eitaa logo
مدافعان حرم 🇮🇷
33.6هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
12.6هزار ویدیو
293 فایل
اینجا قراره که فقط از شهدا درس زندگی بگیریم♥ مطمئن باشین شهدا دعوتتون کردن💌 تاسیس 16اسفند96 ارتباط👇 @Soleimaniam5 https://gkite.ir/es/9987697 تبلیغ👇 https://eitaa.com/joinchat/2294677581C1095782f6c عنایات شهدا👇 https://eitaa.com/shahiidaneh
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد از ابراهیم حال و روز خودم را نمی‌فهمیدم، او تمام زندگی من بود خیلی به او وابسته بودیم، او نه تنها یک برادر بلکه مربی ما نیز بود، بارها با من در مورد حجاب صحبت می‌کرد و می‌گفت: چادر یادگار حضرت زهرا (س) است، ایمان یک زن وقتی کامل می‌شود که حجاب را کامل رعایت کند، وقتی میخواستیم از خانه بیرون برویم به ما، در مورد نحوه برخورد با نامحرم توصیه می‌کرد، اما هيچ‌گاه امرونهی نمی‌کرد، ابراهیم اصول تربیتی را در نصیحت کردن رعایت می‌کرد، در مورد نماز هم بارها دیده بودم که با شوخی و خنده ما را برای نماز صبح صدا می‌زد و می‌گفت نماز فقط اول وقت و با جماعت. 🌷شهید 📎 به روایت خواهر شهید ‌‌‎ @Modafeaneharaam
دوستانی که از این استکان و نعلبکی ها خواسته بودن زودتر تشریف بیارن لینک زیر 👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3772121090C3a3b58e3b6 دستی ۳۰ تومن عیدانه ارسال رایگان😍😍
🔴 😱 تعطیلی تمامی مدارس و ادارات کشور فردا و پس فردا؟؟!! 🔴 تعطیلی در کانال رسمی وزارت کشور دنبال کنید لینک زیر👇 http://eitaa.com/joinchat/3772121090C3a3b58e3b6 🔵احتمال تعطیلی تا آخر هفته☝️
می‌گفت: همیشه عکس یه شهید تو اتاق‌تون داشته باشید، پرسیدیم: چرا؟ گفت: اینا چشماشون معجزه میکنه! هر وقت خواستید گناه کنید، فقط کافیه یه نگاهتون بهشون بخوره، می‌گفت: بنده‌ها فراموش‌کارن، یادشون میره یکی اون بالا هست که همه چیز رو می‌بینه ولی این شهدا انگار انعکاسِ نگاه خدا هستن انگار با نگاه‌شون بهت میگن: ما رفتیم که تو با گناهات ظهور رو عقب بندازی؟ ما رفتیم که تو یادت بره خدایی هست؟ میگی جوونم؟ منم جوون بودم شهید شدم، بهتر نیست یه بهونهٔ بهتر بیاری؟! می‌گفت: خیلی جاها جلوتونو میگیرن. 🌷شهید کفراتی @Modafeaneharaam
شهادت عسل است و از عسل شیرین تر این را استادمان امام حسین (ع) در کربلا به ما آموخت و چه زیبا نوشت کربلا رفتن، خون میخواهد. 🌷شهید ‌‎ @Modafeaneharaam
🔸شهیدی که توی گونی جا شد 🔸 یه راوی بود می‌گفت‌: شهدایِ ما با قد و قامتِ علی اکبری می‌رفتن خط، اما با قد و قامتِ علی اصغری برمی‌گشتن... 🌷 ‌‎‌‌‌‎ @Modafeaneharaam
🥀‏پرسیدم این چه لباسی هست که پوشیدی؟ گفت:«حزب الله» دوباره پرسیدم محمد با تفنگ چیکار میکنی؟ «من و بابا حزب اللهیم و اسرائیل رو می‌کُشیم» "دردانه شهید حمیدرضا اسداللهی" @Modafeaneharaam
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴ابوعبیده از همه مسلمانان دنیا خواست با دعا و تضرع به خداوند متعال در ماه مبارک رمضان و درخواست پیروزی عاجل و گشایش سریع در کار مقاومت و مردم غزه، و ذلت و عذاب دشمنانش و دشمنان ما، ما رو کمک کنید 🔻پی نوشت: ✍اگر حقیقتا مسلمانیم، مسأله اول ما مسلمانان باید مسأله مظلومان فلسطین باشه و در پیشگاه رسول الله صلی الله علیه و آله روسیاه نباشیم سید پرهام آریا @Modafeaneharaam
امام خمینی مــثل کــــــــــــوه دربرابر منکر بی حجابی ایستاد !! ‌ میگوید اینکه امام فرمود: « زن ها باید باحجاب باشند» ، همه زن ها را نگفته ! حرف بیخود ؛ ما آن وقت بودیم ماخبرداریم✋ ‌ امام درمقابل یک منکر واضحی که به وسیله پهلوی و دنباله های پهلوی رایج شده بود مثل کــــوه⛰ محکم ایستاند. ‌ @Modafeaneharaam
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹 ۲۲ اسفند روز بزرگداشت شهدا 🌷 مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای: نگذارید غبارهای فراموشی روی این خاطره های گرامی را بگیرد🌷 @Modafeaneharaam
بِهم می‌گفت: ملیحه... ! ما یِه دیدن داریم، یِه نگاه کردن ! من تو خیابون شایَد ببینم ولی نگاه نمی‌کنم @Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀 #خاطرات_دفاع_مقدس* #نویسنده_محمد_محمودی* #گلابی_های_وحشی #قسمت_ششم چ
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀 * * ذاکر نجاتی میگفت: - بچه ها اگه از شهرستان سپیدان بریم بهتر ثبت نام مان میکنن. صادق میگفت: _بریم نورآباد بهتره. بالاخره قرار گذاشتیم که فردا ساعت دوازده حرکت کنیم فردا صبح که همه سر کلاس حاضر بودیم ذاکر به بچه ها میگفت: - عکس و شناسنامه یادتان نرفته باشد؟ همه به اتفاق عکس و شناسنامه همراه داشتیم. ساعت دوازده ظهر به محض تعطیل شدن کلاس کتابها را توی کشوی میز گذاشتیم و بدون آن که ناهاری بخوریم و یا غذایی همراه داشته باشیم پای پیاده راه شهر را در پیش گرفتیم. آن سالها در روستای ما وسایل نقلیه خیلی کم بود دو دستگاه وانت نیسان که صبح میرفتند و غروب بر می گشتند. باید از یک رودخانه پرآب میگذشتیم بعد از چند کوه و تپه رد میشدیم تا به کفه میرسیدیم. تازه وقتی به کفه میرسیدیم احتمال این که ماشین گیرمان نیاید هم وجود داشت. آن قدر با تاخت و سرعت میرفتیم که گویی از قفس پریده بودیم. گاهی هم به پشت سر نگاهی میکردیم تا کسی دنبالمان نیامده باشد. صادق مثل همیشه حرف های بامزه میزد. ذاکر هم با صدای بلند میخندید .رسیدیم به اولین روستای سر راه، ذاکر گفت: _گرسنم شده!همین جا باشید تا برم از روستا نان بگیرم. آشنا دارم. ذاکر رفت و مقداری نان محلی گرفت و با خود آورد. آن قدر گرسنه بودیم که معلوم نبود نانها به دست چه کسی افتاد و چگونه بلعیده شد. راه را از میان بوته زارها و جنگلهای انبوه و دره های عمیق گذشتیم تا به کفه رسیدیم. شانس کمک کرد و یک دستگاه وانت بار در حال رد شدن دیدیم دست تکان دادیم و نگه اش داشتیم. ... @Modafeaneharaam