eitaa logo
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
39 دنبال‌کننده
555 عکس
185 ویدیو
6 فایل
『𝙸𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚒𝚕𝚎𝚗𝚌𝚎 𝚘𝚏 𝙳𝚊𝚛𝚔𝚗𝚎𝚜𝚜, 𝚝𝚑𝚎 𝚂𝚘𝚞𝚕 𝚆𝚑𝚒𝚜𝚙𝚎𝚛𝚜 𝚒𝚝𝚜 𝚃𝚛𝚞𝚝𝚑𝚜.』 𝙵𝚢𝚘 | 𝙸𝙽𝚃𝙹-𝙰 | 𝟻𝚠𝟼 | 𝟻𝟷𝟺
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک داستان کوچکی در زنلس هست که به شکل یه داستان بچگانه نوشته شده..... و خیلی دوست داشتم بفرستمش؛ پس...😔👈🏻👉🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صفحه اول: صفحه‌ی بعد* "خیلی وقت پیش، یه شاه عجیب زندگی می‌کرد. اون طمع‌کار و ظالم بود، و خودخواه و از خود‌راضی. اون گنجینه‌ای داشت، با ترس از روزی که یکی بیاد و بدزدتش، سرسختانه ازش محافظت می‌کرد." — — — — — |
*صفحه‌ی دوم موجود نیست...* صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد*
صفحه‌ی سوم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* "یه شازده بنگبو وجود داشت. اون همیشه به شاه می‌گفت: – [همه‌ی ما بنگبو‌ییم. چرا باید با هم‌نوعمون بجنگیم؟] – [دقیقا به خاطر اینکه ما بنگبوییم می‌تونیم درهای گنجینه رو باز کنیم. دقیقا به خاطر اینکه ما بنگبو‌ییم فقط یکی از ما می‌تونه تاج رو روی سرش بگذاره. سرزمین همیشه اینجوری پیش رفته، و همیشه به همین روال کار کرده. این قانون تثبیت شده است، و تنها جواب ممکن.] – [نه. نه. نمی‌تونه فقط یک قانون توی این دنیا وجود داشته باشه و نه فقط یک جواب.] ولی پادشاه طمع‌کار به حرف‌های شازده بنگبو گوش نمی‌داد. شازده بنگبو آهی کشید. و به آرومی از سرزمین فرار کرد و ظاهرش رو مخفی کرد..." — — — — — |
صفحه‌ی چهارم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* "شازده بنگبو با این باور که بالاخره می‌تونه یه زندگی آزاد داشته باشه، از سرزمین مادریش فرار کرد؛ ولی هر جا می‌رفت، همیشه با همون چهره‌های غم‌اندوخت مواجه میشد: – [در نهایت، همه به خاطر اون پادشاه ظالمه.] – [در نهایت، همش به خاطر اون سرزمین نفرین‌شده است.] یه گروه ماجراجویان شازده بنگبو رو به جمعشون آوردن، و با هم از سرزمین‌های پهناور عبور کردن. شازده بنگبو بهشون یاد داد چجوری می‌تونن جواهرات رو شناسایی کنن. و در نهایت، یک‌جایی وسط سرزمین‌های تهی پیدا کردن که اسمش رو خونه بزارن. – [این یه جواهر مربوط به سرزمین‌های نفرین‌شده است، و فقط پادشاه ظالم می‌تونه اونو شناسایی کنه. تو چجوری از رازهاش خبر داری؟] – [چون منم از اون سرزمین‌ها میام. من شازده بنگبویی هستم که از اون سرزمین‌ها فرار کرد.] ماجراجوها چیزی نگفتن. فقط سر تکون دادن. اما صبح روز بعد، وقتی شازده بنگبو از خواب بیدار شد، اونا رفته بودن. هیچ اثری ازشون دیده نمیشد... — — — ادامه...
