آرچر با دیدن چهرهی پسر، آهی کشید و با افسوس، سری تکان داد. بدون فکر بیشتر، نامه را رها کرد و تیغه را داخل غلافش برگرداند.
+ به خودت فشار نیار، الکس. هنوز نمیخوام بکشمت.
پسر با تعجب نگاهش را بین غلاف و لبخند آسودهی ولیعهد جابهجا کرد. با تردید، کیف چرمیاش را چنگ زده و لبهایش را جمع کرد.
• از... کجا اسممو میدونین؟ و از کجا مطمئن باشم سر قولتون هستین؟
سرش را پایین انداخت. با ناامیدی به نقطهی نامعلومی چشم دوخته بود.
• اگه شما منو نکشین... پدرتون این کارو میکنه.
لنگه ابروی آرچر با تأمل بالا رفت. لبخندش به آرامی محو شد. برای چند لحظه، نگاهش را روی پیک نگه داشت.
+ من همیشه سر قولم میمونم، بچه جون. ولی مجانی نیست...
بدون خم شدن، دستش را برای پسر دراز کرد.
+ در عوض بخشیدن زندگیت، باید برام یه کار کوچیک انجام بدی.
چشمان پیک روی دست ولیعهد ثابت مانده بود. با مکثی کوتاه، نگاهش روی چهرهی سرد آرچر بالا رفت. انگشتانش با تعلل کیف چرمی را رها کرده و دست مرد را گرفتند.
• چه کاری؟
پوزخند آرچر بار دیگر کشیده شد. بدون اتلاف وقت و با حرکتی سریع، پسر را روی پا کشید.
بدنش هنوز سست بود؛ ولی نیرویی او را ایستاده نگه میداشت.
+ باید یه نامه بنویسی...
★ ★ ★
برای بار آخر جلیقهاش را مرتب کرد. رشته موهای سیاه و خاکستری، صورتش را قاب گرفته و روی پوست رنگ پریدهاش ریخته بودند.
اتاق پادشاه خونین، مثل همیشه سرد و تاریک بود. سایه، نشان طلاکوب لباسش را در بازتاب آینه کمرنگ جلوه میداد.
دو روزی از اتفاقات سیرالیا میگذشت. ضیافت پیروزی تا دقایقی دیگر آغاز میشد و پیک ویژه هر آن ممکن بود به قصر برسد.
لبخند محوی لبهای مرد میانسال را کشید و کشوی میزش را باز کرد. با آشنایی قبلی، انگشتش را روی دیوارهی درونی آن کشید و کاغذی را برداشت. با دقت تای آن را باز کرد و بار دیگر، نگاهش را روی دستخط آشنا لغزاند.
• « درود بر اعلیحضرت، پادشاه؛
به حضورتان میرسانیم، پس از چندین روز نبرد خونین و پیاپی، مأموریت سیرالیا به سرانجام رسید. سر هدف با موفقیت از تن جدا شد و به عنوان پیشکشی تقدیمتان خواهد شد.
طبق فرمان شما، تمام ساکنان منطقه و خائنانی که قصد فرار داشتند، اعدام گشتند.
امشب نیروها به مقصد پایتخت، سیرالیا را ترک میکنند. پیشبینی میشود طی دو روز آینده به شهر خواهیم رسید... »
کلمات را دوباره و دوباره مرور کرد. باید مطمئن میشد تمام مهرههای شطرنج را درست روی صحنه چیده باشد.
لحظاتی بعد قرار بود با لبخند افتخارآمیزی راجع به پیروزیهای فرزندش سخنرانی کند. سپس با ورود پیک و خبر مرگ آرچر، زانوها را سست کرده و به دیواری تکیه دهد. پیچیده به نظر نمیرسید.
در افکار خود غرق بود که صدای بم و محترمی از پشت در اتاق شنیده شد.
• اعلیحضرت، مهمانها در تالار اصلی حاضر هستند.
بدون برگرداندن نگاه، کاغذ را درون کشو گذاشته و با آرامش، چند قدم به طرف پنجره برداشت. دستان دستکش پوشش پشت کمر حلقه شدند.
× خوبه. ازشون پذیرایی کنید.
چشمانش روی ارتفاعات دوردست چرخید. احتمالات مختلف از پیش نگاهش گذشتند، به جز یک احتمال. ترجیح میداد شب شیرینش را با در نظر گرفتن چنین رویدادی خراب نکند.
دقایقی در سکوت سپری شدند. از بالای شانه نگاهی به ساعت مکانیکی روی دیوار انداخت. زمانش فرارسیده بود.
پادشاه با وقار، به طرف خروجی اتاق حرکت کرد. محافظان با شنیدن صدای قدمها، در را گشوده و خبردار ایستادند؛ هر چند که نگاه آکاسکی به سمتشان منحرف نشد.
بدون مکث بیشتر، از راهروهای تیره عبور کرد. چندین پیچ آشنا را گذراند تا به تدریج، نور تالار اصلی سایهی عمارت خصوصی را شکافت. همهمهی میهمانان و صدای ظروف کریستالی، جو مردهی قصر را میپوشاند.
