پوشیده شده بودند... و آه! آن نگاه غضبناک روی صورتش! بالاخره پس از سالیان طولانی می‌توانست او را از این زاویه تماشا کند. منظره‌ی بی‌نقصی بود~ کناره‌ی چشمان مرد با پوزخند کوچکی جمع شد. با لطافتی پدرانه، گونه‌‌ی پسر را نوازش کرد. سرمای آن تماس، ماهیچه‌های مرد جوان‌تر را منقبض می‌کرد. × تو واقعا پسر خوبی برام نبودی، آرچر... خرده شیشه‌ای که پیش‌تر بین انگشتانش پنهان کرده بود، به نرمی جابه‌جا کرد. تیغه با ظرافت، روی نشانِ زیر چشم آرچر کشیده شد. با غلتیدن قطره‌ی قرمزرنگ روی صورتش، صدای خنده‌ی حضار بلند شد. • ولیعهد کوچولو می‌خواد گریه کنه؟! • گریه نکن! بمیری همش یادت میره! به شکل غیرمنتظره‌ای، گوشه‌ی لب‌های ولیعهد کشیده شد. نیشخند روی چهره‌ی تماشاگران خشکید و ثانیه‌ای بعد، قهقهه‌ای از سینه‌ی آرچر بیرون جهید. صدای بم و خون‌آلود در فضای ساکت اکو میشد. همه با تعجب و وحشت به او خیره شده بودند. هیچکس جرئت واکنش دادن نداشت. در نهایت، مرد جوان نفس عمیقی کشید. چشمان مغرورش را روی چهره‌ی متکبر پدر بالا کشید. + تمام مدت اینو می‌خواستی... مردمک‌های آکاسکی تیزتر شدند. انتظار نداشت وقتی پسرش را به زانو در آورده، چنین برق چالشی را در چهره‌اش ببیند. نگاه بُرنده‌اش، حرکت دست ولیعهد را دنبال کرد که به زانویش تکیه می‌داد. مرد جوان بدون اندکی شتاب، روی پا ایستاد. چنان سینه راست کرد که گویی هیچ زخمی برنداشته بود. + ناراحت بودی که پسر پنج ساله‌ت جلوی تخت فرمانروایی وایستاد و گفت پادشاهش نیستی. عضله‌ای در صورت آکاسکی تکان نمی‌خورد. آرچر بدون ترس یا عجله، قدمی به او نزدیک‌تر شد. سرش را با تمسخر کج کرد و چانه‌اش را بالا گرفت. + و الان، بعد دوازده سال، هنوزم شایسته‌ی تاجت نیستی. مشت مرد با خشم لرزید. دستش بدون اندکی درنگ، بالا رفت. سربازان با دیدن فرمان شاه، سرنیزه‌ها را بلند کردند. آکاسکی روی پاشنه چرخید، چند گامی از ولیعهد فاصله گرفت و از روی شانه نگاهش کرد. چشمان سرخش با تنفر تاریک شده بودند. × خواهیم دید، پسر گستاخ من... هاله‌ی پدر از هم گسست و جای خود را به موج دیگر مزدورانی داد که هر لحظه نزدیکتر می‌شدند. حرکاتشان اعتماد به نفس بیشتری به خود گرفته بود. او به حدی زخمی بود که احتمال داشت با یک ضربه جان بدهد؛ حداقل آن‌ها این‌طور انتظار داشتند... وقتی دوباره برای حمله به چند قدمی‌اش رسیدند، اشتیاق در وجودشان خشکید: ولیعهد، چشمانش را بسته و بدنش را کش و قوس می‌داد. آسودگی خاطرش، دلهره‌‌ی شومی به جان مزدوران می‌انداخت. بی‌آنکه نیم‌نگاهی به جمعیت کند، زیرلب زمزمه‌ای کرد. + بالاخره رفت پی کارش... سربازان مات و مبهوت، بین پیشروی یا مشاهده‌ی بیشتر تردید کرده بودند. هر چه نباشد، هیولا تا دقایقی پیش، چندین ارتشِ تا دندان مسلح را به تنهایی سلاخی کرده بود. تضمینی وجود نداشت که در ادامه‌ی نبرد، کسی از میانشان زنده برگردد... مرد جوان چشمانش را گشود و با دو انگشت، به بالا اشاره کرد. به دنبالش، خون همچون آبشاری معکوس، از زمین تا روی دیوارها جاری شد. سقف به دریایی از مایع زرشکی تبدیل شده بود. جمعیت با چشمان درمانده، جریان‌های سرخ را دنبال می‌کردند که یک‌مرتبه، صدای بلندی تمام قلعه را لرزاند: دژ کریستالی که برای حبس آرچر افراشته شده بود، زیر شدت انرژی ترک برمی‌داشت... • دژ داره سقوط می‌کنه! صف‌ها رو نگه دارید! نیمی از حاضران، بی‌توجه به فرمان مافوق، به سوی نزدیک‌ترین دروازه گریختند. اجساد افسونگران و سربازان زیر شدت هجومشان لگدمال می‌شدند.
آرچر با رضایتی تاریک، صحنه را تماشا می‌کرد. یقه‌ی جلیقه‌ی سفیدش را به آرامی صاف کرد و مردمک‌های تیزش روی جنازه‌ی افسونگران کشیده شد. + نباید طلسمی به سختی دژ کریستالی اجرا می‌کردی، پدر... همیشه خودتو به سوسک‌هات وابسته می‌کنی. نگاه مزدوران باقیمانده، بین دروازه و ولیعهد —که همچنان دستش را بالا گرفته و پوزخندی به لب داشت— می‌چرخید. در آن لحظه، پاداش و فرار هر دو معقول و همزمان احمقانه به نظر می‌رسیدند. به محض فروکش کردن شوک، هراسیده رو به هم فریاد کشیدند. • این جادوی خون نیست؟! مگه نگفتین ولیعهد جادو بلد نیست؟! • ولی... ولی من زنجیره‌ی افسونی حس نکردم... • معلومه حس نمی‌کنی، کله پوک! جادوی خون بالاترین رده‌ی طلسمو داره! • گاله‌هاتونو ببندین و حمله کنین! سربازان آخرین بقایای عزم خود را گرد آورده و به سمت ولیعهد یورش بردند. فریادها و قدم‌ها زمین را به لرزه انداخت و ناگاه... همه از حرکت ایستادند. مردان و زنان مبارز، معلق و بی هیچ جنبشی، در چند اینچی او متوقف شده بودند. ابروی مرد جوان با سرگرمی بالا رفت و نگاهش را روی جمعیت لغزاند. هیچکس در آنجا بدون اراده‌ی او نفس نمی‌کشید. انگشتانی را که رو به سقف گرفته بود، به آرامی مشت کرد. + ...سر منو می‌خواستین؟ سرمایی در ستون فقراتشان دوید. وحشت افکارشان را مخدوش کرده بود. شاید تمام اینها چیزی جز یک کابوس نبود... دعا می‌کردند که صدای امواج بخشی از توهماتشان باشد. نجوای مایع، جای خود را به برخورد تیغه‌های فلزی داد. + پس بگیرینش. مچ ولیعهد رو به پایین چرخید و لحظه‌ی بعد، چیزی جز خون باقی نمانده بود... ★ ★ ★ غرش مهیبی از طبقات بالاتر، ستون‌ها را به لرزه در آورد. نفس سربازان برای لحظاتی در سینه حبس شد. • اون دیگه چی بود؟! • نمی‌دونم... ولی باید زودتر بریم بیرون. دیوارها و پنجره‌های سراسر قلعه با آبشاری از خون پوشیده شده بودند. دروازه‌ی خروجی اصلی در انتهای راهروی عریضی بود که به فاصله‌ی زیادی از راه‌پله‌ی تالار قرار داشت. گروه سرگردان، به دنبال راه خروج، با شمشیر و نیزه به نقطه‌ای که چندی پیش دروازه نامیده میشد، ضربه می‌زدند. هر کوبشی با صدای ناهنجار فلزی و پاشیدن خون همراه بود. در این بین، مزدوری بلندقامت که گُرزی بزرگ به دست داشت، دندان قروچه‌ای کرد. تصویری مدام از پیش چشمانش می‌گذشت... • لعنتی... لعنتی، لعنتی! ناگهان فریاد