مــــن ؛
https://eitaa.com/ZedSlaughterhouse/7287 خوبه خوبه،به جاهای باحالی رسیدی.
چقدر سر این قسمت خندیدم.(عر زدم)
https://eitaa.com/ZedSlaughterhouse/7300
خدایا،امیدوارم روزی فراموشی بگیرم چون اون موقع خیلی فیلم ها برای دیدن دارم.(افسوس فراوان،آه)
مــــن ؛
سلام از کسی که داره میره نهار و بعدش میاد ماجراهای دیروزو امروزو تعریف میکنه...
خب.
اون سلام قبلی یک سلام عادی بود,پس...
سلام از کسی که از نهار برگشته هنوز گرسنشه غذا بود اما نمی خوره.( بد غذا هم خودتونید.) یادش رفته بود امروز باشگاه داره حدود یک ساعت و بیست دقیقه دیگه.(زود تر برم مغازه خوراکی بگیرم شاید پچ پچ،کروسان یا به قول مخنا همون کغوسان داشت.)
وی دیشب از ساعت ۱۱ پای تلویزیون بود و داشت به این موضوع فکر میکرد که چقدر شبیه کاراکتر اون پسره که توی اسم و فامیلش یه چنگ داره و توی فیلم تیم شعله آبی بازی میکنه،هست. استایلش راه رفتنش دقیقاً شبیه من در باشگاهست.
بعدشم که داشت عشق کهکشانی میدید و مثل بز عر میزد و میخندید.واقعا این قسمتش محشر بود(عر های فراوان) طوری که توانایی اینو داره برای بار سوم و یا چهارم و یا بیشتر بشینه و ببینتش. دیشب به یک نکتهای خیلی فکر کرد که احتمالاً اگر به شما هم بگه مغزتون هنگ میکنه ولی تا جایی که متوجه شده بازیگر نقش زی شنگ از بازیگر نقش شاوشانگ کوچکتره.(دارک)
خلاصه که وی هرجور که شده شب خوابید و صبح وقتی که پشهها بازم داشتن باهاش کشتی کج میگرفتن ساعت ۶ صبح بیدار شد(حال میکنید آن تایم بودن شههامونو) ولی خب این بار از اونجایی که خیلی خسته بود باز گرفت خوابید و ساعت ۱ بیدار شد. اما امروز صبح باز بهش ثابت شد که ساعت ۶ صبح یکی از بهترین و زیباترین تایمهای روزه.
دیگه وی در حال حاضر میخواد بره چنلهای دیگه رو چک بکنه و ببینه در دیلیهای دیگر چه میگذرد...