با ورود به تالار، اشراف و وزرا لبخندزنان تعظیم کردند. افراد، همچون امواج کنار کشیده و راه را برای پادشاه محبوبشان، گشودند.
لبخند دلنشینی روی صورتش نشست و به طرف تخت پادشاهی رفت. با هر حرکت ظریف سر، چهرهها را ارزیابی میکرد و به خاطر میسپرد؛ ولی تنها چیزی که دیده میشد مردی سرخوش و بشاش بود.
بالاخره، از پلههای طلایی بالا رفت. چشمان مکارش روی ملکه —که در کنار تخت پادشاهی ایستاده بود— قفل شد. شایلا با لبهای فشرده شده، به اکراه تعظیم کوتاهی کرد. در کنارش، شاهدخت با اضطرابی خاموش ایستاده بود. با چند لحظه تأخیر، متوجه ورود پدر شد و از مادر تقلید کرد.
نگاه آکاسکی روی سمت دیگر چرخید: جایگاه ولیعهد، حال با حضور شاهزادهی دوم اشغال شده بود. پارچهای دور گردن پسر پیچیده و سفیدی چشم راستش به سرخی گراییده بود.
با این وجود، بیشرمانه سرش را کج کرد و متقابلاً با چشمان خیره و سرد، به صورت پدر زل زد. دستانش را در جیب فرو برد و حتی یک اینچ رو به او خم نشد.
چشمان مرد با سرگرمی باریکتر شدند. بیتفاوت به دیگر واکنشهای خانواده، رو به جمعیت چرخید. جام شرابی را که چندی پیش برداشته بود، با نجابت بالا گرفت.
× میگن قدرت یک پادشاه به وسعت قلمروشه؛ اما من بر این باورم که قلمرو، بی ثروتی که اون رو آباد کنه و خاندانهایی که بقاش رو تضمین کنن، چیزی جز زمینی خاموش نیست. تاج، بهتنهایی، هیچ سرزمینی رو پابرجا نگه نمیداره.
از این رو، مفتخر هستم که در چنین شب زیبایی، میزبان شما اصیل زادگان باشم.
نگاه حریص جمعیت، روی مرد قفل شده بود. عدهای از بانوان لبخندها را پشت بادبزن پنهان کرده و آقایان نیز با خرسندی سر تکان میدادند.
آکاسکی جام را رو به جمعیت حرکت داد و دست دیگر را روی سینه گذاشت؛ درحالیکه چانهاش را با حالتی غرورآمیز، بالاتر میگرفت.
× همونطور که میدونید، ضیافت امشب به افتخار پسر بزرگم برگزار شده. فرزند عزیزم قراره پس از ماهها از کوهستانهای یخزده برگرده و با موفقیتش، شکوه نیگروم رو از چیزی که هست، فراتر ببر—
ناگهان، خدمتکاری با شدت دروازه را گشود. صدای خراشیدهی لولا، خاموشی سنگینی بر تالار انداخت. لبخند پادشاه به آرامی محو و نگاهش برنده شد.
مرد پیشخدمت، روی پاشنه چرخید و رو به جمعیت کرد. نفسش تند بود و روی یک پا بند نمیشد.
• قربان... پـ... پیک... رسیده.
چشمان حضار با تعجب درشت شدند و پچپچهایی فضای گرفته را پر کرد. آکاسکی نفسی فرو برد و به زحمت، لبهایش را بالا کشید.
× خب، بگو بیاد داخل!
انگشتان خدمتکار با تعلل مشت شدند. پیش از خروج، تعظیم کوتاهی کرد و پشت در جواهرنشان، ناپدید شد.
ثانیهای نگذشته بود که بوی سنگینی از خون در ورودی تالار پیچید و با عطر گرانقیمت اشراف، در هم آمیخت. تماشاگران با وحشت دستمال پارچهای تمیزی روی بینی گذاشتند و به راهروی تاریک خیره شدند.
چندی بعد، پیکر آشنایی از چارچوب در داخل شد. همه با حیرت نفس بریدهای کشیدند و خون از چهرهشان دوید: ولیعهد، با زخمهای متعدد و موهای سفید و سرخ، از جنگ برگشته بود. آثار نبرد روی سراسر بدنش حک شده بود و با این حال، ذرهای خمیده به نظر نمیرسید.
جمعیت با حیرت و هراس، کنار کشیده و راه را تا روبهروی تخت پادشاهی، گشودند.
ولیعهد با پوزخند و قدمهای استوار، به پادشاه نزدیکتر میشد. نگاهش تنها برای یک لحظه روی برادر برگشت و نرم شد؛ پیش از اینکه بار دیگر روی چهرهی مبهوت پدر برگردد.
با چند متر فاصله، روبهروی مرد ایستاد. طوماری از جیبش بیرون کشید و بیتوجه به لبخند برادرش، شروع به خواندن کرد. صدایش، بم و رسا در تمام قصر پیچید.
