هدایت شده از بشری | کانال بسیج دختران
خلاصه رفقا 🎀🙃
اگر دوست دارید تو جشن تولد رفیقتون شریک باشید و یه گوشه از محبتا و زحمتای ریحانه سادات واسه هیئت قشنگمونو جبران کنید
بسم الله
۶۲۱۹۸۶۱۹۵۱۸۴۸۲۹۹به نام اسرا قبادی (شماره کارت کپی میشه) نیاز به ارسال رسید نیست 😌 دلی هر چقدر دوست داشتید شریک باشید❤️ قطره قطره جمع میشه؛ ان شاالله که بتونیم دو تا برنامه رو با هم خوب پیش ببریم و حق دوستی رو به جا بیاریم :)🌱🫀 بشری | پایگاه بسیج دختران ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲ ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
داییجان گلدان زیبایی به من هدیه داد؛ اما گل بعدچند روز کوچک، افتاده و شکسته شد... انگار نای ایستادن نداشت. وقتی به حال زارش و بلایی که سرش اوردم نگاه کردم، ناخودآگاه ذهنم به سمت درسهای زیستشناسی رفت و این جملات در خیالم نقش بست:
«اگر گیاهی پژمرده شد، بیدرنگ آبش بده؛ چرا که فرآیند "پلاسمولیز" تنها تا زمان مشخصی برگشتپذیر است. اگر دیر بجنبی، حتی اگر روزگاران درازی هم به پایش آب بریزی، دیگر به زندگی برنمیگردد.»
چقدر این وضعیت شبیه حالِ ما انسانهاست! ما گاهی گلهای زیبایی را کنج خانهمان (یا کنج دلمان) میگذاریم که ساعتها و روزها عاشقانه به ما خیره میشوند، به ما جان میدهند و غبارهای تیره را از روحمان میزدایند و درمقابل آنها از ما چه میخواهند جز کمی توجه و رسیدگی؟
«... حقیقتِ پلاسمولیز همین است؛ مرزی ظریف میان ماندن و رفتن. آدمهای امنِ زندگی ما، همان اکسیژنرسانهای بیصدا که کنجِ اتاقِ دلمان رهایشان کردهایم. آنها برای نیامدنهای ما بهانه میتراشند تا حرمتِ عشق را نگه دارند، اما وقتی که زمانِ طلایی بگذرد، حتی اقیانوس را هم به پایشان بریزی، دیگر نه برگی سبز میشود و نه دلی گرم.
باید ترسید از آن لحظهای که دیگر هیچ آبی، هیچ زخمی را مرهم نمیشود.»
و تلخترین قسمت ماجرا اینجاست: ما شاید فراموش کنیم چه کردهایم، او هم مارا فراموش خواهد کرد، اما حافظهی خاک و خدایِ گلها، هرگز طعمِ تلخِ تشنگی را از یاد نمیبرد.
Alec Benjamin12. Older.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
به وقت ۲۰اُم اردیبهشت
و نوزدهساله شدنم🌷🌚
هرسال شبای تولدم این اهنگو گوش میدم که انگلیسیه ولی ترجمه بخشیش اینه که:
″فکر میکنم بچگیم تموم شده
دارم پوسترامو از روی دیوار برمیدارم و توی جعبه میزارم و به دوستای قدیمیم میگم که بعداً میبینمتون؛ من نمیتونم این زمان رو که عین رولرکوستر میگذره متوقف کنم
درحالی که من برای بزرگ تر شدن آماده نیستم.″
خلاصه که اره.
همیشه گمان میکردم هجدهسالگی، فصلی برای رویاهای دور و دراز و هیجاناتِ رنگینِ جوانی باشد؛ اما تقدیر، برای من جامه دیگری دوخته بود. هجدهسالگیِ من، نه در آرامشِ تقویم، که در تلاطمِ تاریخ رقم خورد و برای همیشه در حافظهی این خاک، جاویدان شد.
دنیا همواره برخلافِ انتظارهای ما میچرخد، اما گاهی این متضاد بودن با رویاها، دریچهای است به سویِ حقیقتی عمیقتر. من در سالی که گذشت، معنایِ حقیقیِ «فقدان» را دراماتیکتر از هر رمانِ ادبی تجربه کردم. در صدرِ تمامِ از دست دادنها، سوگِ رهبری بود که عزیزتر از جانم بود؛ داغی که بر شانههای هجدهسالگیام سنگینی کرد اما قامتم را نشکست.
در میانهی زمین خوردنها و برخاستنها، در کشاکشِ طوفانهایی که تنم را به لرزه درآوردند و آرام گرفتند، من گنجی یافتم که پیش از این در لایههای پنهانِ وجودم بود: «عشقِ عمیق به وطن». فهمیدم که ایران، نه فقط یک نام در نقشههای جغرافیایی، که تمامِ ریشه و هویتِ من است. فهمیدم که در غبارآلودترین لحظههای تاریخ، درستترین و شریفترین جایِ جهان، ایستادن در پشتِ پناهِ میهن و وفاداری به مردمانی است که با آنها همسرنوشتم.
هجدهسالگیام با شکوهِ یک حماسه تمام شد و حالا در آستانهی نوزدهسالگی، من دیگر آن دخترِ رویاپردازِ سابق نیستم. من زنی هستم که بلوغش را از چشمانِ شهدا وام گرفته و بصیرتش را در روزهای سختِ جنگ صیقل داده است.
به نوزدهسالگی سلام میکنم؛ با قلبی که برای ایران میتپد و عهدی که با آرمانهای جاویدانِ سرزمینم بستهام. من یاد گرفتهام که حتی اگر تمامِ دنیا برخلافِ انتظار بچرخد، من در جایِ درستِ تاریخ ایستادهام.