بلندی کشید. بی‌توجه به افراد روبه‌رو و با یک چرخش، سرِ سنگین سلاح را روی آبشار فرود آورد. خون با شدت به اطراف پاشید و صدای خشدار دروازه، فضا را در بر گرفت. دو نفری که در مسیر ضربه بودند، لحظه‌ی آخر با یک پرش کنار کشیدند. یکی از آن‌ها که «درجه‌ی سروان» پشت دستش خالکوبی شده بود، قدمی پیش گذاشت. انگشتانش با خشم دور یقه‌ی او گره خوردند. • روانی! معلوم هست چه مرگته؟! هوس کردی بمیری؟! با شنیدن جمله، رعشه‌ای به تن مرد افتاد. با شدت دست سروان را پس زد و گرز را برای بار دوم روی دروازه کوبید. • من نمی‌خوام بمیرم! نمی‌خوام... سروان اخم غلیظی کرد. خم شد و شمشیری که از دستش رها شده بود، برداشت. نگاهش را روی دسته‌ی فلزی و بلند گرز کشید؛ رد سرخی روی بدنه‌ی آن دیده میشد... ابروهایش با به خاطر آوردن چیزی، بالا رفتند. • تو... کلامش پیش از خارج شدن، در گلویش خشک شد: صدای قدم‌هایی از طرف دیگر راهرو به گوش می‌رسید. + پس شماها اینجایین... عضلات سربازان منقبض شد. چشمانشان که از وحشت گشاد شده بود، بر طرف دیگر راهرو چرخید. صدای قدم‌ها آرام و نزدیک به نظر می‌رسید... مزدور ترسید و جیغ خفیفی کشید. با تنه خود را به دروازه‌ی خونین کوبید. • باز شو! فقط باز شو! دیگر مزدوران به تقلید از او، با هماهنگی و شتاب خود را به آبشار می‌کوبیدند. چند ثانیه‌ای گذشته بود و باید سر و کله‌ی هیولا پیدا میشد؛ اما هیچکدام شهامت برگشتن و نگاه کردن نداشتند. بین ضرباتشان، صدای تا خوردن کاغذ و فرو رفتن تیغه در سنگ شنیده میشد... • گیر کرده! • خون منافذ قفلش رو پوشونده... • نمیشه! باید... باید باز شه! مرد بلندقامت، فریاد عاجزانه‌ای کشید و با تمام قدرت شتاب گرفت؛ اما قبل از اینکه به دروازه برسد، روی کاشی خیس لیز خورد. مچ پای راستش بیش از حد چرخید و با سینه به زمین افتاد. درد تمام وجودش را در بر گرفت. حرکت ناممکن به نظر می‌رسید. با هر سختی که بود، بدنش را تکان داد و به پشت چرخید. نگاهش برای بررسی آسیب پایین رفت که در این بین، سایه‌ای در انتهای راهرو دیده شد: ولیعهد، لبخندزنان دستی به کمر زده بود. نور طلایی و سفیدِ چراغ‌ها سایه‌ی بلندش را درون راهروی تاریک انداخته بودند. چشمان قرمزش با درخششی نحس، روی تقلای مضحک مزدور ثابت مانده بود. مرد، هیچ نجوایی از کسی نمی‌شنید.
نگاه هیولا، روی صورت وحشت‌زده‌ی مرد افتاد و سپس، روی گرزی که عاجزانه در مشت گرفته بود. چشمانش با تمرکزی درنده‌وار، باریک شدند و نیشخندش با وقفه‌ی کوتاهی، کشیده‌تر شد. + تو آخرین نفری نبودی که حمله کرد؟ بدن مرد تشنج می‌کرد. بازدمی از سینه‌اش خارج نمیشد. ولیعهد را می‌دید که با خونسردی به او نزدیک میشد. سایه و خون و نور در هم می‌پیچیدند. نمی‌دانست اسیر واقعیت شده، یا رویایی کابوس‌وار... حتی نفهمید چه زمانی زمین از اعضای بریده‌ی همرزمانش پر شد. • نه... نه نه! من هیچ کاری نکردم...! آرچر با آرامش، رو به مرد زانو زد. آرنجش را روی یک پا تکیه داد. دستش بالا رفت و بین تارهای سرخ پس سرش کشیده شد. + اوه، هنری... می‌دونم کاری نکردی. اشک در چشمان مرد حلقه زد. نگاهش روی دست قطع شده‌ای پایین آمد که زیر قفسه‌ی سینه‌اش افتاده بود. آن خالکوبی... متعلق به سروان نبود؟ مزدور جیغ خفه‌ای کشید و دست را به طرف دیگری پرتاب کرد. • کاری نکردم! من بی‌گناهم! هیولا سرش را کمی رو به او خم کرد. دستش را جلو آورد و انگشتی را زیر چانه‌ی مرد گذاشت. بی‌هیچ فشاری، سر مزدور را بالاتر گرفت تا اینکه نگاهشان دوباره تلاقی کرد. + کاری نکردی، هنری... تو فقط یه موش بدبختی که وسط جنگ یه گوشه جیغ می‌کشید. سرخی چشمان ولیعهد شدیدتر شد. چیزی فراتر از نفرت یا تکبر در آن دیده میشد که قابل توصیف نبود... + و وقتی دیدی خون زیادی ازم رفته، طمع کل وجودتو گرفت... ولیعهد به آرامی دستش را برگرداند. خنجر کوچکی از پشت چکمه‌اش بیرون کشید و در چند میلی‌متری انگشتان لرزان مزدور، روی کاشی کوبید. صدای قلب مرد با زمزمه‌ی تیز فلز هماهنگ شده بود. + حالا بگو ببینم؛ انگشت دست یا پا؟ از کدوم شروع کنم؟ مرد کلمات را از هم تشخیص نمی‌داد. بدنش برای چند ثانیه سردتر شد. نفسش بند آمد و درد شدیدی سینه و شانه‌اش را خراشید. در لحظه‌ی بعد، لرزش تنش متوقف شد. نگاهش پوچ شده و بی‌حالت به سقف خیره مانده بود... آرچر چند باری پلک زد. چشمانش را روی سینه‌ی مرد کشید. جثه‌ی مزدور، رو به سیاهی رفت و خطوط سرخی در دل سایه درخشیدند. رنگ رگ‌ها کدرتر شده و جریان خونش متوقف شده بود. فک ولیعهد با انزجار منقبض شد. خنجر را درون شکاف چکمه‌اش پنهان کرد و روی پا ایستاد. به خود زحمت نگاه دوباره به جسد را نداد. + چه کسل‌کننده... روی پاشنه چرخید و از راهرو خارج شد. گام‌های بلندش از همیشه سبک‌تر شده بودند و چشمانش سیاهی می‌رفت. خونی تیره همچنان از بین زخم‌هایش بیرون می‌چکید. از کنار چند جنازه و میز چوبی شکسته عبور کرد تا به جلوی پله‌ها رسید. بدون نگاه به جویبار خون راه‌پله، نرده‌ها را دور زد. با چند قدم بلند، به فضای خالی پشت پله‌ها رسیده بود. نگاهش با بی‌رحمی فرود آمد: نوجوان هنوز در آن گوشه جمع شده بود، کیف چرمی‌اش را عاجزانه در آغوش گرفته و می‌لرزید. شمشیر خونین آرچر کنارش در زمین فرو رفته و کاغذی را به کاشی دوخته بود. لبخند کمرنگی روی لب ولیعهد نشست. + پسر حرف گوش کنی هستی، آفرین. پسرک کیفش را به سینه فشرد. با چند ثانیه مکث، نجوای خفه‌ای از سینه‌اش خارج شد. • بذار... بذار برم... من فقط یه پیک ساده‌ام... آرچر شمشیرش را از نزدیکی پای پسر بیرون کشید و در دست چرخاند. تکه کاغذی را که در تیغه فرو رفته بود، جدا کرد و به دست دیگرش داد. انگشتانش با خونسردی نامه را گشودند. دقایق با سکوتی سنگین گذشتند. پیک با اضطراب لب می‌گزید و به کُنج دیگری زل زده بود؛ اما ولیعهد لبخند رضایتی به لب داشت. بالاخره، زیرلب خندید و دستی به کمر گذاشت. + یه پیک ساده... ها؟ بدون مهلت برای تماشای واکنشی، کاغذ را در دستش تکاند و با صدایی رسا شروع به خواندن کرد. + « به حضور اعلی‌حضرت، امیدوارم این پیام پیش از مسدود شدن کامل گذرگاه جادو به دستتان برسد... ساعاتی پیش، آخرین نیروی پشتیبانی نیز از بین رفت. ولیعهد... خون را کنترل می‌کند! دژ کریستالی هم با قدرتی ناشناخته فرو پاشید که نمی‌توانسته از جادوی خون باشد. تمامی ورودی‌ها و خروجی‌های قلعه به وسیله‌ی آن انرژی ناشناخته بسته شده‌اند. نیروها سازماندهی خود را از دست داده‌اند. و نمی‌دانیم در حال حاضر چند نفر زنده مانده‌اند... با این وجود، اعلی‌حضرت، تقاضا دارم ضیافت چهارشنبه‌شب را لغو کنید. اگر اخبار اینجا به دربار برسد، اوضاع غیرقابل کنترل خواهد— » نوجوان آب دهانش را با تعلل قورت داد. مطمئن نبود چه بهانه‌ای بتراشد. • همونطور که گفتم... من فقط... یه پیک ساده‌ام که شرایط رو توضیح دادم... نیش ولیعهد بالا رفت. شمشیرش را چون عصایی به شیار کاشی تکیه داد و وزنش را روی آن انداخت. + اوه...؟ هر پیک ساده‌ای به پادشاه خونین دستور میده جشنش رو لغو کنه؟ چه گستاخانه. دهان پیک برای لحظه‌ای باز شد؛ اما هیچ پاسخی نیامد.
آرچر با دیدن چهره‌ی پسر، آهی کشید و با افسوس، سری تکان داد. بدون فکر بیشتر، نامه را رها کرد و تیغه را داخل غلافش برگرداند. + به خودت فشار نیار، الکس. هنوز نمی‌خوام بکشمت. پسر با تعجب نگاهش را بین غلاف و لبخند آسوده‌ی ولیعهد جابه‌جا کرد. با تردید، کیف چرمی‌اش را چنگ زده و لب‌هایش را جمع کرد. • از... کجا اسممو می‌دونین؟ و از کجا مطمئن باشم سر قولتون هستین؟ سرش را پایین انداخت. با ناامیدی به نقطه‌ی نامعلومی چشم دوخته بود. • اگه شما منو نکشین... پدرتون این کارو می‌کنه. لنگه ابروی آرچر با تأمل بالا رفت. لبخندش به آرامی محو شد. برای چند لحظه، نگاهش را روی پیک نگه داشت. + من همیشه سر قولم می‌مونم، بچه جون. ولی مجانی نیست... بدون خم شدن، دستش را برای پسر دراز کرد. + در عوض بخشیدن زندگیت، باید برام یه کار کوچیک انجام بدی. چشمان پیک روی دست ولیعهد ثابت مانده بود. با مکثی کوتاه، نگاهش روی چهره‌ی سرد آرچر بالا رفت. انگشتانش با تعلل کیف چرمی را رها کرده و دست مرد را گرفتند. • چه کاری؟ پوزخند آرچر بار دیگر کشیده شد. بدون اتلاف وقت و با حرکتی سریع، پسر را روی پا کشید. بدنش هنوز سست بود؛ ولی نیرویی او را ایستاده نگه می‌داشت. + باید یه نامه بنویسی... ★ ★ ★ برای بار آخر جلیقه‌اش را مرتب کرد. رشته موهای سیاه و خاکستری، صورتش را قاب گرفته و روی پوست رنگ پریده‌اش ریخته بودند. اتاق پادشاه خونین، مثل همیشه سرد و تاریک بود. سایه، نشان طلاکوب لباسش را در بازتاب آینه کمرنگ جلوه می‌داد. دو روزی از اتفاقات سیرالیا می‌گذشت. ضیافت پیروزی تا دقایقی دیگر آغاز میشد و پیک ویژه هر آن ممکن بود به قصر برسد. لبخند محوی لب‌های مرد میانسال را کشید و کشوی میزش را باز کرد. با آشنایی قبلی، انگشتش را روی