اکثر انسانها حتی جسارت دور ریختن
لباسهایی که مدتهاست بدون استفاده
در کمدهایشان آویخته شده را ندارند،
بعد از آنها توقع داریم باورهای غلطی را
که قرنهاست در ذهنشان زنجیر شده را
به راحتی کنار بگذارند و دور بریزند.
جهل نرمترین بالش برای خوابیدن است.
-گاندی
از زمانی که بیاد دارم عاشق لبنان بودم.🇱🇧
عاشق آن هوای مدیترانهای که هیچوقت استشمام نکردم و عاشق آن خاک و ساحل.
عاشق عماد. عاشق جهاد.
حتی عاشق بستن روسریام به سبک لبنانی و آن گره زدن دور سرم و محکم کردنش کنار گونه هایم با کلیپسی که نام زینب کبری بر آن نقش بسته.
عاشق نصرالله که به راستی نصر خدا بود در زمین؛ انگار که آب و خاک لبنان غیور مرد و دلاور زن میپروراند. انگار هر نوزادی که در آن خاک بدنیا میآید سربازی برای حزبخداست.
و به قول سیدحسن که با آن لهجه عربی از ادبیات سیده زینب کمک گرفت و گفت: چه خونی از ما ریختند. و چه جگری از ما شکافتید ...
و این خون و این جگر عادی نیستند؛
و حالا نامِ زنها و کودكهای لبنان در سکوتی جهانی گم میشود که هیچ سرودی توانِ شکستناش را ندارد.
آن ها بیگناه بودند؛ روحهایی کوچك و بزرگ که فقط میخواستند زندگی کنند؛ بخندند؛ به آینده فکر کنند.
کودکانی بودند که هنوز دنیا را کامل نفهمیده بودند؛ اما دنیا بی رحمیاش را تمام قد به آنها فهماند.
زنانی بودند که گرمای خانه را نفسشان نگه میداشت؛
اما خانهها بدون آنها سرد شد؛
سردتر از هر زمستانی.
هیچ کس سزاوار نبود این طور برود؛
و حالا هیچ واژهای نمیتواند جایِ خالیاشان را پُر کند . . .
و اینك دنیای غرب و غرب پرستان در برابرشان سکوت اختیار کردهاند؛
چرا که آنها زننبودند؟ حقزندگینداشتند؟ حقآزادینداشتند؟
یا برایتان آب و نان نمیشود ؟! ...
ولی این یک داستان دیگر است و به قول سیدحسن ما شهید میدهیم اما پیروز میشویم.
#روایت_فتح
#لبنان
#لا_نترک_لبنان
هدایت شده از دخترک اَشی مَشی:)
20:02
ز کعبه عزم سفر کن به این دیار بیا
چو عطر غنچه پنهان تا کی آشکار بیا
.
حریم دامن نرجس شد از تو رشک بهار
گل یگانه گلزار روزگار بیا...:)
@ashimashi18
هدایت شده از دوربین دل
کابوس
همه جا پر از صدای خنده بود ...
چند دقیقه دیگر بازارچه شروع میشد..
یکی تنقلات آورده بود و یکی بادکنک میفروخت .... یکی کره محلی آورده بود و ....
بعد از عکس دسته جمعی شروع کردیم
اولین مشتری همدیگر خودمان بودیم ...
فارغ از دنیا....
اما در لحظه ای همه چیز عوض شد
دوباره صدای جنگنده....
این بار بلند تر از روزهای قبل...
نمی دانم چگونه اما آنقدر پایین آمده بود که میتوانستیم آن را ببینیم ...
با دوستان بیرون آمدیم تا بهتر بنگریم
در همین حین دیدن موشکی ک فرود می آید و انفجار.......
چند دقیقه ای طول کشید به حال و احوال قبل برگردیم و بتوانیم به سمت بازارچه برویم
بمب آنجا را برای فرود انتخاب کرده بود ... کسی آسیبی ندیده بود اما همه جا به هم ریخته بود ....
میدانستم تا خبر پخش شود نگرانم خواهند شد
هنوز صدای جنگنده می امد و گوشی آنتن نداشت
فریاد میزدم ... فریاد میزدم زنگ بزنید، مادران نگرانند...
چیزی نمیشنیدم فقط میخواستم با مادرم صحبت کنم همچنان با بازگو کردن عبارت زنگ بزن مامانت! صحنه را ترک کردم
با چند تا از دوستان میدویدیم به دنبال مکانی ک گوشی آنتن دهد
دور شده بودیم .... گوشی بوق میخورد و ....
یکی از دوستان انگشتش را سمت آسمان گرفت...
گوشی قطع شد ....
۵ یا ۶ بمب با بیرحمی فرود امدند وسط بازارچه و ....
وقتی چشم گشودم همه جا گردو غبار بود ...
تنها بودم ...
به سمت دوستان در محل حادثه میدویدم ...
صحنه ای را ک دیدم هیچ گاه از خاطرم پاک نخواهد شد
مگر من چند دقیقه از میز ها دور بودم ؟؟
هیچ چیز باقی نمانده بود به جز تپه های کوچک خاک و خون فقط خون
روی تعدادی از تپه های کوچک خاک چند تن زخمی بودند اما ....
اینجا کجا بود؟
چگونه در عرض چند دقیقه چنین صحنه ای به وجود امده بود
تپه های خونین ، کره های محلی ک آب شده بودند و دوستان زخمی...
نمیفهمیدم ...
از آن خاک و خونستان دور تر دوست سالمی دیدم ....
خاکی شده بود .. ترسیده بود اما سالم بود
نمیدانم با سرعت چند کیلومتر به سمتش دویدم...
اشک میریختم و فریاد میزدم
_ معلومه کجایی ؟ من کم کم داشتم فاتحه میخوندم ، کجا بودی کجا بودیی و ...
اشک هایم از زبانم سبقت گرفتند
او نیز شوکه بود و ترجیح داد با اشک هایش پاسخگو باشد
در آغوش هم بودیم ک چشم هایم را گشودم
خواب بود؟
بیشتر از پیش شوکه شدم
نه میگریستم و نه....
چشمم به ساعت افتاد
۶.۱۵ صبح ؟
نه به راستی خواب دیدم ... البته نام کابوس بیشتر برازنده اش بود...
نمیدانم چند لحظه طول کشید ک کمی به خود مسلط شوم
میدانستم خواب دیده ام اما ...
اما التماس میکردم ک خوابم بگیرد و دوباره به آنجا برگردم ...
هرچند همه چیز در صفحه ذهن من اتفاق افتاده بود اما باید دوباره برمیگشتم
من باید میخوابیدم و ...
دوستانم ... تل های خونی خاک و اشک دوستانم.....
نمی توانستم بیدار باشم وقتی در بزنگاه از خواب پریده بودم
#خودم_نویس ح.س
𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
از زمانی که بیاد دارم عاشق لبنان بودم.🇱🇧 عاشق آن هوای مدیترانهای که هیچوقت استشمام نکردم و عاشق آن
آنقدر مینویسم از لبنان، که قلمم جای جوهر خون بنویسد.#لبنان #لا_نترک_لبنان