رفتم کتابهای مدرسمو گرفتم و منگنهشون کردم اینطوریم که چقدر زود گذشت و واقعا حس باحالیه با بوی تازه کتابا حال میکنم ولی انگاری آدم متوجه میشه که دیگه عین قبل نیست، انگاری دیگه عین قبل خوش رنگ طرحدار نیست، بیشتر عکس و نقاشی نیست، خشکتر و مطالبیه که به نظرم براشون زیادی دنیای زیبایی داشتم انگاری قراره وارد یه جای تاریک بشم، عجیبه، خیلی خیلی عجیب.
مــــن ؛
رفتم کتابهای مدرسمو گرفتم و منگنهشون کردم اینطوریم که چقدر زود گذشت و واقعا حس باحالیه با بوی تازه
اینو کی فور داده فقط خدا میدونه.
دوستان بی زحمت نفری یه صلوات بفرستید و فور بدید، دوستم گفته اگر بره کنسرت حامیم برام نون خامهای میگیره، با تشکر.
مــــن ؛
دوستان بی زحمت نفری یه صلوات بفرستید و فور بدید، دوستم گفته اگر بره کنسرت حامیم برام نون خامهای میگ
سر ۵ تا نون خامهای مشتی کمک کنید.
مــــن ؛
دوستان بی زحمت نفری یه صلوات بفرستید و فور بدید، دوستم گفته اگر بره کنسرت حامیم برام نون خامهای میگ
حتماً هنگام فرستادن صلوات قید بشه که بره باهاش عکس بگیره و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه.
ولی چقدر بده یهو به خودت میای میبینی دیگه مثل قبل باهاش راحت نیستی، از یه غریبه هم غریبه تره.
انگار که دیگه نمیشناسیش، وای.
من اضطراب اجتماعی ندارم، یه چیزی دارم به اسم شعور اجتماعی، اون خیلی واجبه که متاسفانه خیلی ها به اسم نداشتن اضطراب اجتماعی اونو هم میزارن کنار، دقیقاً مثل قضیه رک بودن با بیشعور بودن.»
امروز رفتم سه تا از کتابامو سیمی کردم، خیلی گفتن تو این سن به چه درد میخوره و... ولی خیلی ذوق میکردم باهاش، اصلا عجیب، اون کتابارو برای این مهرناز سیمی نکردم، برای اون مهرناز کوچولوی پر ذوق سیمی کردم، هرکی هم میپرسید نیازی نبود میگفتم من برای دل خودم این کار کردم.