دیواره‌ی درونی آن کشید و کاغذی را برداشت. با دقت تای آن را باز کرد و بار دیگر، نگاهش را روی دست‌خط آشنا لغزاند. • « درود بر اعلی‌حضرت، پادشاه؛ به حضورتان می‌رسانیم، پس از چندین روز نبرد خونین و پیاپی، مأموریت سیرالیا به سرانجام رسید. سر هدف با موفقیت از تن جدا شد و به عنوان پیشکشی تقدیمتان خواهد شد. طبق فرمان شما، تمام ساکنان منطقه و خائنانی که قصد فرار داشتند، اعدام گشتند. امشب نیروها به مقصد پایتخت، سیرالیا را ترک می‌کنند. پیش‌بینی می‌شود طی دو روز آینده به شهر خواهیم رسید... » کلمات را دوباره و دوباره مرور کرد. باید مطمئن میشد تمام مهره‌های شطرنج را درست روی صحنه چیده باشد. لحظاتی بعد قرار بود با لبخند افتخارآمیزی راجع به پیروزی‌های فرزندش سخنرانی کند. سپس با ورود پیک و خبر مرگ آرچر، زانوها را سست کرده و به دیواری تکیه دهد. پیچیده به نظر نمی‌رسید. در افکار خود غرق بود که صدای بم و محترمی از پشت در اتاق شنیده شد. • اعلی‌حضرت، مهمان‌ها در تالار اصلی حاضر هستند. بدون برگرداندن نگاه، کاغذ را درون کشو گذاشته و با آرامش، چند قدم به طرف پنجره برداشت. دستان دستکش پوشش پشت کمر حلقه شدند. × خوبه. ازشون پذیرایی کنید. چشمانش روی ارتفاعات دوردست چرخید. احتمالات مختلف از پیش نگاهش گذشتند، به جز یک احتمال. ترجیح می‌داد شب شیرینش را با در نظر گرفتن چنین رویدادی خراب نکند. دقایقی در سکوت سپری شدند. از بالای شانه نگاهی به ساعت مکانیکی روی دیوار انداخت. زمانش فرارسیده بود. پادشاه با وقار، به طرف خروجی اتاق حرکت کرد. محافظان با شنیدن صدای قدم‌ها، در را گشوده و خبردار ایستادند؛ هر چند که نگاه آکاسکی به سمتشان منحرف نشد. بدون مکث بیشتر، از راهروهای تیره عبور کرد. چندین پیچ آشنا را گذراند تا به تدریج، نور تالار اصلی سایه‌ی عمارت خصوصی را شکافت. همهمه‌ی میهمانان و صدای ظروف کریستالی، جو مرده‌ی قصر را می‌پوشاند. با ورود به تالار، اشراف و وزرا لبخندزنان تعظیم کردند. افراد، همچون امواج کنار کشیده و راه را برای پادشاه محبوبشان، گشودند. لبخند دلنشینی روی صورتش نشست و به طرف تخت پادشاهی رفت. با هر حرکت ظریف سر، چهره‌ها را ارزیابی می‌کرد و به خاطر می‌سپرد؛ ولی تنها چیزی که دیده میشد مردی سرخوش و بشاش بود. بالاخره، از پله‌های طلایی بالا رفت. چشمان مکارش روی ملکه —که در کنار تخت پادشاهی ایستاده بود— قفل شد. شایلا با لب‌های فشرده شده، به اکراه تعظیم کوتاهی کرد. در کنارش، شاهدخت با اضطرابی خاموش ایستاده بود. با چند لحظه تأخیر، متوجه ورود پدر شد و از مادر تقلید کرد. نگاه آکاسکی روی سمت دیگر چرخید: جایگاه ولیعهد، حال با حضور شاهزاده‌‌ی دوم اشغال شده بود. پارچه‌ای دور گردن پسر پیچیده و سفیدی چشم راستش به سرخی گراییده بود. با این وجود، بی‌شرمانه سرش را کج کرد و متقابلاً با چشمان خیره و سرد، به صورت پدر زل زد. دستانش را در جیب فرو برد و حتی یک اینچ رو به او خم نشد.