eitaa logo
𝑀𝒶𝒽𝓋𝒶
748 دنبال‌کننده
145 عکس
8 ویدیو
0 فایل
«هوالمحبوب» اینجا؟ برای نوشتنِ حرفِ دلِ قلم و ترجمهٔ اشکِ شمع... نویسندهٔ؛ عکاسِ لحظه‌ها و نقاشِ رویاها. یک جنگ‌زدهٔ تمام‌عیار.‌𝙃☫𝙈𝙀🇮🇷 خواستی پیدام کنی؟ تو خیابون‌های لندن دنبالم بگرد! می‌نویسم تا شاید یکی از این واژه‌ها، راهِ برگشت تو باشد.
مشاهده در ایتا
دانلود
«اگر گیاهی پژمرده شد، بی‌درنگ آبش بده؛ چرا که فرآیند "پلاسمولیز" تنها تا زمان مشخصی برگشت‌پذیر است. اگر دیر بجنبی، حتی اگر روزگاران درازی هم به پایش آب بریزی، دیگر به زندگی برنمی‌گردد.»
چقدر این وضعیت شبیه حالِ ما انسان‌هاست! ما گاهی گل‌های زیبایی را کنج خانه‌مان (یا کنج دلمان) می‌گذاریم که ساعت‌ها و روزها عاشقانه به ما خیره می‌شوند، به ما جان می‌دهند و غبارهای تیره را از روحمان می‌زدایند و درمقابل آن‌ها از ما چه می‌خواهند جز کمی توجه و رسیدگی؟
«... حقیقتِ پلاسمولیز همین است؛ مرزی ظریف میان ماندن و رفتن. آدم‌های امنِ زندگی ما، همان اکسیژن‌رسان‌های بی‌صدا که کنجِ اتاقِ دلمان رهایشان کرده‌ایم. آن‌ها برای نیامدن‌های ما بهانه می‌تراشند تا حرمتِ عشق را نگه دارند، اما وقتی که زمانِ طلایی بگذرد، حتی اقیانوس را هم به پایشان بریزی، دیگر نه برگی سبز می‌شود و نه دلی گرم. باید ترسید از آن لحظه‌ای که دیگر هیچ آبی، هیچ زخمی را مرهم نمی‌شود.»
و تلخ‌ترین قسمت ماجرا اینجاست: ما شاید فراموش کنیم چه کرده‌ایم، او هم مارا فراموش خواهد کرد، اما حافظه‌ی خاک و خدایِ گل‌ها، هرگز طعمِ تلخِ تشنگی را از یاد نمی‌برد.
Alec Benjamin12. Older.mp3
زمان: حجم: 7.8M
به وقت ۲۰اُم اردیبهشت و نوزده‌ساله شدنم🌷🌚 هرسال شبای تولدم این اهنگو گوش میدم که انگلیسیه ولی ترجمه بخشیش اینه که: ″فکر میکنم بچگیم تموم شده دارم پوسترامو از روی دیوار برمیدارم و توی جعبه می‌زارم و به دوستای قدیمیم میگم که بعداً میبینمتون؛ من نمیتونم این زمان رو که عین رولرکوستر میگذره متوقف کنم درحالی که من برای بزرگ تر شدن آماده نیستم.″ خلاصه که اره.
همیشه گمان می‌کردم هجده‌سالگی، فصلی برای رویاهای دور و دراز و هیجاناتِ رنگینِ جوانی باشد؛ اما تقدیر، برای من جامه دیگری دوخته بود. هجده‌سالگیِ من، نه در آرامشِ تقویم، که در تلاطمِ تاریخ رقم خورد و برای همیشه در حافظه‌ی این خاک، جاویدان شد. دنیا همواره برخلافِ انتظارهای ما می‌چرخد، اما گاهی این متضاد بودن با رویاها، دریچه‌ای است به سویِ حقیقتی عمیق‌تر. من در سالی که گذشت، معنایِ حقیقیِ «فقدان» را دراماتیک‌تر از هر رمانِ ادبی تجربه کردم. در صدرِ تمامِ از دست دادن‌ها، سوگِ رهبری بود که عزیزتر از جانم بود؛ داغی که بر شانه‌های هجده‌سالگی‌ام سنگینی کرد اما قامتم را نشکست. در میانه‌ی زمین خوردن‌ها و برخاستن‌ها، در کشاکشِ طوفان‌هایی که تنم را به لرزه درآوردند و آرام گرفتند، من گنجی یافتم که پیش از این در لایه‌های پنهانِ وجودم بود: «عشقِ عمیق به وطن». فهمیدم که ایران، نه فقط یک نام در نقشه‌های جغرافیایی، که تمامِ ریشه و هویتِ من است. فهمیدم که در غبارآلودترین لحظه‌های تاریخ، درست‌ترین و شریف‌ترین جایِ جهان، ایستادن در پشتِ پناهِ میهن و وفاداری به مردمانی است که با آن‌ها هم‌سرنوشتم. هجده‌سالگی‌ام با شکوهِ یک حماسه تمام شد و حالا در آستانه‌ی نوزده‌سالگی، من دیگر آن دخترِ رویاپردازِ سابق نیستم. من زنی هستم که بلوغش را از چشمانِ شهدا وام گرفته و بصیرتش را در روزهای سختِ جنگ صیقل داده است. به نوزده‌سالگی سلام می‌کنم؛ با قلبی که برای ایران می‌تپد و عهدی که با آرمان‌های جاویدانِ سرزمینم بسته‌ام. من یاد گرفته‌ام که حتی اگر تمامِ دنیا برخلافِ انتظار بچرخد، من در جایِ درستِ تاریخ ایستاده‌ام.
هدایت شده از دخترک اَشی مَشی:)
https://eitaa.com/Mmahva/513 تولدش مبارک باشه این خانوم بلای مهربونننن🥲 کادو چی بدیم بهش حالا که لایقش باشه؟!؟!✨
تجمع دیگه تو ایران تکراری شده؛ لطفا من رو ببرید پاریس می‌خوام جلوی برج ایفل ″رستم تهمتن″ بخونم. 🌚🌷
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیَّکَ الفَرَج🌱