+ « خطاب به اعلیحضرت، پادشاه؛
به فرمان شما، عملیات شناسایی، تعقیب و حذف عناصر خائن در سرزمین سیرالیا به پایان رسید. این افراد به جهت توهین به جایگاه فرمانروایی و سوءقصد به جان مقام ارشد سلطنتی، به اشد مجازات محکوم شدند.
بدینوسیله گزارش میشود که مجموع کشتهشدگان این عملیات، اعم از نیروهای مسلح، عوامل پشتیبانی و شبکههای انتقال اطلاعات، به پنجاه و سه هزار و هشتصد و چهل و شش نفر رسیده است.
تمامی افراد پس از احراز نقش در خیانت، همکاری با دشمن یا انتقال محرمانهٔ اطلاعات به منبع مشخص، از میان برداشته شدند. مسیرهای ارتباطی ایشان شناسایی شده و منبع موردنظر کشف شده است... »
آرچر، طومار را با آسودگی بست و روی زمین رها کرد. هیچکس جرئت سرزنش این بیاحترامی آشکار را نداشت؛ نفس تماشاگران در سینه حبس شده بود. حتی پادشاه یا ملکه حرفی برای گفتن نداشتند.
بعد از چندین ثانیه سکوت، ولیعهد دستی به کمر تکیه داد و نیشخند کوچکی روی لبهایش نشست.
+ نمیخوای تحسینم کنی، پدر؟
شون با شنیدن کلمات زیرلب خندید. حسی عجیب در قلبش پیچید و جرقهای از ذهنش عبور کرد. دستی را که در جیب فرو برده بود، با احترام روی سینه گذاشت و تعظیم کوتاهی کرد.
به تقلید از او، ملکه با لبخندی آسوده و شاهدخت با اشک شوق، از عمق وجود سر فرود آوردند. جمعیت حاضر با دیدن صحنه، یک به یک رو به ولیعهد کُرنش کردند؛ تا جایی که او و پادشاه تنها افراد ایستاده بودند.
نگاه سرخ حیران پدر به نگاه درنده و ساکت پسر دوخته شده بود. در سکوت مرگبار تالار، حقیقت بیهیچ واژهای بر تن قصر کوبیده شد: در حضور خونین ولیعهد، پادشاه حتی روی تختش نیز بیتاج به نظر میرسید...
— — — — —
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ بیتاج ›› قسمت اول "ناگفتههای «وارثان سرنوشت»" ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ ᴾʳᵉᵛⁱᵒᵘˢ ᴾᵃʳᵗ ᴺᵉˣᵗ
خیله خب.....
بالاخره بعد از اینهمههههههه وقتتتتت! جناب آقای «برو پی کارِت، سرم شلوغه» همکاری کرد و بخش اول داستانش نوشته شد~😔
این بخش کاملا بعد از «رد خون» اتفاق میافته.
❗این داستان یه نمه خشونتش زیاده ولی اینجوری نیست که قابل خوندن نباشه... طبق روال همیشگی اعلام میکنیم که اگه روحیاتتون زیادی لطیفه، نخونید.👈🏻👉🏻❗
و اینکه اگه خوندید، نظر/انتقاد/پیشنهاد/سوال و کلا حرف و حدیث فراموش نشه.
اینم آیدیم (که بعد از گذشت این دوره، جواب بدهم) :
@Nobody_one
هدایت شده از Aurora's palace. ָ࣪ 𓄹 ゙ֶָʾʾ
و آنگاه که اینقدر شاهکار بود که نتونستم جلوی خودمو بگیرم
پی نوشت: کاملا زاده ذهن خودمه، حتی ساختمونش و طرح اولیه اش
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
و آنگاه که اینقدر شاهکار بود که نتونستم جلوی خودمو بگیرم پی نوشت: کاملا زاده ذهن خودمه، حتی ساختمون
شاهکار نقاشی توئـ-👈🏻👉🏻✨✨✨✨✨
نه اشتباه نکن، من اکلیلی نشدم... من دارم در اکلیل غرق میشـ-*
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
خیله خب..... بالاخره بعد از اینهمههههههه وقتتتتت! جناب آقای «برو پی کارِت، سرم شلوغه» همکاری کرد و ب
|\ /|
( • - •)?
— — —
چرا داستان هات رو منظم نمیکنی؟ مثلا همه قسمتای رو توی یه پیام لینک کن
الان من رد خون رو بعد خوندن این پیام دیدم انقددددر ناراحتم
میتونستم دوبار هیجان زده بشم ولی فقط یه بار شدم
ایشششش
درضمن خیلی هم قشنگه داستانات ایش مرسی اه!
— — —
آخه... یکی یکی اضافه میشن و اگه آخرش بخوام همه رو لینک کنم توی یه پیام جا نخواهد شـ-👈🏻👉🏻
(میتونی از بخش previous part و next part قسمتهای قبلی و بعدی رو ببینی اگه نخونده بودیشون...👀)
خوشحالم که دوستشون داشتی و امیدوارم در آینده هم دوست داشته باشی~✨
(همهی بخشها اتفاقاتشون پشت سر همدیگه نیست؛ ولی بعضیاشون که هست توی پیام پایینش لینکش میکنم).
— — — — —
#Your_Massage | #پیام_شما