ادامه‌ی صفحه‌ی چهارم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* بعدها شازده بنگبو همسفرهای زیادی رو دید که همشون دانش بسیاری داشتن. ولی به محض اینکه حقیقت رو راجع به شازده بنگبو می‌فهمیدند، اون ماجراجویی‌ها به پایان می‌رسید. تا اینکه یک روز، شازده کوچولو یه دانشمند می‌بینه. دانشمند آروم می‌شینه و به کل داستان شازده بنگبو گوش میده. بعد میگه: – [چیزی که اونا ازش فرار کردن، هیچوقت خود تو نبودی. اونا از شاهی می‌ترسن که خونش توی رگ‌های تو جریان داره. و تو، شاید یک روز خودت شاه بشی. چون این سرزمین اینجوری کار می‌کنه و پیش میره. این قانون تثبیت‌شده است. این تنها جوابه.] – [نه. نه. نمی‌تونه فقط یک قانون توی دنیا وجود داشته باشه. و نه فقط یک جواب. من دقیقا به این خاطر پا به این ماجراجویی گذاشتم. چون می‌خواستم سرنوشتی که از قبل تعیین شده بود رو تغییر بدم.] – [ما شاه بنگبو رو شکست میدیم و اون سرزمین ظالم رو از بین می‌بریم. و تو هم قطعا می‌تونی جواب دیگه‌ای پیدا کنی. آینده‌ای که توش مجبور نیستی کسی که واقعا هستی رو مخفی کنی.]" — — — — — |
صفحه‌ی پنجم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* "شازده بنگبو در ادامه‌ی ماجراجوییش، دوتا پرنده‌ی کوچیک می‌بینه. یکی سفید و دیگری بنفش. دو پرنده همیشه جیک‌جیک می‌کردن و دائماً مشغول بحث بودن. – [شما که همیشه بحثتون میشه، پس چرا تا الان از هم جدا نشدین؟] پرنده‌ی بنفش گفت: – [چون ما دوستیم] پرنده‌ی سفید هم پاسخ داد: – [دقیقا چون دوستیم، می‌تونیم بدون فکر و خیال با هم بحث کنیم] – [تو چی؟ دوستای تو کجان؟] شازده بنگبو سرشو تکون داد. پرنده‌ی سفید گفت: – [نگران نباش. از حالا به بعد ما دوستای تو هستیم.] پرنده‌ی بنفش گفت: -[درسته. دوستانی که با هم پادشاه بنگبوها رو شکست میدن.] شازده بنگبو با خودش فکر کرد: – (اگه می‌دونستین من هم یه بنگبو هستم، باز هم دوستم می‌موندین؟) ولی این حرف رو به زبان نیاورد. چون آواز پرنده‌ها براش خیلی دلنواز بود و نمی‌خواست اون رو از دست بده..." — — — — — |
صفحه‌ی ششم: صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد* "شازده بنگبو در ادامه‌ی سفرش، با یه روباه آشنا میشه که یه شکارچی فوق‌العاده قوی بود. ولی روباه همیشه موقع شکار، درخت‌ها و شاخه‌های توی مسیرش رو می‌شکست. اون بیشتر شبیه یه خرس بود تا یه روباه! – [هوی، چرا سعی نمی‌کنی به شاخه‌ها نخوری؟!] – [چرا باید سعی کنم بهشون نخورم؟ اگه وقتتو صرف اهمیت به چیزای کوچیک کنی، نمی‌تونی یه شکارچی واقعی بشی. اگه بخوای پادشاه بنگبوها رو شکست بدی، نیاز به قطعیت داری. چرا همیشه تو فکری دوست من؟] شازده بنگبو سرشو تکون داد. با خودش فکر کرد: – [اگه می‌دونستی من هم یه بنگبو هستم، من رو هم قاطعانه می‌بریدی؟!] ولی این رو به زبان نیاورد. چون خز روباه خیلی گرم بود." — — — — — |
*صفحه‌‌ی هفتم و هشتم موجود نیست...* صفحه‌ی قبل* صفحه‌ی بعد*