مــــن ؛
بی هنری، نسخهی رنگی.»
سرش رسماً نابود شدم. از بچگی کلاً از رنگ کردن خوشم نمیاومد مخصوصاً با مداد رنگی،۹۰ درصد مواقع نقاشی میکشیدم یا مسابقه نقاشی بود اصلا رنگ نمیکردم چون همیشه نقاشیمو خرابش میکردم، انگاری نمیتونستم وحشتناک میشد.
بعد خیلی رندوم گفتم بزار بعد از سالها از مداد رنگی استفاده کنم و مداد رنگیهای بچگیهامو برداشتم یعنی تنوع رنگش افتضاح بود.
خلاصه دقیقاً در موقعیتی هم کشیدم که اعصاب نداشتم و خب اعصاب ندارم میام نقاشی میکشم، چشم مخصوصاً چشم ها.
- ولی من چقدر فامیلامونو دوست دارم، کنارشون حس خوبی دارم این جمع دوست دارم شاید زیاد پیششون نباشم یا باهاشون هم کلام نشم اما عمیقاً دوستشون دارم و کنارشون حس امنیت میکنم،اقاجونم، خالم، شوهر خالم، دایی هام و... دست و دلباز و مهربان، همشونو عمیقا دوست دارم واقعا خوشحالم.