من یادمه که وقتی میگفتن داریم میریم مشهد، انگار یه دنیای دیگه جلو چشمم باز میشد. کلِ سفر، از لحظهی بستن چمدونها تا رسیدن به خونه، یه جورایی فقط یه مقدمه بود برای اون لحظهای که بالاخره پا میذاشتیم تو شهرِ امام رضا
وقتی بالاخره تابلوهای مشهد رو میدیدیم، یه موجِ هیجان کل اونجا رو برمیداشت.
من همون اول از پنجره دنبال برجها و گنبدها میگشتم. یه جور خاصی بود اون گنبد، انگار که همهی مسیر رو به خاطر اون اومده بودیم
وقتی میرسیدیم به محل اقامتمون، یه کم که خونهمانند میشد، اولین کاری که میکردم این بود که از پنجره بیرون رو نگاه کنم. ببینم چقدر به حرم نزدیکیم، چه صداهایی میاد.
بیشترِ وقتها، دلِ آدم حرم رو میخواست.
حرم، توی اون شلوغیِ شب، یه جور دیگه بود.
انگار که نورها، صداها، حتی بوی گلاب، همه با هم قاطی میشدن و یه حس عجیب به آدم میدادن...
اقای امام رضا !
تو همیشه سنگ صبور ماهایی که تو داریم بودی
تنها رازدارمون..
همون رفیق لوتی ای که میشه روش حساب کرد..