‹‹ برای ممبرات | دوستات بفرست جواب بدن. ››
اگه یه عدد بودم؟
اگه یه زمان از تاریخ بودم؟
اگه کاراکتر انیمه بودم؟
اگه کاراکتر گیم بودم؟
اگه یه نوشیدنی بودم؟
اگه یه حرف الفبا بودم (به هر زبونی)؟
اگه یه کاراکتر فیلم یا سریال بودم؟
اگه چیزی جز انسان بودم؟
اگه یه تایم ساعت بودم؟
اگه یه حیوون بودم؟
اگه یه شئ بودم؟
اگه یه گناه بودم؟
اگه یه هنر بودم؟
اگه یه فحش/ناسزا بودم؟
اگه یه حشره بودم؟
— — — — —
#Challenge | #چالش
از یک کانال تلگرامی
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ دیوانه و زنجیر ›› گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند
شاید بعضی دوستان معنیش رو متوجه نشن... پس میفرستمش، امیدوارم مفید باشه.
هر چند که قشنگ نصف مفهومش به خاطر ریتم نداشتن از بین میره*
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ دیوانه و زنجیر ›› گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانهای عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیدهاند
یه شب دیوانهای توی تیمارستان شروع کرد به حرف زدن با زنجیری که بهش بسته شده بود:
«مشخصه عاقلها از ما دیوانهها میترسن که اینجوری ما رو با زنجیر بستن.
ارزش من حداقل به اندازهی این زنجیر هست که باهاش بسته بشم؛ ولی کاش یه نفر میپرسید اونایی که من رو بستن خودشون چقدر میارزن؟
دیشب چندتا سنگ رو توی آستینم پنهان کرده بودم، و در عجبم از این عاقلها که حتی همون سنگها رو هم از من دزدیدن!
با اینهمه ادعای عقلشون از یه دیوانه سنگ میدزدن؛ چیزایی که باید میفهمیدن رو اینطور فهمیدن...
همین عاقلها با این همه زیرکی و تدبیرشون، عقل آیندهنگر خودشون رو با دزدیدن سنگ از یه دیوانهای مثل من میسنجن.
عاقلها بارها به خاطر دیدن من دور هم جمع شدن؛ آره عاقلن، دیوانهای مثل من زیاد ندیدن.
وقتی که درِ اتاقم رو باز کردن به همشون گفتم دیوانه. اگه گفتنش بد ئه، چرا اونا من رو با این اسم صدا میکنن؟
اونا از روی حماقت به آواز خوندن من خندیدن؛ اما خودشون توی هر گوشه و کناری مثل دیوانهها میرقصن.
عاقلها هم مثل من دیوانهن؛ خودشون رو توی آینهی من دیدن و به حقیقت خودشون میخندن.
وقتی من آب صاف و تمیز از جوی مینوشیدم من رو پست خطاب کردن؛ در حالی که خودشون خون یتیم و پیرزن مینوشن.
سرهایی که با سنگ من شکستن هیچکدوم عقل نداشتن. سنگ سرشون رو شکسته، چرا از من دلخورن؟
اگه این عاقلها غیر از این زنجیر چیزی به من دادن بهتر ئه که اون رو از من پس بگیرن و شرشون رو از سرم کم کنن.
سنگ رو خودشون به من دادن تا به مردم پرتاب کنم؛ کار خودشون رو با دستای من انجام دادن.
از این لحظه به بعد قرار نیست به هیچ سوالی جواب بدم؛ چون ازم سوالهای بیفایده و مسخره زیاد پرسیدن.
دیشب چوبدستیای رو زیر حصیر پنهان کردم؛ از اول صبح تا شب ازم فراری شدن.
ما دیوانهها عیب خودمون رو پنهان نمیکنیم؛ اما دیگران عیبهای زیادی دارن و همشون رو از ما پنهان میکنن.
عیبهای زیادی در اعمال و رفتارشون دیدیم، به خاطر همین میخوان ما رو اینطوری نابود کنن.
ما کمعقلیم و به ناچار اشتباه میکنیم؛ عاقلها با اینهمه عقلشون چرا اشتباه کردن؟»
— — — — —
#Quote
اکثر مواقعی که مردم احساس تنهایی میکنن اینجوری نیست که واقعا از طرف همه طرد شده باشن...
در اصل یه نفر خاص که خیلی براشون عزیز بوده رفتاری باهاشون داشته که احساس طردشدگی کردن و بعدش، خودشون بقیه رو انداختن دور (یا حداقل دلشون میخواسته این کار رو بکنن).
— — — — —
#Things_you_need_to_hear
هدایت شده از 𝐓𝐞𝐱𝐭 𝐨𝐟 𝐍𝐄𝐕𝐄𝐑𝐋𝐀𝐍𝐃
𝓣𝓱𝓮𝔂 𝔀𝓮𝓻𝓮 𝓵𝓸𝓸𝓴𝓲𝓷𝓰 𝓯𝓸𝓻 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓪𝓷𝓭 𝓘 𝓵𝓲𝓿𝓮𝓭 𝓸𝓷, 𝓫𝓾𝓽 𝓽𝓱𝓮 𝓼𝓴𝔂 𝓸𝓯 𝓸𝓾𝓻 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭𝓼 𝔀𝓪𝓼 𝓭𝓲𝓯𝓯𝓮𝓻𝓮𝓷𝓽.
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
روان واقعا عجیبه •aidaw• @farsitweets
پس واسه من موقعی بود که 5 سالم بود....؟!🤣
چه 5 سالگی پر از نفرتی داشتم...
البته اون موقع خیلی معصوم بودم.
شاید این وسط خط رو خط شده بوده.
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
پس واسه من موقعی بود که 5 سالم بود....؟!🤣 چه 5 سالگی پر از نفرتی داشتم... البته اون موقع خیلی معصوم
شرمنده با توجه به اون حرفای بعدش*
ولی یهو یادم اومد.
مشکلات تکراری راهحلهای تکراری هم دارن. بعد از اینکه راهحلهایی که بهتون پیشنهاد شد رو امتحان کردید و جواب نداد شروع کنین به بازگویی مشکل.🚶🏻
— — — — —
#Things_you_need_to_hear
فکت تاریخی آوردم براتون:
توی یه مقاله خوندم که بزرگترین نسل کشی تاریخ توسط آلمان نازي صورت نگرفت بلكه با كشتن و آواره كردن بيش از ١٠٠ ميليون بومى آمريكايى (سرخپوست) انجام شد...
> آناهارنت <
هدایت شده از کانال بستجی♨️
تاجری که گل را پرورش داد، حتما دلیلی داشت
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز مهمترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم.
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود! علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سرسبزی خود را حفظ می کرد نداشتم و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم،
اما با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است، می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.
شما در مورد خود چی فکر می کنید؟!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales