﴾﷽﴿
.
رفته بودند جنوب.
توی فکه یکی از رفقایش مدح و روضه حضرت زهرا(س) میخواند.
یکدفعه روحالله بلند شد و گفت:
سید رسیدی به گوشواره...از رقیه بخون... از بیابونهای داغ... پای برهنه... دستهای سنگین دشمن...😭
میگفت و بلند بلند گریه میکرد.
از خود بی خود شده بود.
همه با دیدن حال روحالله به گریه افتادند.
عاشق حضرت رقیه(س) بود.
.
همین که شنیده بود تکفیریها تا حرم حضرت رقیه(س) رسیده بودند داشت دیوانه میشد. بی قراریهایش بیشتر شده بود.
حتی نمیتوانست به راحتی غذا بخورد میگفت:
من نباید الان اینجا باشم و اون حرومیها برسند نزدیک حرم حضرت رقیه، من باید برم...
.
انقدر بیقرار کرد تا او را پذیرفتند، آن هم به حضور و با بهترین مرگها...
#شهید_روح_الله_قربانی
@Modafeaneharaam
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ حسین آقا! میگی ما رو آوردن اینجا، کی خریدَتت؟
- من یکی رو که حضرت رقیه خریده، بقیه رو نمیدونم...
#شهید_حسین_امیدواری
@Modafeaneharaam
زائرانت به کرامات تو عادت دارند
همه یک جور به این خانه ارادت دارند
السلام علیک یا ضامن آهو
#نائبالزیاره
@Modafeaneharaam
BQACAgQAAx0CUyYOlAACH69hPhXtIG8sw-3_YCyTu1njKKS5EwACTwoAAhNe6VHPI1IwRcRRiSAE.pdf
2.67M
#حضرت_رقیه سلام الله علیها مظلومه انکار ناپذیر
📥 اسناد و اسکن کتب + نظر برخی مراجع عظام تقلید
@Modafeaneharaam
❤️(هوالعشق)❤️
#رمان_تنها_میان_داعش
🌹#قِسمَت_شَصت_و_چهارُم🌺
قدم از خانه بیرون گذاشتم و دیدم دشت از ارتش و نیروهای مردمی پُر شده و خودروهای نظامی به صف ایستادهاند که یکی سرم فریاد زد😡:«با داعش بودی؟» و من میدانستم حیدر روزی همرزمشان بوده که به سمتشان چرخیدم و مظلومانه شهادت دادم :«من زن حیدرم، همونکه داعشیها شهیدش کردن!» ناباورانه نگاهم میکردند و یکی پرسید :«کدوم حیدر؟ ما خیلی حیدر داریم!»و دیگری دوباره بازخواستم کرد :«اینجا چی کار میکردی؟» با کف هر دستم اشکم را از صورتم پاک کردم😢 و آتش مصیبت حیدر خاکسترم کرده بود که غریبانه نجوا کردم :«همون که اول اسیر شد و بعد...» و از یادآوری ناله حیدر و پیکر دست و پا بستهاش نفسم بند آمد، قامتم از زانو شکست و به خاک افتادم. کف هر دو دستم را روی زمین گذاشته و با گریه 😭 گواهی میدادم در این مدت چه بر سر ما آمده است که یکی آهسته گفت :«ببرش سمت ماشین.» و شاید فهمیدند منظورم کدام حیدر است که دیگر با اسلحه تهدیدم نکردند، رزمندهای خم شد و با مهربانی خواهش کرد :«بلند شو خواهرم!» با اشاره دستش پیکرم را از روی زمین جمع کردم و دنبالش جنازهام را میکشیدم. چند خودروی تویوتای سفید کنار هم ایستاده و نمیدانستم برایم چه حکمی کردهاند که درِ خودروی جلویی را باز کرد تا سوار شوم. در میان اینهمه مرد نظامی که جمع شده و جشن شکست محاصره آمرلی را هلهله میکردند، از شرم در خودم فرو رفته 😓 و میدیدم همه با تعجب 😳 به این زن تنها نگاه میکنند که حتی جرأت نمیکردم سرم را بالا بیاورم.😟
#اِدامه_دارَد...🌸
❤️(هوالعشق)❤️
#رمان_تنها_میان_داعش
🌹#قِسمَت_شَصت_و_پَنجُم🌺
