اکثر مواقعی که مردم احساس تنهایی میکنن اینجوری نیست که واقعا از طرف همه طرد شده باشن...
در اصل یه نفر خاص که خیلی براشون عزیز بوده رفتاری باهاشون داشته که احساس طردشدگی کردن و بعدش، خودشون بقیه رو انداختن دور (یا حداقل دلشون میخواسته این کار رو بکنن).
— — — — —
#Things_you_need_to_hear
هدایت شده از 𝐓𝐞𝐱𝐭 𝐨𝐟 𝐍𝐄𝐕𝐄𝐑𝐋𝐀𝐍𝐃
𝓣𝓱𝓮𝔂 𝔀𝓮𝓻𝓮 𝓵𝓸𝓸𝓴𝓲𝓷𝓰 𝓯𝓸𝓻 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓪𝓷𝓭 𝓘 𝓵𝓲𝓿𝓮𝓭 𝓸𝓷, 𝓫𝓾𝓽 𝓽𝓱𝓮 𝓼𝓴𝔂 𝓸𝓯 𝓸𝓾𝓻 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭𝓼 𝔀𝓪𝓼 𝓭𝓲𝓯𝓯𝓮𝓻𝓮𝓷𝓽.
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
روان واقعا عجیبه •aidaw• @farsitweets
پس واسه من موقعی بود که 5 سالم بود....؟!🤣
چه 5 سالگی پر از نفرتی داشتم...
البته اون موقع خیلی معصوم بودم.
شاید این وسط خط رو خط شده بوده.
𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
پس واسه من موقعی بود که 5 سالم بود....؟!🤣 چه 5 سالگی پر از نفرتی داشتم... البته اون موقع خیلی معصوم
شرمنده با توجه به اون حرفای بعدش*
ولی یهو یادم اومد.
مشکلات تکراری راهحلهای تکراری هم دارن. بعد از اینکه راهحلهایی که بهتون پیشنهاد شد رو امتحان کردید و جواب نداد شروع کنین به بازگویی مشکل.🚶🏻
— — — — —
#Things_you_need_to_hear
فکت تاریخی آوردم براتون:
توی یه مقاله خوندم که بزرگترین نسل کشی تاریخ توسط آلمان نازي صورت نگرفت بلكه با كشتن و آواره كردن بيش از ١٠٠ ميليون بومى آمريكايى (سرخپوست) انجام شد...
> آناهارنت <
هدایت شده از کانال بستجی♨️
تاجری که گل را پرورش داد، حتما دلیلی داشت
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز مهمترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم.
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود! علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سرسبزی خود را حفظ می کرد نداشتم و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم،
اما با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است، می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.
شما در مورد خود چی فکر می کنید؟!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از 🎭... Aurora.Mikaelson.
هر روز كه ميگذرد بيشتر معتقد ميشوم که آدم ها شخصيت ناپایداری دارند
نميشود روى ظاهر، لياقت يا فهم و شعورشان حساب باز كرد...
_جین آستن