eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
40 دنبال‌کننده
555 عکس
185 ویدیو
6 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
همین..... یه جورایی باعث میشه کانال/دیلی بهتر باشه از این جهت آخر... حداقل برای منی که معمولا حرفامو می‌ذارم به حساب شنیده نشدن و فقط میگمشون. می‌دونم مهم نیست؛ ولی اینجوری هم نیست که جایی نباشه.
https://eitaa.com/Shion_S/1512 هوم...... نداره به نظرم. هر چقدر هم که صمیمی و خوب به نظر بیاد؛ آخرش می‌بینی اشارات و شوخی‌های بینشون مال خودشونه. مخصوص خودشون. وقتی یه گروه باهم خاطره‌ی زیادی ساخته باشن، تنها چیزی که وسط اونا از آدم دیده میشه و هست، یه جور شبح ئه. و اینکه توی دوستات تجربه‌اش می‌کنی..... اشکال نداره..... امیدوارم این حس گذرا باشه و به حالت قبل برگردی.....
الان که دارم فکر می‌کنم..... دیلی یه جورایی انتظاراتی هم در آدم ایجاد می‌کنه که می‌خوای متقابل باشه. مثلا تو چیزی می‌ذاری و طرف چیزی می‌فرسته. هر دو انتظار پاسخ/واکنش دارین اما کی قراره اونو بهتون بده؟؟ معلوم نیست.....
همیشه هم دلایل بدی نداره. گاهی به سادگی اورثینک زیاد کرده طرف و مطمئن نبوده چی باید بگه. یا فکر می‌کرده بقیه ممکنه واکنش مناسب‌تری از اون بدن، پس چیزی نگفته.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک داستان کوچکی در زنلس هست که به شکل یه داستان بچگانه نوشته شده..... و خیلی دوست داشتم بفرستمش؛ پس...😔👈🏻👉🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صفحه اول: صفحه‌ی بعد* "خیلی وقت پیش، یه شاه عجیب زندگی می‌کرد. اون طمع‌کار و ظالم بود، و خودخواه و از خود‌راضی. اون گنجینه‌ای داشت، با ترس از روزی که یکی بیاد و بدزدتش، سرسختانه ازش محافظت می‌کرد." — — — — — |
*صفحه‌ی دوم موجود نیست...* صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد*
صفحه‌ی سوم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* "یه شازده بنگبو وجود داشت. اون همیشه به شاه می‌گفت: – [همه‌ی ما بنگبو‌ییم. چرا باید با هم‌نوعمون بجنگیم؟] – [دقیقا به خاطر اینکه ما بنگبوییم می‌تونیم درهای گنجینه رو باز کنیم. دقیقا به خاطر اینکه ما بنگبو‌ییم فقط یکی از ما می‌تونه تاج رو روی سرش بگذاره. سرزمین همیشه اینجوری پیش رفته، و همیشه به همین روال کار کرده. این قانون تثبیت شده است، و تنها جواب ممکن.] – [نه. نه. نمی‌تونه فقط یک قانون توی این دنیا وجود داشته باشه و نه فقط یک جواب.] ولی پادشاه طمع‌کار به حرف‌های شازده بنگبو گوش نمی‌داد. شازده بنگبو آهی کشید. و به آرومی از سرزمین فرار کرد و ظاهرش رو مخفی کرد..." — — — — — |
صفحه‌ی چهارم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* "شازده بنگبو با این باور که بالاخره می‌تونه یه زندگی آزاد داشته باشه، از سرزمین مادریش فرار کرد؛ ولی هر جا می‌رفت، همیشه با همون چهره‌های غم‌اندوخت مواجه میشد: – [در نهایت، همه به خاطر اون پادشاه ظالمه.] – [در نهایت، همش به خاطر اون سرزمین نفرین‌شده است.] یه گروه ماجراجویان شازده بنگبو رو به جمعشون آوردن، و با هم از سرزمین‌های پهناور عبور کردن. شازده بنگبو بهشون یاد داد چجوری می‌تونن جواهرات رو شناسایی کنن. و در نهایت، یک‌جایی وسط سرزمین‌های تهی پیدا کردن که اسمش رو خونه بزارن. – [این یه جواهر مربوط به سرزمین‌های نفرین‌شده است، و فقط پادشاه ظالم می‌تونه اونو شناسایی کنه. تو چجوری از رازهاش خبر داری؟] – [چون منم از اون سرزمین‌ها میام. من شازده بنگبویی هستم که از اون سرزمین‌ها فرار کرد.] ماجراجوها چیزی نگفتن. فقط سر تکون دادن. اما صبح روز بعد، وقتی شازده بنگبو از خواب بیدار شد، اونا رفته بودن. هیچ اثری ازشون دیده نمیشد... — — — ادامه...