میخواستم بزرگ بشم، درس بخونم، مهندس بشم، خاکمو آباد کنم، زن بگیرم، مادر و پدرم و ببرم کربلا، دخترم و بزرگ کنم، ببرمش پارک، توی راه مدرسه با هم حرف بزنیم، خیلی کارا دوست داشتم انجام بدم،خوب نشد..!
باید میرفتم از مادرم، پدرم، خاکم، ناموسم، دخترم، دفاع کنم، رفتم که دروغ نباشه، احترام کم نشه، همدیگرو درک کنیم، ریا از بین بره، دیگه توهین نباشه، محتاج کسی نباشیم.
فرازی از وصیتنامه شهید کاظم مهدیزاده🌷
@Modafeaneharaam
حجةالاسلام قرائتی حفظهالله :
ما به دو وسیله میتوانیم منکرات را در جامعه از بین ببریم؛ ازدواج و نماز
چون شیطان از دو راه وارد قلب جوانان میشود یعنی #شهوت و #غفلت.🔵
شهوت را باید به وسیله ی ازدواج کنترل کرد و غفلت را باید به وسیله نماز از بین ببریم.✅
@Modafeaneharaam
7.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 قولی که ۵ روزه عملی شد!
بازم بگید رییسی دلسوز نیست کاری نمیکند!
🔹 در جریان سفر رئیسجمهور به استان خراسان جنوبی و بازدید از یکی از روستاهای مرزی، برخی از اهالی روستا از رئیسجمهور درخواستی داشتند که رئیسی قول داد آنرا انجام دهد. این قول پس از ۵ روز عملی شد!
#حرف_تا_عمل
#سید_محرومان
@Modafeaneharaam
9.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در این ایام ناامید کننده چرا باید امیدوار بود؟!
خدای نوح و ابراهیم و اسماعیل و موسی و عیسی و محمد(ص) خدای ماهم هست
@Modafeaneharaam
🦋تزکیه و برنامه ریزی برای رشد و تعالی روح و جسم 🦋
مادر بزرگوار این شهید :
«زینب در دفتر خودسازی خود جدولی کشیده بود که ۲۰ مورد داشت، نماز بهموقع، یاد مرگ، همیشه با وضو بودن، خواندن نماز شب، نماز غفیله، نماز امام زمان (عج)، ورزش صبحگاهی، قرآن خواندن بعد از نماز صبح، حفظ کردن سورههای قرآن کریم ،دعا کردن در صبح و ظهر و شب،کمتر گناه کردن تا کم خوردن صبحانه ناهار و شام دخترم جلوی این موارد ستونهایی کشیده بود هر شب بعد از محاسبه کارهایش جدول را علامت می زد...»
#شهیده_زینب_کمائی🌹
@Modafeaneharaam
🔴اعتصاب غذا برای جبهه رفتن‼
وقتي ميرزا ميخواست جبهه برود، مخالفت كردم. گفتم تو داري آموزش نظامي ميدهي. ديگر چرا خودت به جبهه ميروي؟ فهميد اجازه نخواهم داد و پيش پدرش رفت. مرحوم همسرم هم گفت من از طرف خودم رضايت ميدهم اما رضايت مادرت شرط است. اينطور شد كه ميرزا دو روز تمام لب به غذا نزد. خب من هم مادرم نتوانستم ناراحتياش را تحمل كنم و گفتم به شرطي قبول ميكنم كه استخاره بگيريم. اما خودت نبايد بگيري. ميبرم پيش كسي كه استخارهاش مقبولتر باشد. بردم پيش يكي از آشنايانمان در روستا و خوب آمد. پيش خودم گفتم حالا كه خدا راضي است. چرا من كه بنده خدا هستم راضي نباشم...