از پشت شیشه ماشین تابش خورشید آتشم میزد و این جشن آزادی بدون حیدر و عباس و عمو، بیشتر جگرم را میسوزاند که باران اشکم جاری شد😭 و صدایی در سکوتم نشست :«نرجس!»سرم به سمت پنجره چرخید و نه فقط زبانم که از حیرت آنچه میدیدم حتی نفسم بند آمد. آفتاب نگاه عاشقش به چشمانم تابید و هنوز صورتم از سرمای ترس و غصه میلرزید. یک دستش را لب پنجره ماشین گرفت و دست دیگرش را به سمت صورتم بلند کرد. چانه ام را به نرمی بالا آورد و گره گریه را روی تار و پود مژگانم دید که نگران حالم نفسش به تپش افتاد :«نرجس! تو اینجا چیکار میکنی؟»باورم نمیشد این نگاه حیدر است که آغوش گرمش را برای گریههایم باز کرده، دوباره لحن مهربانش را میشنوم و حرارت سرانگشت عاشقش ❤️ را روی صورتم حس میکنم. با نگاهم سرتاپای قامت رشیدش را بوسه میزدم تا خیالم راحت شود که سالم است و او حیران حال خرابم نگاهش از غصه آتش گرفته بود.🔥 چانهام روی دستش میلرزید و میدیداز این معجزه جانم به لب رسیده که با هر دو دستش به صورتم دست کشید و عاشقانه به فدایم رفت :«بمیرم برات نرجس!چه بلایی سرت اومده؟»و من بیش از هشتاد روز منتظر همین فرصت بودم که بین دستانش صورتم را رها کردم و نمیخواستم اینهمه مرد صدایم را بشنوند که در گلویم ضجه میزدم او زیر لب حضرت زهرا (علیهالسلام) را صدا میزد. هر کس به کاری مشغول بود و حضور من در این معرکه طوری حال حیدر را به هم ریخته بود که دیگر موقعیت اطراف از دستش رفت، در ماشین را باز کرد و بین در مقابل پایم روی زمین نشست. هر دو دستم را گرفت تا مرا به سمت خودش بچرخاند و میدیدم از غیرت مصیبتی که سر ناموسش آمده بود، دستان مردانهاش میلرزد.😔 اینهمه تنهایی و دلتنگی در جام جملاتم جا نمیشد که با اشک چشمانم التماسش میکردم و او از بلایی که میترسید سرم آمده باشد، صورتش هر لحظه برافروختهتر میشد.😣 میدیدم داغ غیرت و غم قلبش را آتش زده و جرأت نمیکند چیزی بپرسد که تمام توانم را جمع کردم و تنها یک جمله گفتم :«دیشب با گوشی تو پیام داد که بیام کمکت!»📱
#اِدامه_دارَد...🌸
مدافعان حرم 🇮🇷
ختم #صلوات به نیت:🔰 #حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها💔 #شب_شهادت😔🥀 هدیه به حضرت زهرا (سلام الله علیها)
جمع کل صلوات:23/534/068🌹
انشاءلله همگی حاجت روا بشید❤
التماس دعا
ختم #صلوات به نیت:🔰
#شهید_محمد_علی_خادمی🌹
#شهید_حسین_تابسته🌹
#شهید_مرتضی_عطایی🌹
هدیه به حضرت زهرا (سلام الله علیها) و مولا امیرالمومنین علیه السلام و برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)🌺
مهلت: تا فردا شب ساعت۲۱
تعداد صلواتهای خود را به آیدی زیر بفرستید👇
@Ahmad_mashlab1115
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹 استوری | رقیه خیلی برات دعا کرده...
@Modafeaneharaam
🎁 دوره آموزشی حجامت
🌹 هر جا که هستید، حجامت را آسان و کاربردی یاد بگیرید 🌹
📄 سرفصل های دوره:
☑️ آثار حجامت در سلامتی
☑️ تبیین انواع حجامت
☑️ تفاوت حجامت طب اسلامی و طب سنتی
☑️ شرایط حجامت اصولی به سبک طب اسلامی
☑️ آموزش حجامت عملی در قالب فیلم آموزشی
👌 ارائه صوت و فیلم آموزشی
👌 امکان پرسش و پاسخ
👌 آزمون پایانی
👌 اعطای گواهی پایان دوره
👤 تدریس توسّط: استاد فریور، محقّق طب اسلامی و مولّف کتاب چهارجلدی طب معصومین (ع)
🎞 قبل از ثبت نام حتماً دیدگاه های دانش پژوهان در مورد دوره های قبلی استاد فریور رو در آدرس زیر مشاهده کنین تا برای ثبت نامتون شک نکنین😊
👉 eitaa.com/teb_didgah
🚀 شروع دوره از 25 شهریور، روزهای پنجشنبه و جمعه به صورت آفلاین، همزمان در پیامرسانهای ایتا و تلگرام
☘️ جهت ثبت نام در اسرع وقت از طریق آیدی زیر اقدام نمایید:
👉 🆔 eitaa.com/amozesh_teb