#شهید_سیدمیرزا_نادری🌹
@Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀 #براساس_زندگینامه_شهید_سیدمحمد_کدخدا* #نویسنده_علی_سلیمی* #قسمت_بیست
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_سیدمحمد_کدخدا*
#نویسنده_علی_سلیمی*
#قسمت_بیست_چهار
. یکی بود یکی نبود. یه گوشه از این دنیایی که توش زندگی میکنیم یه دشت قشنگ بود پر از پرنده های جور با جور که هرکدام سرگرم زندگی خودشان بودند .طاووس ها کنار به جمع می شدند و خودشون روی آب برانداز می کردند .قناری هاش روی شاخه درختان می نشستند و آواز می خواندند. گنجشک ها جیک جیک میکردند و دنبال دونه واسه جوجه هاشون هستند .خلاصه همه چی همونجوری بود که باید باشد تا اینکه یک روز هر کدام از پرنده ها به کارهای خودشان مشغول بودند سر و کله روباه و دارو دستش پیدا شد .جونم برای دخترم بگه، روباه بدجنس و رفقاس کارشون شده بود که هر روز بیان یکی از این پرنده ها را شکار کنه. پرنده ها هم از ترس جونشون مجبور بودن برن یک گوشه قایم بشن .دیگه نه طاووس ها کنار هم جمع شدن ،نه قناری ها آواز می خوندن و نه گنجشک ها جیک کشان دشت را پر کرده بودند.
دیگه دشت مثل روز اولش قشنگ نبود.این وضع همینجور ادامه داشت که یک روز چند تا از پرنده ها که از این زندگی خسته شده بودند پا پیش گذاشته اند و قرار شد تمام پرنده ها را یه جا دور از چشم روباه جمع کنند و دنبال راه علاجی برای خودشون بگردند.
آره عزیزم به هر سختی بود این تصمیم را به گوش همه پرندها رساندند .فردای آن روز پیش از طلوع آفتاب همه پرنده ها روی بلندترین درخت دست جمع شدند و شروع کردند به صحبت کردند هر کسی چیزی می گفت اما وقتی همه جای کار روز ندیدند غلط از آب در میامد.
هد هد که تا آن موقع ساکت مانده بود و گوش میکرد بالهاشو باز کرد و به بالاترین شاخه درخت پرید و با صدای بلند که بقیه هم بفهمند نظر خود را گفت.
واسه اونا از دشت بزرگ و قشنگی هاش و پرنده ای که آنجا زندگی می کرد حرف زد به نام سیمرغ.
اون میتونه از اونا رو از اون روباه نجات بده حرف ها که تموم شد و صدای عجیبی توی پرنده ها به راه افتاد. هرکس نظری داد اون عده که شهامتشان را از دست داده بودند از سختی های سفر گفتند. ما خیلی ها هم که از بدشون خسته شده بودم آمادگی خودشون را واسه رفتن اعلام کردند.
چهار دختر گلم گوشت که با منه؟! فردای آن روز ۸ انگار داشت نفس تازهای میکشید پرنده هایی که عازم سفر بودند آخرین سفارش ها و پیغام ها را به جفت و بچه هاشون می کردند و آماده میشوند تا برند ناجی بزرگشون را پیدا کنند.
عدهای دیگر از این پرنده ها که البته تعدادشان زیاد نبود به لونه هاشون پناه برده بودند.
_مامان چرا بعضی از پرنده ها با بقیه نمی رفتند؟!
_آخه مامان ممکن بود که سفرشان برگشتی نداشته باشه دانا این موضوع و خطراتش رو در همان جلسه اول برایشان گفته بود.
خلاصه آنها حرکت کردند انگار یک ابر بزرگ روی سردشت کشیده شد صدای به هم خوردن بال هاشون توی آسمون همه جا را پر کرده بود آره عزیزم اون ها رفتند...
#ادامه_دارد
@Modafeaneharaam
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
6.26M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سلام_صبحگاهی
هر روز صبح
از جانب دوستانتان
سلامی میدهیم به وجود گرمی که
خود مظهر سلام است...
السَّلامُ عَلَیْکَ بِجَوَامِعِ السَّلامِ
تعجیل در فرج مولامون صلوات
@Modafeaneharaam
#حدیث_روز
✨امام على عليه السلام:
🌾هرگاه گناهى مرتكب شدى، به محو آن با توبه بشتاب
📚 تحف العقول، صفحه ۸۱
═✧❁🌸❁✧═
@Modafeaneharaam